چهارشنبه, 10 فروردین 1384
 
128
 
 

آفتاب آمد
کوشا محمدعلى

دليل آفتاب پيك آفتاب, پژوهشى در كارنامه زندگى و فكرى آيت الله سيد محمود طالقانى. محمد اسفنديارى, قم, صحيفه خرد, 1383, 560ص, وزيرى, مصور.
در آخرين روزهاى سال 1383, كتابى در كارنامه زندگى, انديشه و آثار آيت اللّه سيّد محمود طالقانى انتشار يافته كه در خور توجّه و حائز اهميت فراوان است. اين اثر استوار به قلم استاد محمد اسفنديارى است. هنر نگارش و حُسنِ سليقه از نام كتاب پيداست, (پيك آفتاب). نامى بايسته و شايسته در وصفِ حيات بزرگمردى آگاه, بامنش و پُركشش, ستم ستيز, ظلمت گريز و واقع بين و پر تحرّك. اين اثر پانصد و پنجاه صفحه اى با مقدمه اى آغاز مى شود كه گوياى جان كلام و ترسيم ذهن و زبان و افق ديدگاه نو نويسنده به تاريخنگارى چهره هاى نامى است. اين مقدّمه ده صفحه اى درسنامه اى كم حجم امّا پر محتوا براى شرح حال نويسان است كه در وهله نخست با چه ديدى به شخصيت ها بنگرند و با چه شيوه اى درباره آنان به داورى پردازند و سرانجام چگونه بودن و شدنِ آنها را بى هيچ كاستى و فزونى, آن گونه كه بوده اند به تحرير آورند. نويسنده, مقدمه اش را با كوتاه سخنى از اينشتين درباره گاندى مى آغازد:
نسل هاى آينده به سختى باور خواهند كرد كه موجودى چنين در قالب گوشت و پوست و استخوان وجود داشته و بر اين كره خاكى گام زده است.
و او بر اين باور است كه آيت اللّه سيّد محمود طالقانى همى سزد كه گاندى ايران خوانده شود و در اين باره چه نيكو نوشته است:
طالقانى نه تنها نياز نسل ديروز و قهرمان آن بود, كه نياز نسل امروز هم هست و شايد هم فردا… طالقانى نه فقط اسوه مسلمانى, كه الگوى انسانى است. نه تنها هر مسلمان, كه هر انسان با هر اعتقاد و ايمان مى تواند از كتاب زندگى او درس آموزد و بدو اقتدا كند… دو جنبه از شخصيت طالقانى بس مهم است و شايان عنايت: اول اين كه او از پيشگامان نهضت اصلاح دينى و روشنفكرى دينى بود و دوم اين كه از زمينه سازان انقلاب اسلامى ايران بود (پيك آفتاب, ص14).
آن گاه مؤلف مهمترين آرمان ها و تلاش هاى طالقانى را در امور زير خلاصه مى كند:
بازگشت به قرآن; نفى تعارض علم و دين; نفى تفكيك دين و سياست; مبارزه با جمود; مبارزه با استعمار; مبارزه با استثمار; مبارزه با استبداد; مبارزه با صهيونيسم; اتحاد مسلمانان; برپايى حكومت اسلامى; نزديك ساختن حوزه و دانشگاه; برپايى نظام شورايى.
به راستى كه اين امور دوازده گانه, تمام هم ّ و غم طالقانى بود. او با تمام وجود خواهان بازگشت به سوى قرآن بود و با بيان رساى خويش مبلّغ واقعى دين و مروّج علم و آگاهى بود. نه تنها ميان علم و دين تعارضى قائل نبود كه آن دو را لازم و ملزوم هم مى شمرد و بر همين اساس سياست را كه عنصرى بر آمده از علم و تجربه است امرى جدا ناپذير از دين مى دانست. تار و پود وجود طالقانى تحرك و پويايى بود و لذا با هر نوع ركود و جمودى به مبارزه بر مى خاست. او در راستاى مبارزه با استعمار و استثمار و استبداد نداى وحدت در ميان مسلمان ها مى داد و آنان را از خطر صهيونيسم جهانى هشدار مى داد. حكومتى كه طالقانى براى تحقّق آن ندا مى داد و فرياد بر مى داشت حكومت عدل بود و او تحقق چنين آرمانى را بر اساس ايدئولوژى استوار اسلامى ممكن مى دانست, زيرا تاريخ اسلام را به خوبى خوانده بود و الگوى چنين حكومتى را حاكميت ده ساله پيامبر اسلام (ص) و حكومت پنج ساله على(ع) مى دانست, حكومتى كه بر اساس شورا و مشاركت مردم استوار بود.
آرى, طالقانى عالم و روحانى منحصر به فرد زمان ماست كه هم حوزه او را از خود مى دانست و هم دانشگاه او را زبان گوياى خواسته هاى خود به حساب مى آورد. به راستى چه خصوصيات و صفاتى در طالقانى بود كه او را مقبول خاص و عام و مورد پسند حوزه و دانشگاه كرده بود؟ جواب اين سؤال را بايد در امتيازات و اختصاصات طالقانى جستجو كرد و نويسنده به درستى اين امتيازات را در اعمال و آثار او نيك جستجو كرده است:
طالقانى نخستين دعوت كننده به اسلام سياسى (مبارز) بود و پيش از ديگر روحانيون به عرصه مبارزه سياسى گام نهاد.
بيش از ديگران در تكاپو و مبارزه بود و بدون استثنا در همه عرصه هاى مبارزه حضور داشت.
نخستين زندانى سياسى از ميان روحانيون بود.
تنها روحانى اى بود كه با همه احزاب و گروه هاى مبارز ارتباط داشت.
نخستين روحانى اى بود كه مخاطب خود را جوانان و روشنفكران قرار داد و باب گفتگو با آنان را گشود.
نخستين كسى بود كه نزديك ساختن حوزه و دانشگاه را مطمح نظر قرار داد.
پايه گذار نهضت بازگشت به قرآن بود و نخستين كسى بود كه قرآن را به عنوان درسنامه اجتماع و سياست و كتاب زندگى شناساند.
تنها روحانى اى بود كه پس از انقلاب در مجالس رسمى از شريعتى و مصدّق و ديگر روشنفكران دفاع كرد.
تنها روحانى اى بود كه پس از انقلاب بر رأى مردم و حاكميّت ملّت و نظام شورايى پاى فشرد.
تنها كسى بود كه توانست نهايت دافعه را در برابر دشمنان مردم و نهايت جاذبه را در برابر دگرباشان با هم جمع كند و به ديگر عبارت, ضمن بيشترين مبارزه, بيشتر از ديگران تسامح ورزيد.
امور دهگانه مذكور, يك جمع بندى منسجم و در عين حال گويا و مطابق واقع از خصوصيات طالقانى است كه مؤلّف پرتوان و دقيق پيك آفتاب آنها را در سيماى اين روحانى پر تلاش ديده و يا از آثار قلمى آن بزرگوار خوانده و برگرفته است.
كتاب پيك آفتاب با ديگر آثار مكتوبى كه درباره طالقانى به رشته تحرير درآمده تفاوت جوهرى و اساسى دارد, تفاوتى كه ريشه در قلم و بينش نويسندگان آنها دارد. قلمِ نويسنده در اين اثر همچون ديگر آثار او قلمى اديبانه, سخت استوار, گويا و رسا و در نهايت دقت و استحكام است. نثر او, نثرى قويم و مشحون از نكته هاى بلاغى است. علاوه براين, بينش و ديدگاه نويسنده, بينش دانشمندى جامع نگر و باز است, نه كوتاه بين و بسته. بر همين اساس او در اين كتاب در چهار محور نيك نگريسته و آن گاه به درستى قلم زده است:
در احوال, افكار, آثار و زمانه طالقانى. البته از زمانه طالقانى استطراداً سخن رفته و به اندازه اى كه گريز و گزير نبوده است. ساختارى كه براى زندگى نامه طالقانى گزيده شده, تاريخى نيست, بلكه موضوعى ـ تاريخى است. يعنى زندگى او به ترتيب تاريخى نيامده, بلكه به صورت موضوعى تبويب شده و از هر موضوع به ترتيب تاريخ سخن رفته است (همان, ص19).
شخصيت والاى طالقانى و تأثير او در تحقق انقلاب اسلامى به گونه اى است كه هر نويسنده و محقّقى كه در مقام نگارش تاريخ انقلاب اسلامى ايران برآيد نمى تواند او را ناديده بگيرد, زيرا ناديده انگاشتن او و ديگر چهره هاى نامدارى چون او در واقع ناديده انگاشتن دستمايه هاى انقلاب است, لذا نويسنده بدين نكته نيك واقف بوده كه در مقدّمه كتاب بيان داشته است:
بى چند و چون طالقانى بخشى از تاريخ ايران است, خاصّه تاريخ انقلاب اسلامى ايران. نيز بخشى از تاريخ تفكّر در ايران است, خاصّه تاريخ روشنفكرى دينى. مى توان او را نقد كرد, امّا نمى توان او را ناديده گرفت و به سكوت از كنارش گذشت. سكوت درباره او سانسور تاريخ است و ناديده گرفتنش, نشان از نابينايى. آن فرياد, خفه نمى شود و آن فريادگر, خفى نمى گردد. درست گفت و درّ سفت نظامى:
پرى رو تاب مستورى ندارد
چو دربندى سر از روزن درآرد
(همان, ص21)

