پنجشنبه, 10 مرداد 1381
 
128
 
 

كتاب مقدّس ؛ ترجمه گرّوسى يا همدانى؟
کوشا محمدعلى

كتاب مقدس: عهد عتيق و عهد جديد, ترجمه فاضل خان همدانى, ويليام گلن, هنرى مرتن, چاپ اوّل: 1380, انتشارات اساطير

اخيراً (كتاب مقدّس عهد عتيق و عهد جديد) با قطع وزيرى و جلد گالينگور زركوب به شكل بسيار قطور, با حروف نه چندان مطلوب و روزناپسند بروخيم, در 2190 صفحه در يك مجلّد, در تيراژ 2000 نسخه, در سال 1380, از سوى انتشارات اساطير در تهران چاپ و منتشر شده است.
نويسنده اين سطور درضمن تأليف كتاب (سيماى بيجار گرّوس و مشاهير آن) پژوهشى در باره مشاهير خطّه گرّوس داشته, و در شرح حال فاضل خان گرّوسى و آثار او تحقيقى را عرضه كرده ام. سال ها بود كه به دنبال اثر نفيس او, يعنى (ترجمه كتاب مقدس) بودم. لذا به محض اطّلاع از چاپ اين اثر ماندگار, اقدام به تهيه آن نمودم; ولى با كمال تعجّب ديدم كه روى جلد كتاب و در مقدّمه آن, علاوه بر اين كه نام كوچك مترجم (محمّد) نيامده, به جاى (فاضل خان گرّوسى) فاضل خان همدانى(!) ذكر گرديده است و ناشر محترم هم بدون ذكر كمترين شرح حالى از مترجم, سه صفحه مقدّمه نه چندان مرتبط با كتاب بر آن افزوده و بالاخره براى اخذ مجوّز چاپ ـ بعد از پانزده سال انتظار ـ متوسّل به ذكر نام يكى از معاريف در مقدّمه گشته است!
آنچه در اين مقام جاى شگفتى دارد, اين است كه اثرى با اين فخامت و دقّت, آن هم از رشحه قلم اديبى بزرگ و توانمند, به بازار علم و فرهنگ و ادب عرضه مى گردد, ولى نه تنها در مقدّمه سخنى از شرح حال او به ميان نمى آيد, بلكه نام و نسب او نيز دستخوش تحريف و تغيير مى شود! و به جاى عنوان (محمّد فاضل خان گرّوسى), (فاضل خان همدانى) مى نويسد; حال آن كه هرگز در گروه نويسندگان و مترجمان همدان كسى به نام فاضل خان به چشم نمى خورد.
به همين جهت, براى رفع توهّم و اشتباه بعضى, و نيز اظهار حقيقت و بيان واقعيت, شمّه اى از شرح حال و نام آثار اين دانشمند فرهيخته و مترجم تواناى ديار بيجار گرّوس را يادآور مى شويم; باشد كه مفيد و مؤثر واقع شود, و ناشر محترم انتشارات اساطير هم در چاپ هاى بعدى به جبران مافات برخيزند, و ترجمه اين اثر ماندگار را به نام (محمد فاضل خان گرّوسى) عرضه بدارند.محمّد فاضل خان گرّوسى
ميرزا محمّد, معروف به (فاضل خان), فرزند محمّداسماعيل, جدّ و نياى فاضل نياهاى بيجار, از طايفه بايندر تركمان, در شب جمعه, 14 ذى الحجّه 1198 قمرى در روستاى نگارستان گرّوس ولادت يافت. در جوانى وارد طبقه فضلا شد و او را (فاضل خان) لقب دادند و بعدًا به اين لقب معروف شد و در شعر (راوى) تخلّص مى كرد. در سال 1214 پدرش از دنيا رفت و اين جوان 16 ساله را, بدخواهان و مدّعيان از ارث پدر محروم كردند و او هم براى دادخواهى, راه تهران را در پيش گرفت. در راه به هر جا كه مى رسيد درنگ مى كرد و به واسطه دانشى كه ظاهر مى ساخت, مورد احترام بسيار قرار مى گرفت. در تهران ملك الشّعرا فتحعلى خان صباى كاشانى, شاعر معروف دربار فتحعلى شاه با او آشنا شد و چون به فضل و كمال اوپى برد, او را به دربار برد و به شاه معرّفى كرد. فتحعلى شاه كه خود شعر مى گفت و توجّهى نيز به شعرا داشت, اين جوان دانشمند را مأمور كرد تا اشعار وى را جمع آورى كند. او در نتيجه هنرهايى كه نمودار كرد, هر روز بيش تر ترقّى نمود. در ضمن به دستور شاه, علوم ادب و زبان و ادبيّات تازى را تكميل كرده, جزو غلامان خاصّ شد كه در آن زمان از مناصب مهمّ دربار بود. سپس منصب جارچى باشى را به او دادند كه مى توان آن را نظير رئيس كلّ تبليغات در زمان حاضر دانست.
