شنبه, 10 بهمن 1388
 
128
 
 

نقد ترجمه آيات در تفسير پرتوى از قرآن
کوشا محمدعلى

ترجمه, برگرداندن متنى از زبانى به زبان ديگر با رعايت مفهوم و محتواى آن متن است. ترجمه قرآن در واقع (فشرده تفسير) به حساب مى آيد, نه (تفسير فشرده); بر اين اساس ترجمه بايد منعكس كننده مفهوم و محتواى زبان مبدأ با رعايت آرايش هاى لفظى و خالى از هرگونه زوايد در زبان مقصد باشد; بنابراين براى برگرداندن متنى از زبانى به زبان ديگر, دو عنصر لازم و ضرورى مى نمايد: نخست (عنصر ادب) و دوم (مايه هنر). عنصر ادب را در علم صرف, نحو, اشتقاق و لغت, و مايه هنر را در معانى, بيان و بديع بايد جستجو كرد.
در ميان تفاسير فارسى قرآن كريم, از قرن چهارم تا كنون آثار ارجمند گوناگونى از آنها همراه با ترجمه آيات عرضه شده است كه هر كدام ويژگى هاى نوع خود را دارند. معرفى هريك از اين آثار پرارج كه علاوه بر ترويج فرهنگ قرآن, متضمن احياى زبان فارسى نيز هست, براى دوستداران اسلام و ايران, امرى لازم و ضرورى مى نمايد. تفسير فارسى (پرتوى از قرآن) به قلم تواناى عالم مجاهد و مبارز حقيقتجوى خستگى ناپذير, مرحوم آيت اللّه سيدمحمود طالقانى ـ رضوان اللّه عليه ـ از آن جمله است. اين تفسير ماندگار و بس استوار به قلم مؤلف بزرگوار آن در كنج زندان به رشته تحرير درآمده است. مرحوم طالقانى همراه با جهاد عملى, جهاد علمى خويش را در قالب ترجمه و تفسير قرآن به جامعه قرآنى عرضه نمود. اين اثر هرچند ناتمام ماند, ولى همان مقدارى كه نگارش يافت, گوياى عمق انديشه و درك بالاى نويسنده آن از كتاب بى نظير وحى الهى است.
اين مقاله, تنها در صدد بررسى و ارزيابى ترجمه آيات قرآن آن تفسير پربها و ارجمند است و بحث و بررسى شاخص هاى تفسيرى آن را به فرصتى ديگر وامى گذارد.
نسخه مورد استناد اين نوشتار, چاپ پنجم تفسير (پرتوى از قرآن) است كه توسط (شركت سهامى انتشار) در شش جلد (سه مجلد) به اهتمام دكتر محمدمهدى جعفرى در سال 1381 و 1382 در تهران منتشر شده است.
دكتر جعفرى در آغاز جلد سوم در پيش گفتارى تحت عنوان (سخنى و توضيحاتى از گردآورنده) مى نويسد: (و سال ها و سال ها گذشت تا اينكه قرآن شناسى دردشناس از ميان اميّين برخاست و قرآن را از گوشه قبرستان و بازوى بيمار و تبرّك خانه نوخريده, به صحنه زندگى وارد كرد و عاشقان را پروانه وار به گرد وجود شمع سان خود گرد آورد, ليكن شب پركان دشمن با خورشيد نتوانستند ديد و چون حكومت شبستان در دست آنان بود, بارها و بارها به زندان و تبعيدش افكندند, ولى مگر مى توان انديشه را در ميان ديوارها به حسب و زنجير كشيد و از تابش نور خورشيد براى هميشه مانع شد. زندان به مدرسه تفسير و بحث قرآن تبديل گرديد و ميوه هميشه تازه اش به بازار آمد و پرتوى و سپس پرتوهايى از قرآن بر مردم شيفته تابيدن گرفت).