نويسنده پس از مقدمه ده صفحه اى كه در عين كم حجمى در نهايت اتقان و پرمحتوايى است فصل نخست از كتاب را تحت عنوان (بهره يكم ـ كارنامه زندگيِ) طالقانى مورد بررسى قرار داده است. اين فصل با سخنى از تاگور آغاز مى شود: (هر كودكى كه به دنيا مى آيد حامل برات اميدى است كه شايد نجات بشريّت به دست او باشد).
چه جمله زيبا و اميد بخشى! آرى, حقيقتى كه هر پدر و مادر آينده نگرى آرزوى تحقق آن را دارند.
سيّد محمود طالقانى در روز شنبه چهارم ربيع الاول 1329, برابر 15 اسفند 1289 و ششم مارس 1911 به دنيا چشم گشود. طالقان, هم نام شهرى است در خراسان قديم و هم نام منطقه اى در نزديكى شهر قزوين كه براى تمايز اين دو, اوّلى را طالقان خراسان و دومى را طالقان قزوين مى خوانند. طالقانى در منطقه اخير در روستاى گِليَرد زاده شد كه در شمال غربى تهران و كرج در نزديكى قزوين است و پيشتر بخشى از تهران بود و اينك از توابع ساوجبلاغ شمرده مى شود. نسب طالقانى به 39 واسطه به امام على (ع) منتهى مى شود (همان, ص26).
پدر اين خانواده, آيت اللّه سيّد ابوالحسن طالقانى, نه تنها دين پژوه, كه سياست پرداز هم بود. امّا از راه دين و سياست نان نمى خورد, بلكه از طريق ساعت سازى تأمين معاش مى كرد و به ديگر گفته, نان دنيا مى خورد و كار دين مى كرد. در زهد او همين بس كه هرگاه معاش روز را به دست مى آورد از كار دست مى كشيد و مى گفت: خداوند روزى فردا را فردا خواهد داد (همان, ص28).
نويسنده در اين اثر با اشاره كوتاهى به خصوصيات پدرِ مرحوم طالقانى مرحوم آقا سيّد ابوالحسن كه از زاهدان بنام و در رأس پرهيزگاران زمان خويش بود چهار جلد از آثار علمى او را نام مى برد و وصف او را از زبان مرحوم شيخ آقا بزرگ تهرانى ياد مى كند كه در وصفش نوشته است: (من العلماء الأجلاّ ء الأتقياء) و آن گاه سخنى از آن مرحوم در مذمّت مقلّدان غرب زده و راضيان به كشف حجاب رضاخانى نقل مى كند كه (وضوى بى بى تميز [كه با جنابت از حرام هم نمى شكست] از اين مسلمانى رشك مى برد) (همان, ص29 و 30).
سيّد محمود طالقانى وارث پدرى است كه هم دانش آموخته نجف اشرف است و هم مبلّغ به تمام معناى دين مبين. او دغدغه پدرش را در زمانى كه در اوايل سلطنت رضاشاه مبلّغينى از مذاهب باطله كه ايجاد شكوك و شبهات به اصول و فروع دين اسلام در اذهان جوانان مى نمودند چنين بازگو مى كند:
در چنين وضعى عده اى از علماى تهران از جمله مرحوم پدرم آيت اللّه [سيّد ابوالحسن] طالقانى و عده اى از شخصيّت ها مانند مرحوم محتشم السلطنة [حسن اسفنديارى] و [ابوالحسن] فروغى و مرحوم حاج عبّاسقلى بازرگان, پدربزرگوار همين جناب آقاى مهندس بازرگان به اين فكر افتادند كه جلساتى تشكيل بدهند و از مبلّغين و سران مذاهب دعوت كنند كه به طورى رسمى و با ترتيب منظم با آنها به بحث بپردازند(همان, ص30).
نكته گفتنى درباره چنين جلسه اى كه مايه شگفتى است از دوست ايام مدرسه و هم حجره سيّد محمود طالقانى يعنى آيت اللّه بُدَلا بشنويم:
در جلساتى كه در منزل حاج عبّاسقلى بازرگان تشكيل مى گرديد مرحوم [سيّد محمود] طالقانى هم حضور مى يافت و به لحاظ پاكى و سادگى با تمام افراد, سلام و عليك مى كرد و چنان با مدارا برخورد مى كرد كه گويى هيچ كس را به عنوان دشمن نمى شناخت. مؤسّسين آن جلسات, از قبيل آقا سيّد ابوالحسن طالقانى هم داراى حسن نيت بودند و اصل جلساتشان هم مفيد و ارزشمند بود. امّا مع الاسف صافى هاى لازم را از براى جدا كردن افراد مثبت از منفى تعبيه نكرده بودند, لذا اشخاصى غير شايسته به آسانى در جمع آنها نفوذ مى كردند (همان, ص32 و 33 به نقل از هفتاد سال خاطره, ص34).
در اين جا نقدى كه نويسنده بر سخن آيت اللّه بُدَلا دارند از جهات گوناگون حائز اهميت فراوان است, بنگريد:
گوينده اين خاطرات, همه چيز را گفته است جز اين كه اساساً مجلس براى تحدّى و مناظره با نامسلمانان تشكيل شده بود و آنان بدين مجلس و مصاف دعوت شده بودند., بنابراين صافى گذاشتن براى ورود به اين مجلس نقض غرض و بيهوده بود. مگر مى شود جلسه اى براى مناظره با مخالفان تشكيل داد و آنان را بدين بهانه كه اشخاصى غير شايسته و منفى هستند, دعوت نكرد؟ مضافاً اين كه اگر جلسه اى براى مناظره با دگر كيشان بر پا مى شود نبايد در آن سلام و مدارا كرد؟ عجبا كه گوينده خاطرات, جلسه مناظره را با عرصه مباهله اشتباه گرفته است و انتظار داشته كه طالقانى به كسى سلام نكند. مناظره امام صادق (ع) با ابن ابى العوجاء كه مادّى بود و برخورد امام حسن عسكرى (ع) با اسحاق كندى كه مشغول نگارش كتابى درباره تناقض هاى قرآن بود ملاطفت آميز و با حلم و مدارا بود و مشى طالقانى نيز چنين بود. بيفزاييم كه دگرانديشان به چند دسته تقسيم مى شوند: متوقّف, منتقد, مخالف و دشمن. همه را دشمن پنداشتن, يعنى درِ مباحثه و مدارا را بستن و چماق برداشتن (همان, ص33).