در آن زمان كه صنعت چاپ در ايران هنوز رواج كامل نيافته بود, دربار تهران هر وقت مى خواست مطلبى را به اطلاّ ع همه مردم برساند, مأمورانى داشت كه آن مطلب را به بانگ بلند در معابر عمومى فرياد مى كردند و به ايشان جارچى و منادى مى گفتند و فاضل خان را به رياست آن ها برگزيدند. اين منصب از مناصب مهمّ دربار محسوب بود و صاحب آن يكى از نزديك ترين كسان به شخص شاه مى بود. به همين جهت فاضل خان در همه سفرهاى فتحعلى شاه همراه او بود و هر وقت شاه, شعرى مى گفت, آن را ضبط مى كرد.
پس از چندى شاه درصدد بر آمد تذكره اى از شاعران دربار خود كه وى و فرزندانش را مدح كرده بودند, ترتيب دهد. نخست احمدبيگ گرجى را كه (اختر) تخلّص مى كرد, به اين كار گماشت و چون عمر او وفا نكرد, برادر كهترش محمّدباقربيگ گرجى را كه (نشاطى) تخلّص مى كرد, مأمور اين كار كرد و چون او هم در گذشت و كار ناتمام ماند, فاضل خان بدين كار مأموريت يافت و وى در ظرف پنج ماه, تذكره اى شامل شرح حال و اشعار سرايندگان آن زمان به نام (انجمن خاقان) تأليف كرد كه از كتاب هاى معروف آن عصر است و مهارت او را در نويسندگى نشان مى دهد.
فتحعلى شاه اين كار را بسيار پسنديد و دستور داد نسخه هاى فراوانى از آن را به خطّ خوب و تذهيب و جلد ممتاز نوشتند و به پسران متعدّد و اعيان دربار خود داد. اين كتاب نخست شامل شرح حال شاه و منتخب اشعار او, و سپس شرح حال و اشعار شانزده تن از پسران وى و پس از آن احوال و اشعار 44 تن از شاعران آن زمان, به ترتيب حروف هجاست و در خاتمه, مختصرى هم از احوال و اشعار خود آورده و آن را در سال 1234 قمرى به پايان رسانيده است.
فاضل خان پس از تأليف اين كتاب, در سال 1245 قمرى كه گريبايدوف نويسنده بزرگ روسى وزيرمختار روسيه در تهران, پس از عهدنامه تركمانچاى در نتيجه تحريكاتى كشته شد, همراه خسرو ميرزا نوه فتحعلى شاه ـ پسر عبّاس ميرزا ـ و هيأتى, براى عذرخواهى از طرف شاه به روسيه فرستاده شد و از راه تفليس, به پترزبوك رفت.
در ميان اعضاى آن هيأت, ميرزا تقى خان اميركبير نيز كه در آن زمان ملقب به وزير نظام بود و از كارگزاران دستگاه عبّاس ميرزا نايب السّلطنه در تبريز بود, حضور داشت.