مفسر ارجمند نيز در مقدمه جلد نخستين در وصف قرآن مى نويسد: (اين كتاب تنها كتابى است كه با ضمير هر انسانى سروكار دارد و مى تواند در ميان تاريكى هاى ماده, درون انسانى را برافروزد و چون شب پرماه و ستاره آن را فروزان گرداند; آن گاه بامداد روشنى از افق باطن پديد آرد. اين يگانه وظيفه علماى دين و پرده داران آيين است كه تا هرچه بيشتر جمال احكام و اسرار و هدايت قرآن را آشكار سازند… . خواننده عزيز! اگر در مطالب اين مقدمه و قسمتى از كتاب اشتباه يا لغزشى يافتيد, تذكر فرماييد و معذورم بداريد; زيرا در مدتى نگارش يافته كه از همه جا منقطع بوده و به مدارك دسترسى نداشته و مانند زنده اى در ميان قبر به سر مى بردم).
آرى, استوارتر از قلم روان و شيواى طالقانى, روح سرشار از معنويت و طهارت نفس اوست كه اين چنين قرآن را وصف مى كند و فروتنانه خواهان يادآورى لغزش هاى احتمالى خويش به وسيله خوانندگان ترجمه اش مى شود و در جمله اى كوتاه و پرمعنا, به موقعيتى كه اين اثر در آن شكل گرفته و دور از هرگونه مآخذ تفسيرى چنين كتابى را عرضه داشته است, اشاره مى كند.
ترجمه آيات قرآن در ضمن تفسير آن در كتاب (پرتوى از قرآن) ـ با توجه به بستر زمانى آن ـ حائز اهميت فراوان است. اگر اين ترجمه ناتمام نمى ماند, بى گمان در رديف ترجمه هاى ممتاز قرار مى گرفت. قلت در لفظ, كثرت در معنا, استوارى در نثر و انطباق با متن, از ويژگى هاى اين ترجمه است. از ميان پنج نوع ترجمه (تحت اللفظى, تطبيقى, تفسيرى, مضمونى و منظوم), ترجمه ايشان از نوع دوم است; و مراد از ترجمه تطبيقى اين است كه ترجمه كاملاً بر متن منطبق باشد و اين انطباق بايد هم در كميت باشد و هم در كيفيت; يعنى حجم ترجمه به اندازه حجم متن و مفهوم و محتواى ترجمه نيز بيانگر مفهوم و محتواى متن باشد و چيزى هم زايد بر متن نباشد.
در اين مقام, نخست به بيان نمونه هايى از دقت, ظرافت و صحت در اين ترجمه پرداخته مى شود و آن گاه (ترك اولى هاى) احتمالى را كه هيچ مترجمى كم و بيش پيراسته از آنها نيست, يادآورى مى گردد.

نقاط قوت اين ترجمه

1. سوره بقره, آيه 29: (كَيْفَ تَكْفُرُونَ بِاللّهِ وَكُنْتُمْ أمْواتاً فَأَحْياكُمْ ثُمَّ يُمِـيتُكُمْ ثُمَّ يُحْيِـيكُمْ ثُمَّ إِلَيْهِ تُرْجَعُونَ): چگونه به خداوند كافر مى شويد با آنكه بيجان بوديد, شما را جان بخشيد, پس از آن شما را مى ميراند, آن گاه زنده مى كند, سپس به سوى او بازگشت داده خواهيد شد.
در اين ترجمه جمله (با آنكه بيجان بوديد شما را جان بخشيد) معادل بسيار مناسب و جالبى براى (وَكُنْتُمْ أمْواتاً فَأَحْياكُمْ) است كه از هر جهت دقت و ظرافت لازم در آن رعايت شده است.
2. سوره بقره, آيه 31: (… وَنَحْنُ نُسَبِّحُ بِحَمْدِكَ وَنُقَدِّسُ لَكَ… ): و ما همى با حمد تو تسبيح و براى تو تقديس مى نماييم… .