نويسنده در ادامه نقد مى افزايد:
گوينده اين خاطرات به تصوّر اين كه چيزى كشف كرده, به حضور افراد نفوذى و مشكوك در آن جلسه اشاره كرده است, حال آن كه هويّت آن افراد كاملاً مشخّص بود و ماسك بر چهره نداشتند و آشكارا به عنوان مسيحى و يهودى و بهائى در آن جلسه شركت مى كردند و طبيعى است كه در جلسه مناظره با دگرانديشان چنين افرادى حضور به هم رسانند و لذا هيچ گاه حضور آنان (نفوذ) و (رخنه) قلمداد نمى شود و آنان نه تنها مشكوك نبودند كه نامسلمان بودند و به آن اقرار مى كردند و به تبليغ دين خود مى پرداختند. گوينده خاطرات به كشف ديگر خود اشاره كرده است كه دانستم سرنخ آن افراد به مركز مسيحيان و آمريكايى ها مى رسد. سخن اين است كه مگر غير از اين تصور مى رفت و مگر قرار بود سرنخ آنان به مدرسه فيضيه و مسجد جمكران برسد؟ ايشان در ادامه سخن گفته است (طالقانى بارويى گشاده با آنها برخورد مى كرد) و مى گفت (ما بايد اينها را جذب كنيم). عجبا كه هنر طالقانى عيب شمرده شده و گشاده رويى او در برخورد با نامسلمانان به هدف جذب آنها به اسلام, سادگى شمرده شده است(همان, ص35 و 36).
در اين جا نويسنده در ادامه نقد نيكوى خويش افزوده:
گويا ايشان فراموش كرده اند كه طالقانى با همين روش بود كه توانست بسيارى را جذب اسلام كند. به يقين آن نامسلمانانى كه به پاى خود به آن جلسه مى رفتند و شمارى از آنان هم مسلمان شدند بدتر از فرعون نبودند كه خداوند به موسى و هارون گفت: به سوى فرعون برويد كه طغيان كرده است, امّا با او نرم سخن بگوييد باشد كه پند گيرد و خاشع شود (طه, آيه 43 ـ 44) (همان, ص36).
آرى, ما هم با ضرس قاطع مى گوييم كه در اين داورى حق با نويسنده است, چون اگر در برخورد با افكار و انديشه هاى دگر انديشان و مخالفان و حتى دشمنان راهى جز منطق صحيح و نرم و استوار و حكيمانه طى كنيم با شكست مواجه مى شويم, زيرا منطق خشونت و چماق نه تنها دلى را رام و آرام نمى كند, بلكه بر تعصّب كورِ طرف مقابل نيز مى افزايد و او را در مرام و مسلكش پايبندتر و استوارتر مى گرداند, علاوه بر اين بر فرض هم كه ما با يك دندگى و زور عقيده خويش را بر طرف تحميل كنيم و او در ظاهر آن را بپذيرد, هرگز و هيچ گاه باطن او رام نخواهد شد و در اين صورت نتيجه كار ما جز نفاق پرورى و منافق سازى, چيزى نخواهد بود. در اين گونه موارد منطق و مرام طالقانى ها همان منطق و مرام پيامبران و مصلحان بشرى است و كسانى كه راه و روش آنان را برنتابند پيش از هر چيز بايد به بى هنرى خويش اذعان نمايند كه از پيمودن راه راست و مدارا براى هدايت ديگران عاجزند كه گمان مى برند در همه صحنه ها راه نفى و تكفير كارساز است و بس.
به هر حال آقا سيّد ابوالحسن طالقانى پدر سيّد محمود طالقانى عالِمى بزرگوار و پرمايه بود كه دستى هم در سياست داشت و معمولاً در جلسات سياسى منزل او, مرحوم آيت الله سيّد حسن مدرّس نيز شركت مى كرده است كه سرانجام به دستور رضاشاه آن جلسات تعطيل مى شود و سيّد ابوالحسن و فرزندش سيّد محمود براى مصون ماندن از گزند او, مدّتى در باغ هاى اطراف شميران مخفى مى شوند. امّا اين پدر و پسر هرگز نااميد نشدند و دست از مبارزه برنداشتند. طالقانى خود در ضمن نامه اى به سيّد محمّدصادق طباطبائى مى نويسد:
مرحوم پدرم در آغاز تحوّلات, شب و روز, در حركت و تلاش بود تا شايد علما را متّحد كند و جلو سيل بى دينى و استقرار خودسرى را بگيرد (همان, ص37).