پوشكين شاعر بزرگ روسيه كه در آن زمان به جنوب كشور روسيه تبعيد شده بود و در ضمن, سفرى هم به (ارز روم) كرده بود, در اين سفر به هيأت سفارت ايران در راه بر مى خورد و فاضل خان را كه با ايشان بوده, ديده و در سفرنامه ارزروم خود در اين زمينه چنين مى نويسد:
(منتظر ورود شاهزاده ايرانى بودند. در اندك فاصله از كازبك چند كالسكه رو به ما مى آمد و راهِ تنگ را گرفته و رفت و آمد را دشوار كرده بود. در ضمن آن كه كالسكه ها را عبور مى دادند, افسر فرمانده پاسبانان به ما خبر داد كه شاعر دربار ايران را مشايعت مى كند و به خواهش من, مرا به فاضل خان معرّفى كرد. من به يارى مترجم سخن را آغاز كردم و خواستم با طمطراق و عبارت پردازى به روش مردم مشرق زمين به او خوش آمد بگويم. امّا وقتى كه فاضل خان به لفّاظى بى جاى من, با ادب ساده و خردمندانه اى كه سزاوار مرد حسابى بود پاسخ داد, من بسيار شرمنده شدم… و ناچار لحنِ با ابهّتِ آميخته به مزاح را ترك كردم و به سخنان عادى اروپايى پرداختم. اين هم درس عبرتى براى مسخرگى روسيِ ما بود. از اين پس ديگر درباره هيچ كس براى آن كه كلاه پوست بر سر دارد و انگشت هاى خود را رنگ كرده است, قضاوت نخواهم كرد.)
اين رفتار فاضل خان, چنان در ذهن پوشكين اثر كرد كه بار ديگر در قطعه شعرى از اين ماجرا ياد كرده و گفته است:
اى خوش آن روز و ساعتى,
كه در كوه هاى قفقاز,
سرنوشت, ما را به هم رسانيد.
راه تازه اى كه پيش گرفته اى بر تو مبارك باد.
راه تو به سرزمين شمالى سهمگين ماست,
كه مدّت پادشاهى بهار در آن كوتاه است,
امّا در آن جا نام حافظ و سعدى,
معروف است.
تو به سرزمين نيمشب خواهى رفت,
پس اثرى از آن در سخنان خود بگذار,
گل هاى انديشه شرقى را,
بر روى برف هاى شمال بپاش.
اين نويسنده و شاعر ايرانى كه آن زمان با بزرگ ترين شاعر روسيه ديدار كرده است, از شاعران و نويسندگان زبردست زمان خود و از معاريف آن روزگار به شمار مى رفت.
فاضل خان, رابطه گرم و صميمانه اى با ميرزا ابوالقاسم قائم مقام فراهانى شاعر و نويسنده مشهور آن زمان داشته و در منشآت قائم مقام, نامه هاى متعدّدى وجود دارد كه خطاب به او است; امّا متأسفانه پاسخ هاى فاضل خان به قائم مقام در دست نيست.
فاضل خان در بازگشت از سفر روسيه در اواخر دوره فتحعلى شاه به مأموريت همدان و كرمانشاه رفت و در آن سفر, سخت بيمار شد و چون بهبود يافت, به عتبات رفت و به تهران بازگشت. پس از مرگ فتحعلى شاه در سال 1250 قمرى از خدمت دربار كناره گرفت و با مستمرّى دربار كه محمّدشاه به او مى داد, زندگى مى كرد, تا اين كه دو سال بعد, يعنى در 1252 به سنّ 54 سالگى در تهران درگذشت. بعضى سال وفات او را 1253 يا 1254 نوشته اند. در لغت نامه دهخدا سال 1243 ضبط شده كه يقينًا اشتباه است. ولى رضا قلى خان هدايت, در كتاب فهرس التواريخ ضمن بيان حوادث سال 1259 مى گويد: (فاضل خان گرّوسى صاحب تذكرة [ دراين سال ] در تهران وفات كرد.1)آثار فاضل خان
هر چند بسيارى از آثار فاضل خان دستخوش تاراج روزگار گشته است, ولى چند اثر ارزشمندِ بازمانده از او نشانگر فضل و دانش آن مرد بزرگ است. اين آثار عبارتند از:
1 . انجمن خاقان: مشتمل بر شرح حال 176 شاعر كه با نام فتحعلى شاه آغاز و با نام يغماى جندقى, پايان مى يابد.