در اينجا دقتى كه در ترجمه (نُقَدِّسُ لَكَ) لحاظ گرديده, در كمتر ترجمه اى لحاظ شده است; زيرا در بسيارى از ترجمه ها (لام) در نُقَدِّسُ لَكَ در ترجمه لحاظ نگرديده است; در حالى كه (نُقَدِّسُ لَك) غير از (نُقَدِّسُك) مى باشد. (نُقَدِّسُ لَكَ) مفعولى مى طلبد كه محذوف است و آن مى تواند كلمه (أُنفُس) يا (اَفعال) و يا (قلوب) باشد; به قول فخر رازى در تفسير كبير: (نقدّس لَكَ اى نطهّر انفسنا من ذنوبنا وخطايانا ابتغأً لمرضاتك. او نطهّر افعالنا من ذنوبنا حتى تكون خالصةً لك. او نطهر قلوبنا عن الالتفات الى غيرك حتى تصير مستغرقةً فى انوار معرفتك).1
مرحوم آيت اللّه طالقانى به خوبى اين نكته را دريافته است; لذا در تفسير اين آيه مى نويسد: (در نقدّس لك از لام (لك) معلوم مى شود تقديس ذات الهى منظور نيست, بلكه تقديس براى ذات و به سوى آن است).2
مرحوم آيت اللّه معرفت در يكى از مقالات خويش بدين نكته اشاره كرده اند كه: (نُقَدِّسُ لَكَ, يعنى تطهير نفس براى آمادگى در حضور ساحت قدس الهى نه تقديس خود خدا), و اين همان چيزى است كه فخر رازى به صراحت آن را گوشزد نموده است; در واقع چون ملائكه آدم را مفسد و خون ريز مى دانستند و او را شايسته خلافت نمى دانستند و خود را شايسته پاكى و تقديس مى دانستند, چنين گفتند. كيوان قزوينى نيز در تفسيرش مى گويد: (لام (لك) در اينجا نمى گذارد كه ذات خدا مفعول نقدس باشد).3
3. سوره بقره, آيه 60: (… وَلا تَعْثَوْا فِـى الاْ ءرضِ مُفْسِدِينَ): و در زمين تبهكارانه سركشى نكنيد. در اين ترجمه حال بودن كلمه (مفسدين) كاملاً منعكس شده است.
4. سوره بقره, آيه 222 ـ 223: (… فَإِذا تَطَهَّرْنَ فَأْتـُوهُنَّ مِنْ حَـيْثُ أَمَرَكُمُ اللّهُ إِنَّ اللّهَ يُحِبُّ التَّـوّابِـينَ وَيُحِبُّ المُتَطَهِّرِينَ. نِساؤُكُمْ حَرْثُ لَكُمْ فَأْتُوا حَرْثَكُمْ أَنّى شِئْتُمْ وَقَدِّمُوا لإَنْفُسِكُمْ وَاتَّقُوا اللّهَ… ): … پس آن گاه كه پاكيزه شدند, بياييد آنها را آنسان كه خدا امر كرده است; همانا خدا دوست مى دارد توبه كاران را و دوست مى دارد پاكى جويان را. زنان كشتزار شمايند, پس بياييد كشتزار خودتان را هرگونه كه مى خواهيد, و پيشى گيريد براى خود و پروا گيريد خدا را… ).