مؤلف در بخش (دانش اندوزيِ) مرحوم طالقانى, در قم و نجف, اساتيد بلند پايه او را نام مى برد: آيت اللّه شيخ عبدالكريم حائرى, آيت اللّه سيّد محمّد حجّت كوه كمرى, آيت اللّه سيّد محمّد تقى خوانسارى, آيت اللّه سيّد ابوالحسن اصفهانى, آيت اللّه شيخ محمّد حسين غروى كمپانى و آيت اللّه آقا ضياء عراقى. علاوه براين اعلام, او پس از مراجعت از نجف مدت ها در تهران در درس خارج فقه آيت اللّه شيخ محمّد تقى آملى شركت مى كند و سرانجام موفق به اخذ كسب اجازه اجتهاد از آيت اللّه سيّد ابوالحسن اصفهانى در نجف و آيت اللّه شيخ عبدالكريم حائرى در قم مى شود. آن گاه به اجازه نامه روايتى او از مرحوم محدّث قمى (حاج شيخ عباس) و مرحوم آيت اللّه نجفى مرعشى اشاره كرده و در پايان تلاش و كوشش طالقانى و همفكرانش را در پيگيرى استقرار كرسى تفسير و فلسفه در حوزه علميه قم به دست آيت اللّه ميرزا خليل كمره اى ياد آور شده است.
نويسنده در بخش (نخستين زندانى سياسى), آيت اللّه طالقانى را پيشگام مبارزه با رژيم پهلوى و نخستين زندانى سياسى از ميان روحانيون و مبارزان اسلامى معاصر مى داند:
يكى از بستگان طالقانى مى گويد: در آن روز [روزگار] كشف حجاب همراه طالقانى بودم كه ديدم در منطقه گلوبندك شلوغ است, نزديك تر رفتم و ملاحظه كرديم كه يك پاسبان دست انداخته و چادر زنى را از سرش مى كشد و او فرياد مى زند كه مگر شما مسلمان نيستيد و غيرت نداريد؟ مردم همه نگاه مى كردند و كسى جرأت اعتراض نداشت. طالقانى جلوتر رفت و به آن پاسبان اعتراض كرد. او هم پرخاش كرد و گفت جواز عمامه ات كو؟ طالقانى نيز دست دراز كرد و چند سيلى به پاسبان زد. سرانجام او را دستگير كردند و به كلانترى بردند (همان, ص48).
مؤلف در بخش (در كانون اسلام) مى نويسد:
در سال 1320 در پى رفتن رضاشاه و آمدن آزادى, جلسات مذهبى آيت اللّه طالقانى كه به صورت سيّار و نيمه پنهان در خانه علاقه مندان تشكيل مى شد صورتى منظّم و علنى يافت. وى در اين سال (كانون اسلام) را بنياد نهاد (همان, ص52).
طالقانى به مبارزه سياسى بر تربيت فرهنگى اولويت مى داد و بازرگان تربيت فرهنگى را بر مبارزه سياسى مقدّم مى شمرد (همان, ص52).
مرحوم مهندس مهدى بازرگان مى گويد:
حضرت آقاى طالقانى با شيوه روشن و اصيل و مؤثّرى تفسير قرآن مى گفتند و دائماً عدّه اى از دانشجويان و جوانان و اين جانب از محضرشان بهره مند مى شديم. كانون اسلام محل ّ معارفه و برخورد افكار و اشخاص بود, از سرتيپ مقدّس و صاحب منصب عالى رتبه وزارت پست و تلگراف گرفته تا دانشيار و آموزگار و دانشجو و كاسب دكّاندار (همان, ص54).
نويسنده در بخش ديگر پيك آفتاب تحت عنوان (با جوانان و دانشجويان) نكاتى بس ارجمند را ياد آور شده اند كه نه تنها براى جوانان و دانشجويان عصر ما و ديگر اعصار مى تواند درسى بس مفيد و آموزنده باشد, بلكه براى مسئولان امور تعليم و تربيت, رهنمودى بس رهگشاست:
آيت الله طالقانى در حوزه قم باليد, امّا در حصار حوزه نماند و پس از درس خارج, خارج درس را آغازيد و هجرت الى التكليف كرد و گام در اجتماع نهاد و به انذار پرداخت, ولى به جاى آن كه زينة المجالس تجّار محترم شود چراغ راه جوانان و دانشجويان شد (همان, ص55).
دكتر ناصرالدين صاحب الزمانى گويد:
مدرسه شهيد مطهّرى يكى از نادرترين مراكز برخورد و تلاقى دو دسته از جوانان دانشجوى رشته هاى علوم قديم و جديد در تهران به شمار مى رفت. آيت اللّه طالقانى صبح ها كه به مدرسه سپهسالار مى آمدند غالباً روى يكى از سكوها, نزديك كتابخانه مدرسه و دانشكده معقول و منقول مى نشستند. مجاهد پير هنگامى كه لب به سخن مى گشود واقعاً مانند يك آتشبار مسلسل, كلمات از دهانش فرو مى باريد و همه نيز به دل ما به هدف مى نشست (همان, ص59 به نقل از راهى كه نرفته ايم, ص67).
مسجد هدايت پايگاه ثابت و هميشگى درس و بحث آيت اللّه طالقانى و مركز عبادت او و يارانش در تهران, پايگاه اصلى جوانان و دانشجويان شده بود. در اين مسجد (اسلام) همراه با آگاهى و پرهيز از هرگونه خرافه به مشتاقان تعليم مى شد. طالقانى در اين پايگاه, پاى سخنرانان غير روحانى را به مسجد باز كرد و به آنها بها داد و ارزش قائل شد, آيت اللّه مهدوى كنى مى گويد:
طالقانى در مساجد را به روى جوانان تحصيل كرده و دانشجو باز كرد و همچنين در دانشگاه را به روى مسلمانان و روحانيون باز كرد (همان, ص60).
(دانشسراى تعليمات) و (انجمن اسلامى معلّمين) نيز از ديگر مراكزى بود كه طالقانى تعليمات و آموزه هاى اسلامى را در آن جاها به گوش مستمعين شيفته حقيقت مى رساند. (انجمن ماهانه دينى) نيز از مراكز مفيدى بود كه ارتباط تنگاتنگ ايدئولوژيك طالقانى با جوانان در آن جا شكل مى بست. سخنرانى هاى علمى روشنگرانه به نحو معقول و مطلوب در آن مركز انجام مى شد. مجموع آن سخنرانى ها در كتابى تحت عنوان (گفتار ماه در نماياندن راه دين) در سه جلد به اهتمام استاد على اكبر غفارى منتشر گشت:
طالقانى در پى آن بود كه ديوار ميان روحانيان و دانشگاهيان را از ميان بردارد و اين دو قشر را به هم نزديك و در سرنوشت يكديگر شريك كند (همان, ص63).
طالقانى بنيادگذار وحدت حوزه و دانشگاه بود و بيش و پيش از هر كس ديگرى در اتّحاد روحانيان و دانشگاهيان كوشيد و به توفيق دست يازيد (همان, ص63).

دكتر ناصر كاتوزيان گويد:
آيت اللّه طالقانى حق بزرگى به گردن ما دانشگاهيان دارد براى اين كه از نخستين كسانى بود كه مى خواست بين روحانيت و دانشگاه پلى ايجاد كند و اين دو مركز علمى را به هم مربوط سازد, ارتباطى در سطح برابر, نه در سطح ولايت كه يكى پيشرو باشد و يكى مقلّد (همان, ص65).
در همين رابطه, نوشتارِ مؤلّفِ اين اثر, حقيقتى است هم تلخ و هم شيرين. تلخ براى آن دسته از ذائقه ها كه به خاطر مشكلى كه دارند همه چيز در چشايى آنها ناخوش و تلخ است و شيرين براى كسانى كه تلخ هم در ذائقه آنان (تلخِ خوش) است.
آن تلخِ خوش كه صوفى ام ّالخبائثش خواند
اشهى لنا و احلى من قبلة العذارا
حال ببينيد اين تلخ خوش را:
طالقانى فقط آموزگار جوانان نبود و رابطه خشك علمى ـ ارشادى با آنان نداشت, آميزگار با آنان و سنگ صبور و لنگرگاه روحشان نيز بود. او هرگز نگذاشت لباس روحانيّت و تفاوت هيأت و اختلاف سن ّ او با جوانان, موجب فاصله ميانشان شود. به راحتى و بدون تكلّف با جوانان اختلاط و مصاحبت مى كرد و هركس مى توانست بدون دلهره و لكنت زبان با او صحبت كند و صميمى شود. نه اشرافيت علمى و خوى شيخوخيت داشت و نه براى خود حق ّ ويژه اى قائل بود و نه تعصّب صنفى داشت. عوام را كالانعام نمى دانست و جوانان را گول خورده و خام نمى شمرد و با آنان با تحكم و تهكّم سخن نمى گفت و به كسى نگاه عاقل اندر سفيه نمى كرد و در پى جمع آورى مريد و قطب سازى از خويش نبود (همان, ص65).