2 . نامه اديبانه او به آقاخان محلاّ تى,
3 . مراسله او به شخصى با عنوان (صاحب اختيار),
4 . ترجمه كتاب مقدّس (تورات و انجيل), از عبرى به فارسى.وصف اين اثر بسيار نفيس و ماندگار را بارها از زبان افراد آگاه و آشنا به ادب فارسى شنيده بودم. هر چند براى يافتن آن جست وجوى فراوان كردم, اثرى از آن نيافتم, تا اين كه در 29 خرداد 1381, روزى در يكى از كتاب فروشى ها, كتاب بسيار قطورى توجّه مرا به خود جلب كرد. وقتى كتاب را در دست گرفتم, ديدم همان گمشده من است كه سال ها در پرس و جوى آن بودم. ولى با كمى تعجّب ديدم نام مترجم را به جاى (فاضل خان گرّوسى), (فاضل خان همدانى) ثبت شده است. به مقدّمه آن نگريستم, باز ديدم كه نه تنها به جاى كلمه (گرّوسى) واژه (همدانى) آمده است و نام كوچك او هم كه (محمّد) است حذف گرديده, بلكه كمترين اشاره اى هم به شرح زندگانى و آثار او نيز نشده است! بسيار دريغ و افسوس خوردم كه اثرى اين گونه سُخته و پخته از صاحب قلمى اديب و فرهيخته, آن هم ترجمه اى از كتاب آسمانى تورات و انجيل, به جامعه دينى و فرهنگ دوست ايران زمين عرضه گردد, ولى نام و نشانى از مترجم آن به خوانندگانش داده نشود! با كمال بى تابى با ناشر آن ـ انتشارات اساطير در تهران ـ تماس گرفته, اصل قضيّه را جويا شدم. ناشر محترم توضيح داد: اولاً ما حدود پانزده است كه معطّل اخذ مجوّز براى نشر اين اثر بوده ايم! ثانياً در نسخه اصلى آن كه در لندن است, بر روى جلد آن عنوان (فاضل خان همدانى) آمده, نه (گرّوسى), و ما هم بر همين اساس, آن را انتشار داده ايم. من به ايشان توضيحات لازم را دادم و يادآور شدم كه: فاضل خان گرّوسى به مناسبت اين كه در اواخر عمرش, چند ماهى مأموريت يافت كه در كرمانشاه و همدان به سر برد, و ظاهراً اين ترجمه را هم در همدان به انجام رسانده است, لذا به جاى كلمه گرّوسى, واژه همدانى بر روى جلد آن قيد شده است; وگرنه محمّد فاضل خان, اصل و نسبش گرّوسى و تا 16 سالگى هم در بيجار بوده و از آن جا به تهران رفته و در جرگه ملازمان فرهنگى فتحعلى شاه درآمده است.
آرى, بعد از گفت وگوى تلفنى با ناشر محترم (انتشارات اساطير) ايشان قول دادند كه در چاپ هاى بعد, شرح زندگانى محمّد فاضل خان گرّوسى را, كه به قلم اين جانب نگارش يافته به طور فشرده در مقدّمه آن اثر نفيس درج نمايند, و در دسترس خوانندگان آن كتاب قرار دهند.
از آثار برجاى مانده فاضل خان گرّوسى, چنين برمى آيد كه وى در نثر استادتر از شعر بوده است. نامه او به آقاخان محلاّ تى پيشواى معروف اسماعيليه آن زمان و جدّ آقاخان اخير, بهترين نمونه نثر روان و فصيح و شيرين زبان فارسى در آن روزگار است و نشان مى دهد كه او از فصيح ترين نويسندگان دربار فتحعلى شاه بوده; چنان كه قائم مقام فراهانى در منشآت خود بارها از او به احترام ياد مى كند و وى را كسى مى داند كه: (قدرش مجهول است و مثلش معدوم) و درباره او مى گويد:
لَمْ تَرَعَيْنى مِثْلَكُمْ فاضِلاً ; (چشمم چون تو فاضلى را نديده است.)