ترجمه (أَنّى شِئْتُمْ) به (هرگونه كه خواهيد), ترجمه اى دقيق و مطابق با شأن نزول آيه و نظر شمارى از مفسران دقيق النظر است. توضيحات تفسيرى اين مفسر نكته سنج نيز ذيل اين دو آيه حاكى از واقع بينى و تعقل او در تفسير قرآن كريم است: (فَأْتـُوهُنَّ, امر ارشادى, مِنْ حَـيْثُ أَمَرَكُمُ اللّهُ, هدايت در جهت امر تكوينى است تا هر مؤمن بابصيرت, ناظر به امر و هدايت خدا باشد و انگيزه شهوات و طغيان ها او را از امر تشريعى و مسير تكوين منحرف ننمايد. حيث, دلالت به شرايط و زمان و محل دارد; آنچنان كه اگر به شخصى, بذر و آلات كشت و توليد و زمين مستعد واگذار شود, همين امر صريح و عملى است كه بايد با نظر به شرايط زمان و مكان, آلات كشت را به كار برد و بذر را در زمين آماده شده بيفشاند و تعطيل وسايل و انحراف و غفلت از شرايط آن, سرپيچى از امر و موجب مؤاخذه است… . اضافه نساء به ضمير جمع مخاطب و تكرار آن, اشعار به تعريف و شناخت زن در جهت اضافه به مرد و توليد دارد, نه از جهت مواهب انسانى يا غرايز حيواني… . اين تعبير قرآن ـ حَرْثُ لَكُمْ ـ جامع و مطابق با واقع است… , تكرار حَرْثُ و اضافه آن به حَرْثَكُمْ به جاى (فَأْتـُوهُنَّ) ارشادى به همان مسير حرث است. أَنّى , دلالت بر تعميم زمان و مكان و جهت دارد. در هر زمان و مكان از هر جهتى كه تمايل مرد برانگيخته شود, در همان مجراى حرث روى آورد… . امر مقيد فَأْتُوا حَرْثَكُمْ و تكرار حرث, ارشاد صريح به اتيان در مجراى حرث است و تعميم (أَنّى ) منصرف از غيرمجراى حرث مى باشد و براى تجويز از مجراى حرث, استدلال به اصل اباحه مورد ندارد).4
براى آگاهى بيشتر از تفسير اين دو آيه, به تفسير المقتطف من عيون التفاسير از علامه مصطفى الحصن المنصورى (ج 1, ص 237 ـ 239) مراجعه شود. اين تفسير چهارجلدى, تفسيرى كم حجم, پرمعنا و دقيق است و در پانوشت ها هم از روايات تفسيرى بهره گرفته است.
5. سوره بقره, آيه 229: (الطَّلاقُ مَرَّتانِ فَإِمْساك بِمَعْرُوفٍ أَوْ تَسْرِيحُ بِإِحْسانٍ… ): آن طلاق دو بار است, پس از آن نگهدارى به حق شناخته و يا رهايى به نيكي… ). در اين ترجمه, با به كارگيرى واژه (آن), مترجم بزرگوار نشان داده است كه الف و لام در كلمه (الطلاق), مشعر به طلاق رجعى است ـ كه شوهر بتواند بدون عقد مجدد رجوع كند ـ و در تفسير آن فرموده است: (مفهوم مرّتان = دوبار, فاصله طلاق ها از يكديگر است. ظاهر اين آيه و صريح روايات, وجوب فاصله ميان طلاق ها مى باشد; پس اگر در يك مجلس و با يك لفظ دو يا سه طلاق واقع شد, فقط حكم يك طلاق را دارد و بعضى در اين صورت اصل طلاق را باطل مى شمارند. از ابن عباس روايت شده است: جمله (طَلَقتُ ثَلاثاً) مثل آن است كه بگويد: قَرَأَتُ الفاتِحَةَ ثَلاثاً. سه بار فاتحه را خواندم, و مقصودش با همين گفتار خواندن سه بار فاتحه باشد. آيا چنين گفتارى راست است يا كلمه لَغوى به زبان آورده است؟).
6. سوره بقره آيه 238: (حافِظُوا عَلَى الصَّلَواتِ وَالصَّلاةِ الوُسْطى وَقُومُوا لِلّهِ قانِتِـينَ): نگهدار باشيد بر نمازها و نماز ميانه و به پا ايستيد براى خدا فروتنانه.
ترجمه اى كه از اين آيه ارائه شده, ترجمه اى موزون و دل نشين است.