بر همين اساس است كه شهيد مطهّرى مى گويد:
پايه گذار آشنايى نسل جوان با اسلام, نه من هستم و نه شريعتى, بلكه طالقانى و بازرگان هستند كه اين راه را باز كردند و ما بعدها به دنبال آنها حركت كرديم (همان, ص67, به نقل از يادنامه ابوذر زمان مقاله محمد بسته نگار).
نويسنده در بخش (نجات آذربايجان) به نقش پر اهميت طالقانى در جلوگيرى از تجربه آذربايجان در جريان حمله پيشه ورى با حمايت شوروى در سال 1324 اشاره مى كند:
در آذرماه 1325 آيت اللّه طالقانى از طرف اداره مجلّه (آئين اسلام) به صلاحديد برخى روحانيون به زنجان رفت تا گزارشى از آن منطقه و فعاليت كمونيست ها فراهم كند. در اين سفر تمام عيار سياسى, برخى مديران مطبوعات و خبرنگاران نيز حضور داشتند. طالقانى در اين سفر, قواى ارتش را براى مقابله با دموكرات ها تشويق مى كرد. طالقانى, گزارشى از اين سفر, ذيل عنوان (مشاهدات من در زنجان) نوشت كه همان زمان در مجله (آئين اسلام) منتشر شد. وى پس از آن در تشكيل جلسات دينى و ردّ بر ماركسيسم بيشتر كوشيد و سپاهى از دانشجويان مسلمان و آگاه تشكيل داد.
بخش ديگر اين كتاب تحت عنوان (مسجد هدايت) بيانگر نقش هدايتى آيت اللّه طالقانى در تنوير افكار و آشنا نمودن نمازگزاران به ابعاد گوناگون اسلام به ويژه آگاهى از وضع موجود مسلمانان و راه مبارزه با طاغوت است. طالقانى در مسجد هدايت عنوان پيش نماز را داشت, ولى اين پيش نماز جداى از ديگر پيش نمازان بود.
در دوره اى كه سكون و سكوت سياسى بر ديگر مساجد حاكم بود حركت و فرياد از مسجد هدايت تا اعماق جامعه دامنگستر مى شد. او طى مدّت سى سال, نسلى دين دار و دين يار و دردمند تربيت كرد. طالقانى تفسير قرآن و سياست را كه از مساجد تفريق شده بود به مسجد هدايت برد و مسجدش فرهنگى ترين و سياسى ترين و جوانگراترين مسجد ايران و كانون تجمّع تحصيل كردگان و مبارزان سياسى بود (همان, ص74 و 75).

طالقانى در هر حال حق گويى را وظيفه شرعى و وجدانى خود مى دانست. او هرگز راه عافيت طلبى را در پيش نگرفت. روح حقجوى او لحظه اى راحتى و رفاه را بر ناآرامى و گرفتارى حاصل از امر به معروف و نهى از منكر ترجيح نداد:
از آن جا كه در نزاع ميان حق و زور پيروزى موقّت با زور است (آرى پيروزى موقت) بالاخره زور بر حق غالب شد, بدين ترتيب كه چون نتوانستند دهان طالقانى را ببندند در خانه اش را بستند و او را در خانه محصور (29 آبان 1350) و سپس (29 آذر 1350) تبعيد كردند. طالقانى از فروردين 1347 تا آبان 1350 كما بيش, ممنوع المنبر بود و كما بيش به منبر هم مى رفت و در هر حال سخن مى گفت و آگاهى مى گسترد (همان, ص83).
شرح صدر آيت اللّه طالقانى كم نظير و از جهاتى بى نظير است. طالقانى به حق روح بزرگى داشت. بينش باز و ديد وسيع و انديشه والاى او نه تنها او را در ميان روحانيون ممتاز و منحصر به فرد ساخته بود حتى در قشر غيرروحانى هم كسى به بلندنظرى و جامعيت در انديشه مثل او شناخته نمى شد. او فقط به درستى و راستى افراد مى نگريست, نه صنف و مقام و لباس آنها:
از آن جا كه طالقانى معتقد به (اصالة الرّوحانيّة) نبود و تفسير اسلام را در انحصار روحانيت نمى دانست و مفسّر غيرروحانى اسلام را به رسميّت مى شناخت اجازه مى داد روشنفكران دينى در مسجد هدايت به سخنرانى بپردازند و خود پاى سخنرانى آنها مى نشست و اين كار را كه آن روز عيب شمرده مى شد عيب نمى شمرد (همان, ص84 و 85).
طالقانى هميشه دنبال اصل بود, نه جوياى فرع و هرگز اصول را قربانى فروع نمى كرد:
انتقادى كه به طالقانى مى كردند اين بود كه مسجدش جاى فكل كراواتى هاست, به او مى گفتند با اين كه همه نمازگزاران مسجدش متديّن هستند, امّا دريغا كه ريش مى تراشند, شما درباره حرمت ريش تراشى تذكّر بدهيد و طالقانى مى گفت: ريشه اش با من, ريشش با شما. جوانان را به مسجد آوردن و با اسلام و قرآن آشنا كردن با من و امّا ريش گذاشتن اينها با شما (همان, ص87, به نقل از طالقانى فريادى در سكوت, ج 1, ص145).