از اشعار فاضل خان كه (راوى) تخلّص مى كرده است نمونه هاى اندكى برجاى مانده است; از جمله:
تو را تا زلف بر رخ بر شكستند
جهانى دل به يكديگر شكستند
گروه ديگرند اين پادشاهان
كه بى لشكر بسى لشكرشكستند
نسيم پويه ور را پى بريدند
حَمام نامه بر را پر شكستند
مكن با ناتوانان پنجه, زنهار
كه اينان چرخ را چنبر شكستند
اى. ك. ينى كالوپف در رساله (شاعر ميرزا شفيع) گويد: (… عبّاس ميرزا, فضلا و دانشمندان را پيرامون خود گرد آورده بود, در جزو شعرا, فاضل خان گرّوسى بود و او همان كسى است كه پوشكين در (سفرنامه ارزروم) او را به آدابدانى و اخلاق ستوده است.)2نامه فاضل خان به آقاخان محلاّ تى
(هم نبوّت در نسب هم پادشاهى در حسب
كو سليمان تا در انگشتت كند انگشترى
حضرت مخدوم جواد و صاحب راد با عدل و داد و مشفق والا نژاد كه ابدالدّهر كعبه حاجات و محلّ اطراف و مَحَطّ رحل اوتاد و محيط ركاب شعرا باد! در ضمن نگارش حكايت و در طى گزارش روايتى, كه موجب عبرت و علّت حيرت است, زحمتى دارم و آن اين است:
در اوايل دولت كريم خان زند, كه عالم همه بازار شكر و قند بود, دخترى, خوش منظرى, سيمين برى, عشوه گرى, شيطانه اى, فتّانه اى, قوّاده اى, سحّاره اى, مكّاره اى, غدّاره اى, پيمانه نوش, مردانه پوش, لَها محبّان لوطى و زنّأ, با عالم عالم ناز,آوازه انداز, از شيراز به همدان آمده و آتش خرمن پير و جوان شده, به مفاد:
قوس ابرو, تير غمزه, دام كيد
بهر چه دادت خدا؟ از بهر صيد
زاهدان را گرفتار بند خود, عارفان را مگس قند و بسته كمند نمود. هزار تاجر را با خود فاجر كرد و به هزار بازرگان كام داد; به عطّار و بزّاز از پس و پيش زعفران و اطلس فروخت و زر و سيم اندوخت. در انبار هر علاّ ف از غمزه آتش ريخت و شيرازه كار هر صحّاف بگسيخت. به قوّت جاذبه از هر نمى يمى و از هر دانه اى پيمانه اى به دست آورد.
خلاصه, پنجاه سال در بلده و بلوك, از آزاد و مملوك, از حاكم و محكوم, از امام و مأموم, به خرج فرج, بدره ها گرفت و به صرف سُرّه3 صُرّه ها4 ربود تا دكّان ها را بسته كرد و طلبكاران را خسته. پس از سفيدى مو و سياهى روى و زردى دندان و خشكى پستان,قطع عادت و ختم لعنت, متعه چاووشى شده, بر درازگوشى نشسته, به زيارت رفته, به سلامت آمده, طيّب و طاهر گشته و كربلايى ننه طيّبه شده و هم اكنون در جنب مسجد جامع خانه گرفته و كاشانه اى ساخته, از آن زرها كه به عرق جبين و كدّ يمين حاصل نموده, گاهى بورياى مسجد مى بافد و گاهى آش (عبّاس على) مى پزد. دانه تسبيح را از عدد فاجر زياده كرده و نمد سجّاده را از بسط فجور پهن تر گسترده و به نماز پنجگانه در دنبال امام است و در ميان زن ها پيشواى انام. هرگاه غريبى را هم وام آورده معامله از ده و پانزده كم نمى كند و به ده دينار گرو, يك درهم نمى دهد.
اتّفاقاً پارسال اين بنده آشفته را به جهت خرجى كه فرض بود, وجهى به قرض ضرور شد.
دلاّ لى كه گويا دلاّ له محتاله بود يا مضاربه كار آن حرامخواره, آمد كه ضعيفه عفيفه مقدّسه اى را تنخواهى است كه معامله مى نمايد, اگر فى المثل چهار ماه هم از موعد بگذرد, زحمت نمى دهد و منفعت نمى خواهد. به قاعده الغريق اعمى, راضى و خشنود شدم و شاد و مسرور گرديدم. آدمى به طلب آن جَلَب فرستادم و پيغامى دادم كه مبلغى پول مى خواهد.