آرى, او بيش و پيش از هر چيز توجّه خود را به ساختِ باطن افراد معطوف مى نمود تا ظاهر آنها. به همين جهت او چيزهايى مى ديد كه ديگران نمى ديدند, به نقل از شريعتى گفته اند:
هر وقت از مشهد به تهران مى آمدم, پيرمرد تنها پناهگاه و مايه اميد ما بود كه در گوشه مسجد هدايت چون مرغ حق مى ناليد. تنها طالقانى و مسجد هدايت, چون مناره اى در كوير, قامت بلند آزادى و قامت فرياد بود (همان, ص87 و 88, به نقل از مناره اى در كوير, ص6).
نويسنده در بخش (زمين, نه سرزمين) در وصف طالقانى مى گويد: (دامنه مبارزات طالقانى به اندازه افق ديد او بود و افق ديد او تا مرزهاى ايران نبود, بلكه تا آن سوى مرزها بود. در كارنامه سياسى او هم مبارزات ملّى ثبت است و هم مبارزات فرا ملّى) (همان, ص89).
طالقانى در سال 1331 همراه آيت اللّه سيّد رضا موسوى زنجانى و تنى چند از ديگر روحانيون در كنگره (مؤتمر شعوب المسلمين) كراچى شركت مى كند و در سال 1338 و 1340 همراه هيأتى ديگر از علماى تهران در (المؤتمر الاسلامى العام) اردن حضور پيدا مى كند و رياست جلسه ششم اين كنگره ضدّ صهيونيستى را عهده دار مى شود و از خطر صهيونيسم سخن به ميان مى آورد. او در سفر ديگرى همراه آيت اللّه خليل كمره اى و تنى چند به نمايندگى از آيت اللّه العظمى بروجردى در كنگره دارالتقريب مصر در قاهره شركت مى كند و پيام مرجع تقليد شيعه را به شيخ محمود شلتوت ابلاغ مى كند. طالقانى تنها كسى است كه پس از دريافت خبر جمال عبدالناصر مجلس ختمى براى او در مسجد هدايت بر پا مى كند و در جوش كوران ستم شاهى فطريه ها را در روز عيد فطر براى كمك به مردم فلسطين جمع آورى و از طريق سفارت اردن براى آنها ارسال مى دارد. اين اقدامات خداپسندانه او عُمّال رژيم پهلوى را سخت عصبانى مى كند و لذا اقدام به دستگيرى او مى كنند:
در عيد فطر 1350 هنگامى كه طالقانى با آهنگ كمك كردن به مردم فلسطين آماده رفتن به مسجد بود مأموران پليس مانع خروج وى از منزل شدند و خانه اش را به محاصره در آوردند. اين محاصره يك ماه طول كشيد و سرانجام طالقانى به زابل و بافت تبعيد شد. كاش رنج و آزار طالقانى به تبعيد خلاصه مى شد. قاعدين متحجّر نيز او را مى آزردند و مى گفتند كه به وهّابى ها و سنّى ها كمك مى كند (همان, ص95).
آرى, اين است سرنوشت عالمى مجاهد و آگاه كه ابوذروار فرياد مى كشد و بر ضدّ ظلم و ظلمت مى خروشد هر چند از ديارى به ديار ديگر تبعيدش كنند و كعب الاحبارهاى زمان با زخم زبان آزارش دهند و جاهلان و ناآگاهان به او تهمت وهّابيگرى بزنند و عافيت طلبان بى دردِ فرصت طلب در گوشه و كنار او را نا آشناى به فقه جلوه بدهند, بزرگمردى كه در تمام دوران حياتش روى آسايش نديد. نوجوانى اش را با رنج تحصيل علم آغاز كرد و ميان سالى اش را در سنگر تبليغ صحيح دين و آن گاه زندان گذراند و سال هاى پايانى عمر پرفروغش را با غصّه و اندوه بى شمار كه چرا فرصت طلبان در كمين انقلابند و سعى دارند صاحبان واقعى آن را قلع و قمع كنند و كنار زنند و خود بر سر خوان انقلاب بنشينند. خدا مى داند كه طالقانى چه حزن و اندوهى از عافيت طلبان ديروز و فرصت طلبان روزگار خود بر جان و دل خويش احساس مى كرد. او بسيار درّاك و آينده نگر بود و سخت نگران آينده نسلى كه با هزار اميد و آرزو به رژيم طاغوت (نَه) گفتند, ولى اينك سرنوشت آنان چگونه رقم مى خورد و….
نويسنده در بخش (با نهضت ملّى ايران) سخنى دارد كه همچون نگين زيباى انگشترى, زينت بخش كتاب ارجمند او شده است:
پس از اين كه نهضت ملّى شكل گرفت, با اين كه كاشانى به منزله استاد طالقانى بود و پيش كسوت و با اين كه نوّاب صفوى شاگرد و مريد طالقانى بود, امّا طالقانى اين رابطه استاد و شاگردى و اشتراك صنفى را معيار مشى سياسى خود قرار نداد. او راه مصدّق را برگزيد و به جانبدارى از پيشواى نهضت ملّى پرداخت و ضمن احترام به كاشانى و التفات به نوّاب صفوى از كند رفتن استادش و تند رفتن شاگردش انتقاد مى كرد. با وجود اين, وى كور مريد به يك جريان و ستيهنده با جريان ديگر نبود و آن قدر تسامح داشت كه همه مبارزان را بر مى تابيد و با آنها گفتگو مى كرد (همان, ص99).
مطلب مهم اين بخش از كتاب بحث مربوط به اختلاف آيت اللّه كاشانى با دكتر محمّد مصدّق است كه نويسنده از صفحه 102 تا 136 به تحليل و تفسير و داورى عالمانه اى دراين باره پرداخته كه نظير آن تاكنون به اين شيوايى و استوارى و منطقى در هيچ كتابى ديده نمى شود. نويسنده پرتلاش به اين نتيجه رسيده است كه (آنچه درباره نهضت ملّى در كتاب هاى فرمايشى و آثار سفارشى و منابع رسمى آمده, تحريف و تقطيع تاريخ است) (همان, ص102).
او در اثبات اين معنا همه منابع و مآخذ را به دقّت نگريسته و ناگفته هاى مهمّى را ذكر كرده و به خوبى از عهده (تحرير محل ّ نزاع) بر آمده و به اين نتيجه رسيده است كه (اختلافات مصدّق و كاشانى در مسائل دينى و ناشى از جهت گيرى دينى كاشانى نبود و به مشى ملّى مصدّق و مشى دينى كاشانى ـ چنان كه مى گويند ـ مربوط نمى شد, اختلافات آنان فقط سياسى بود و در حوزه مسائل اجرايى و اداره يك كشور) (همان, ص109).
نويسنده, اين مطلب را كه (ريشه اختلاف كاشانى و مصدق به تفاوت اصلى حركت اسلامى و حركت ملّى گرايانه مربوط مى شد; مصدق به دليل طرز فكر غربگرايانه دين را از سياست جدا مى دانست و كاشانى بر عكس خواستار تحقق قوانين اسلامى در كشور بوده) (تاريخ معاصر ايران, سال سوم دبيرستان, ص179) سخت مردود شمرده و آن را بى پايه دانسته و اين نكته را متذكر شده كه:
تاريخ علم نقلى است و نه حكايت تخيّلى. در تاريخ بايد مستدل ّ سخن گفت و مستدل گفتن يعنى مستند گفتن و مشت مشت شاهد آوردن, نبايد چيزى بافت و تمايل و تخيّل خود را با واقعيّت اشتباه گرفت (همان, ص114).
نويسنده در اين بخش نقاط قوّت و ضعف كاشانى و مصدّق را به وضوح بر شمرده و جانب حق و انصاف را فروگذار نكرده است:
در بررسى كارنامه هر كس بايد همه صفحات آن را خواند و فقط به صفحات سفيد يا سياه آن چشم نيندوخت. كارنامه كاشانى نيز چنين است. وى در برهه اى از تاريخ لغزيد, امّا صفحات ديگر زندگى اش نشان مى دهد كه عليه استعمار انگليس در عراق و ايران جنگيد و منشأ اصلاحات و حسنات و خدمات چشمگيرى گرديد. او روحانى آگاه و مبارز و فداكار و صادقى بود كه نقد عمر را در دفاع از مردم و مبارزه با دشمنان دين و دنياى آنها صرف كرد. بخشى از جنبش ملّى و ضدّ استعمارى در ايران از آنِ اوست و همو پيشگام آن به شمار مى رود. وى از روحانيّت عصر خويش, كه غالباً غير سياسى و قاعد بود, بسى جلوتر بود و سراپا آماده جانفشانى. از ملّيّون مبارز و ضدّ استعمار نيز حتّى يك گام عقب نبود و ضربات سهمگينى بر پيكر استعمار وارد ساخته بود (همان, ص116).
در مورد مصدّق هم مى گويد: (درباره مصدّق نيز بايد ياد كنم كه او هم خالى از خطاهاى استراتژيك نبود و كوتاهى 28 مرداد 1332 و مظلوميّتش در دادگاه نظامى وى را بزرگ تر نمود. مصدّق در پاسدارى از نهضت ملّى كوتاهى كرد و پيش از كودتا در شرف شكست بود, ولى كودتا كه شد شكستش را به پاى آن نوشت) (همان, ص116).
سرانجام نتيجه مى گيرد كه (آنچه بر قلم رفت, نه به قصد دفاع از مصدّق بود و نه تخطئه كاشانى, بلكه به انگيزه دفاع از طالقانى بود و مستدل ّ كردن موضع درست او در حمايت از مصدّق (همان, ص117).

نهضت مقاومت ملّى در خرداد 1332 پس از آن كه اعلام شد كه دادگاه نظامى حكم به محكوميت دكتر مصدّق داده است پرسشى با ملّت در ميان گذاشت كه متن آن به شرح ذيل است:
دادگاه نظامى, جناب آقاى دكتر مصدّق را به سه سال زندان محكوم نموده است. به عقيده شما رأى دادگاه صحيح بوده است يا خير؟ طالقانى در پاسخ به اين پرسش چنين نوشت: رأى دادگاه غير مشروع است و دكتر مصدّق مهمترين وظيفه دينى و ملّى را انجام داده است (همان, ص127).
طالقانى آنچه را كه حق ّ تشخيص مى داد به هيچ عنوان از آن كوتاهى نمى نمود و هيچ مصلحتى را بهتر از حقيقت نمى دانست. مواضع او در تمام حالات گوياى صداقت و يكرنگى او بود. مشى طالقانى در مسائل سياسى, واقعگرايانه و متّكى به ارزش هاى اخلاقى و سخت جوانمردانه بود. او در هيچ موردى راه تزوير و نيرنگ را نپيمود. سياست او سياست حقّه و حيله نبود, بلكه سياست مروّت و مدارا بود. مواضع سياسى او شفّاف بود و روشن, نه مصلحت جويانه و فرصت طلبانه:
طالقانى در 29 اسفند 1346, يك چند پس از آزادى از زندان, على رغم خفقان حاكم بر جامعه و با علم به كينه شديد شاه به مصدّق به آرامگاه وى در روستاى احمدآباد رفت. كتاب پرتوى از قرآن را آن جا گذاشت و در صفحه نخست آن نوشت: اهداى ثواب و تلاوت و تفكّر در آيات اين جلد از تفسير به روح پاك و شكست ناپذير مفخر شرق و اسلام و موجب سربلندى ايرانيان شرافتمند, مرحوم جناب دكتر محمّد مصدّق رحمة اللّه و بركاته عليه (همان, ص134).
سخن پايانى اين بخش از كتاب, نقل ايرادى از دكتر احسان نراقى بر آيت اللّه طالقانى و جواب نويسنده به اوست. احسان نراقى از حضور طالقانى بر سر قبر مصدّق در مراسم چهاردهم اسفند 1357 اعتراضاً مى گويد:
آقاى طالقانى حاضر نبود بفهمد كمونيست فدايى با مسلمانى كه او به دنبال آن است زمين تا آسمان فرق دارد. همه ناراضى ها را به يك چشم نگاه مى كرد. در نتيجه ديديد كه سياست او به ورشكستگى انجاميد, ايشان دست رجوى و آقاى فرّخ نگهدار را گرفت و برد بر سر قبر مصدّق و مصدّق را به آنها بخشيد, در حالى كه مصدّق مربوط به جريانات چپ نبود و اصلاً يك چيز ديگر بود. آنها مى خواستند از مصدّق بهره بردارى كنند, ولى نتوانستند (همان, ص135, به نقل از در خشت خام, گفتگو با احسان نراقى, ص158).
نويسنده اين گونه به ايراد او جواب مى دهد:
اين سخن شامل چند حكم است و برخواننده مطّلع پوشيده نيست كه غلط است. اين داورى نادرست ناشى از اطّلاعات نادرست نراقى است كه مى گويد طالقانى دست فلان و بهمان را گرفت و مصدّق را به آنها بخشيد تا بهره بردارى كنند, حال آن كه:
اوّلاً مراسم 14 اسفند 1357 با شركت سازمان مجاهدين و چريك هاى فدايى و جبهه ملّى و جبهه دموكراتيك ملّى برگزار شد, بنابراين طالقانى دست زيد و عمرو را نگرفت و به آن مراسم نبرد, بلكه آنان از شركت كنندگان فعّال آن مراسم بودند.
ثانياً طالقانى به توصيه شوراى انقلاب به آن مراسم رفت تا راه سوء استفاده آنان را از مصدّق ببندد… تا احتمالاً از سخنان انحرافى و شبهه انگيز جلوگيرى شود و مرحوم طالقانى با استفاده از موقعيّت خودشان توانستند اين كار را بكنند. همه اين برنامه ها براى آن بود كه برگزار كنندگان آن مراسم از احساسات مردم نسبت به مرحوم دكتر مصدّق سوء استفاده نكنند. انتقادهاى ديگرى نيز به سخن آقاى نراقى وارد است كه از آنها مى گذريم و فقط يادآور مى شويم كه تاريخ را نبايد از آخر به اوّل خواند و بر اساس آن داورى كرد. اين گونه داورى به ظاهر درست است و به واقع نادرست (همان, ص136).
بخش ديگر كتاب پيك آفتاب با عنوان (پناه بى پناهان) معرّف سعه شخصيت و گستره وجودى آيت اللّه طالقانى است كه وى ملجأ مظلومان و مرجع بى پناهان از جور و ستم زمان خود بود; سيره و سخن طالقانى هم الگوى دردمندان و هم آرام بخش خاطر آزرده آنان بود:
در روزگارى كه نوّاب [صفوى] و برادرانش تحت تعقيب بودند واقعاً در اين شهر تهران و كشور ايران بى كس بودند. هيچ يك از كسانى كه امروز سنگ فدائيان اسلام را به سينه مى زنند به آنان پناه ندادند و تنها كسى كه به آنان پناه داد طالقانى بود. گفت: وضع فدائيان خيلى بد و جانشان در خطر است, من از يك طرف نگران جان اينها هستم و از طرف ديگر نمى دانم چرا هيچ كس به فكر اينها نيست (همان, ص138, به نقل از روايتى از تاريخ معاصر ايران, خاطرات محمّدمهدى عبدخدايى, ص215 و 216).