بى تأمّل و تساهل موزه زرد بر پاى آسمان پيماى كشيده و نقاب سياهى بر روى سياه بى حياى خود آويخته حاضر شد. با او سخن گفتم, ديدم بازبانى چرب و نرم و روى گشاده, كه از كاسه و كف آن مخدوم استعاره كرده بود, گرد دل من بر آمد و گَرد سر من رفت. افسون ها خواند و افسوس ها خورد و كف بر كف سود و لعنت بر زمانه نمود كه چرا بايد چون تويى را محتاج چون منى و جوانمردى را مقروض پيرزنى نمايد! دردسر چه دهم, چندان ملاطفت كرد و ملايمت نمود كه گمان كردم ننه كربلايى وقتى در پرده من بوده است يا برده به احسان پرورده و آزاد كرده.
بعد كه بر سر گرو اسباب رفتيم معلوم است كتاب است و قلمدان, عبا و قرآن, هر يكى را دربرگرفت و بوسيد و سرى حركت داد و آهى كشيد, يعنى كه با آسمانم سر جدال است و از روى توام شرم و انفعال. وليكن در قيمت هر يك نصف مى كاست و در عيب هر كدام درمى افزود و باز فورًا در كاست و فزود معذرت مى خواست و استغفار مى نمود, تا آخر آنچه بود از رطب و يابس همه را معروض عجوز بينوا سوز كردم و مبلغ يكصد تومان به ميان آوردم. در حفظ اسباب خواستم وصيّت كنم, گفت: ننه به قربانت, در حجره فلان تاجر كه مرا فاجر است در ماضى, و از عدول حضرت قاضى مى سپارم, هم از دزد و موش دور و هم به مبلغ و فروش نزديك.
من گولخور ساده دل, كه به عبث معروف به زيرك و فاضلم, مغرور اين ننه طيّبه نجسه غدّاره شدم و فريب آن فاسقه زاهده زانيه را خوردم و رهن تحويل نمودم و صيغه خواندم و پول گرفتم و ننه رفت و من ماندم و آيةالكرسى در حفظ خود خواندم.
چهار ماه به وعده مانده, هر روز در باران همدان, كه نمونه طوفان است, عباى ماهوت مرا در سر و قرآن خطّ ياقوت مرا در بر, وقتى مى رسيد كه آن را تر و اين را ابتركرده, مى گويد: كه از باران به اين عبا پناه برده ام و اين قرآن را شفيع آورده ام كه در تدارك تنخواه من باشى!
مى گويم: اى طرّاره زُرّاره5 و اى عيّاره پتياره, اگر مقصود همين بود بايستى عباى مؤذّن در سر گيرى و سى پاره قارى در بر. كرشمه اى مى كند و مى رود. روز ديگر مى آيد و مسكون مى شود و براى تهديد مى گويد كه من قلمدان فلان وزير را خوردم و شمشير فلان امير را بردم, ديگر نه او توانست پيش من در آيد, نه اين توانست پس من برآيد! حاصل, او با من آن مى كند كه آب بابنيان منطمس6 وباد با خرگاه مندرس, ذوالفقارخان با ابوالحسن جندقى وسهراب خان با حاجى محمّد بسطامى.
با وثوق به جود آن مخدوم, حاصل خود را معلوم كردم, زيرا كه نه در سؤال گمانى داشتم و نه در عطايت مظنّه اى, والسّلام.)7
مرحوم ملك الشّعراء بهار درباره نثر فاضل خان مى نويسد:
(اگر در شيوه اين نامه دقّت شود تجدّد و قدرت و اصلاح به خوبى از جمله هاى كوتاه و پرمغز و لطيف آن نمودار است و در واقع چكامه اى است كه با كمال استادى در حسن طلب و شرح حال به رشته تنظيم كشيده شده است و در شعر فارسى هم لطيف تر از اين وصف الحال و حسن طلب ديده نشده است).8پاورقي: 1. نفيسى سعيد, مجلّه يغما, ج 11, ص 494 ـ 498 2. همان و مجلّه يادگار, سال چهارم, شماره 8 و تاريخ مشاهير كرد, ج 1, ص 339. 3. سُرّه: ناف. 4. صرّه : كيسه زر و سيم, هميان در هم و مانند آن. 5. زُرّاره: زيرك و باهوش. 6. مُنطمس: فرو شونده, نيست شونده, ناپديد شونده. 7 . آرين پور يحيى, از صبا تا نيما, ج 1, ص 54 ـ 60 و سبك شناسى, ج3, ص 334 ـ 337. 8 . بهار محمّدتقى, سبك شناسى, ج 3, ص 337 ـ 338 .