آرى, شرح صدر و سعه شخصيت طالقانى را ببينيد كه با اين كه خط مشى او با فدائيان اسلام تفاوت اساسى دارد در عين حال آنان را در هنگام سختى به خانه اش پناه مى دهد:
فدائيان اسلام, دولت مصدّق را بر نمى تابيدند و حتّى رو در روى آنان ايستادند و دكتر سيّد حسين فاطمى, وزير امور خارجه مصدّق را ترور كردند. امّا طالقانى, دولت مصدّق را ملّى و او را متديّن مى شمرد و حمايت از او را لازم و با اين همه هنگامى كه فدائيان اسلام مغضوب رژيم شاه شدند طالقانى از اين مظلومان حمايت كرد و به آنان پناه داد (همان, ص141).
چه بسيار مبارزان و خانواده هاى شهدا كه با حمايت هاى مالى طالقانى نيرو مى گرفتند و او بى هيچ ترس و هراسى تنها كسى بود كه در مسجد هدايت براى شهادت آيت اللّه سيّد محمدرضا سعيدى مجلس ختم برپا نمود و در شهادت آيت اللّه حسين غفّارى با اين كه ساواك منزل آن شهيد را بعد از شهادتش تحت نظارت قرار داده بود بى هيچ محابا وارد منزل غفارى شد و خانواده و فرزندانش را تسليت گفت و مورد تفقّد قرار داد.
پس از درگذشت طالقانى معلوم شد كه 1100 خانواده تحت سرپرستى او بودند كه پانصد خانواده از شهدا و ششصد خانواده از مستضعفان بودند. آرى, او پناه بى پناهان بود (همان, ص145).
بخش ديگر اين اثر خواندنى عنوان (تأسيس نهضت آزادى ايران) را به خود گرفته است:
نهضت آزادى ايران نخستين حزب دينى ـ سياسى ـ روشنفكرى بود كه اسلام را راهنماى سياست و مبارزه قرار داد و ديانت و سياست و بصيرت را به هم آميخت. مؤسّسين نهضت آزادى هفت تن بودند كه از ميان آنان, نقش اوّل با سه تن بود: آيت اللّه طالقانى, مهندس بازرگان و دكتر سحابى. اين سه يار مبارز در همان هنگام كه در جبهه ملّى دوم فعّال بودند نهضت آزادى ايران را در سال 1340 پى افكندند (همان, ص147).
امّا طالقانى پس از آزادى از زندان در آبان 1357 تصميم گرفت كه از اين بعد خود را در يك حزب يا سازمان و گروه خاصى محصور نكند, زيرا او ترجيح مى داد كه در وضع بعد از پيروزى انقلاب اسلامى نقش پدرانه براى همه گروه ها ايفا كند و فعّاليتى فراحزبى داشته باشد.
نويسنده در بخش (در زندان انقلاب سفيد) كه 34 صفحه كتاب را به خود اختصاص داده است باديدگاهى واقع بينانه قضاياى زندانى شدن طالقانى را به صورتى جذّاب و خواندنى به رشته تحرير در آورده است. نكات برجسته اين بخش ريزبينى مؤلف در تاريخ حوادث و چند و چون دستگيرى هاى مكرّر طالقانى و انعكاس روحيه حقجويى و حقيقت طلبى و شجاعت و شهامت فوق العاده اوست. در دوم بهمن سال 1341, آيت اللّه طالقانى ضمن مخالفت شديد خود با رفراندوم فرمايشى شاه براى تأييد به اصطلاح انقلاب شاه و ملّت صريحاً اعلام كرد:
هيأت حاكمه دروغگو و فاسد است. روزنامه فرمايشى و دستورى زير نظر اوست و هر چه دلش مى خواست مى نويسد و مى گويد. رفراندوم بايستى در محيط آزادى صورت گيرد تا مردم بتوانند عقايد باطنى خود را آزادانه اعلام كنند و رأى دهند (همان, ص156).
روز سوم بهمن 1341 طالقانى بازداشت مى شود و از اين تاريخ مبارزه او با رژيم پهلوى شكل جديدى پيدا مى كند كه تا سال 1357 ادامه مى يابد. به هر حال روزشمار مبارزات طالقانى به صورت گويا و مستند از مطالب پرشور و التهاب و در عين حال پر حزن و اندوه اين بخش از كتاب است. در ضمنِ دست نوشته هاى او اين شعر كه معرّف حال اوست ديده شده است:
هرچند كه يك روز خوش از عمر نديدم
هر روز دگر حسرت آن روز كشيدم
پيرى به رخ ما خط از آن روى كشيدست
تا خوانى از اين خط كه ز دنيا چه كشيدم
آزادى ما دام گرفتارى ما بود
از بهر قفس بود گر از دام پريدم (همان, ص160)

در پايان اين بخش, نويسنده به اين جمع بندى مى رسد كه (سخن كوتاه, طالقانى همه وظايف روحانى خويش را در زندان نيز انجام داد و در واقع, مسجد هدايت را به زندان برده بود. او هر جا مى رفت آن جا را مسجد و مدرَس و محراب مى كرد و به ديگر كلام, هر جا كه او بود آن جا عبادتگاه و آموزشگاه و آوردگاه بود. از بركات درس هاى تفسير طالقانى و مصاحبت با او اين بود كه عدّه اى از زندانيان سياسى غير مسلمان, اسلام آوردند و مسلمان ماندند. طالقانى در مسجد هدايت از مسلمانان, مبارز مى ساخت و در زندان, از مبارزان, مسلمان. إن ّ في ذلك لَذِكْرى لِمَنْ كانَ لَهُ قلب أَوْ أَلْقَى السَّمْعَ وَ هُوَ شَهيد) (همان, ص187).
بخش ديگر كتاب, عنوانِ (ابوذر در تبعيد) را به خود گرفته است. در اين بخش به گونه فشرده, چگونگى تبعيد طالقانى ـ بعد از حصر يك ماهه در خانه اش ـ به چند شهر و فعاليت هاى او در آن جاها بيان شده است. نخستين تبعيدگاه طالقانى زابل بود كه منطقه اى دور افتاده از تهران و بد آب و هوا بود, ولى پس از شش ماه به شهرستان بافت منتقل گرديد. او يك سال تمام را در بافت گذراند:
در خانه اى كه در آن مى زيست يك اطاق در اختيار مأموران بود و در هنگامى كه از خانه خارج مى شد يك مأمور او را تعقيب مى كرد تا ملاقات هايش را كنترل كند. با اين حال برخى مأموران مجذوب او شدند و به حقّانيتش پى بردند و يارى اش كردند (همان, ص193).
به راستى كه طالقانى, ابوذر زمان خود بود, امام خمينى درباره او نوشت: (او براى اسلام به منزله حضرت ابوذر بود).
مشى و منش طالقانى شباهت هاى فراوانى به ابوذر غفارى داشت, همان صحابى پاكباخته و يك لا قباى پيامبر و على. صداقت و صلابت طالقانى, تنهايى و نستوهى او, تكاثر ستيزى و شجاعتش يادآور شخصيّت ابوذر بود (همان, ص202).

عنوان (تحت تعقيب ساواك) بخش ديگرى از اين كتاب ارجمند را تشكيل مى دهد.
ساواك خيلى زود فهميد كه اين (آيت اللّه) سر ستيز با (ظل ّاللّه) دارد و مى خواهد سايه اش را با تير بزند (همان, ص203).
طالقانى به مدّت 24 سال تحت تعقيب و كنترل ساواك بود. او با هر نوع فسادى مبارزه مى كرد. هرچند او به فساد اخلاقى سخت حسّاس بود, امّا استبداد را بدترين نوع فساد مى دانست. در پايان اين بخش ـ به نقل از اسناد ساواك ـ سخنانى از طالقانى نقل شده كه حائز اهميت است:
بايد از حقوق جامعه و اين جوان ها دفاع كرد. مردم هر سال, ماه محرّم, فرياد واى حسين واى حسين راه انداخته, بدون اين كه بفهمند معناى واقعى و هدف اساسى حسين بن على چه بوده است. به جاى اين كه بر فرق و تن خود زنجير بزنيد زنجيرها را بر فرق و هيكل هيأت حاكمه پوسيده بزنيد كه باعث بدبختى و بيچارگى شما شده اند. زنجيرها را بر فرق يزيدها و معاويه ها كه مصدر امور هستند بزنيد و نه بر فرق خودتان. حسين بن على قيام نكرد كه تو براى او گريه كنى