در تفسير اين آيه مى گويد: (وَالصَّلاةِ الوُسْطى , عطف خاص به عام براى تخصيص است. در روايات و گفته هاى مفسرين, مصاديقى براى صلوة وسطى ذكر شده: نماز ظهر يا جمعه; چون در وسط روز انجام مى شود و همچنين ديگر نمازها كه از جهتى در وسط مى باشند. يا نماز عصر به استناد گفته رسول خدا(ص) در عصر كارزار احزاب: (مَلاَ اللّهُ قُلُوبُهُم وَبُيوتَهُم ناراً كَما شَغَلُونا عَنِ الصَّلوةِ الوُسطى حَتّى غابَتِ الشَّمسُ): خدا گورها و خانه هاى آنان را پر از آتش كند كه ما را از نماز وسطى بازداشتند تا آفتاب غروب نمود; و روايت ديگرى از آن حضرت: (چون نماز عصر بين دو نماز روز و دو نماز شب است و چون غالباً در هنگام اشتغال مردم انجام مى شود). از اسامه روايت شده كه گفت: (وسطى نماز ظهر است, چه رسول خدا(ص) نماز ظهر را در ميان گرماى روز انجام مى داد و با او بيش از يك يا دو صف نبود و مردم سرگرم گفتگوها و داد و ستد بودند تا آيه نازل شد). از بيان و موارد اين روايت معلوم مى شود كه تطبيق نماز وسطى به نماز ظهر يا عصر از جهت اشتغال و گرفتارى مردم در اين هنگام است و نظر به تعيين در اين موارد نيست; چون در اين آيه جز توصيف (الوسطى) قرينه و نشانه اى از تعيين آن نيست; چون در اين آيه جز توصيف (الوسطى) قرينه و نشانه اى از تعيين آن نيست و وسطى, صفت تفضيلى و مؤنث اوسط = وسط تر است كه متعلق آن ذكر نشده, بايد نظر آيه به هر نمازى باشد كه در ميان گرفتارى ها و كشمكش هاى غفلت آور برپا مى شود).5
در تفسير طبرى, روايات گوناگونى كه در آن ها هريك از نمازهاى پنجگانه مصداق (الصلوة الوسطى) دانسته شده, ذكر گرديده است.6 اما پذيرفتن سخن ايشان كه مراد از (الصَّلاةِ الوُسْطى ) هر نمازى باشد كه در ميان گرفتارى ها و كشمكش هاى غفلت آور, برپا شود, محل تأمل, بلكه اشكال است; زيرا (وُسطى) صفت براى (صلوة) است و از طرفى (وَالصَّلاةِ الوُسْطى ) كه بعد از (حافِظُوا عَلَى الصَّلَواتِ) آمده, عطف خاص به عام براى تخصيص و تأكيد است كه نشان مى دهد نماز وسطى يكى از نمازهايى است كه داخل در (حافِظُوا عَلَى الصَّلَواتِ) است و متعلَّق آن نمى تواند چيزى خارج از نمازهاى پنجگانه باشد تا اينكه بگوييم مراد از آن نماز در ميان گرفتارى ها و كشمكش هاى غفلت آور باشد; بنابراين براى كشف مصداق (صلوة وُسطى) بايد به روايات صحيح السند كه دال بر مقصود باشند, متوسل شويم و چون روايات گوناگونى در اين باب نقل شده, به گونه اى كه در هر روايتى يكى از نمازهاى پنجگانه مصداق (صلوة وسطى) قلمداد گشته است, براى كشف حقيقت بايد به ناچار دست به دامن (قرائن) شويم و دست كم ببينيم كدام يك از روايات با قرينه خارجى و عينى سازگار است و كدام يك ناسازگار. اينجاست كه با استفاده از كلمه (وُسطى) مى فهميم چنين نمازى بايد به گونه اى در ميان ديگر نمازها قرار گيرد كه شرايط (وسط بودن) را از جهت وضعى بتوان در آن ثابت دانست و چنين نمازى قطعاً بر نماز عصر قابل انطباق است; زيرا ميان دو نماز روز و دو نماز شب قرار گرفته است و اين خود بهترين قرينه مى تواند باشد; چون جز نماز عصر هيچ يك از نمازها چنين جهت وضعى ندارند كه در ميان دو نماز روز و دو نماز شب قرار گرفته باشد و از آنجا كه نمازهاى پنجگانه در عصر رسالت و نبوت بيشتر اوقات در پنج وقت جداگانه اقامه مى شده است و خواندن نماز عصر بعد از نماز ظهر ـ آن هم با فاصله زمانى ـ براى شمارى از مسلمانان سخت مى نموده و چه بسا كسانى از حضور در جماعت نمازگزاران عصر به دليل گرماى روز و يا اشتغالات ديگر سهل انگارى مى نموده اند, شايد تأكيد اين آيه شريفه بر محافظت از آن, از اين باب باشد. در تفسير طبرى, 63 روايت از رسول خدا(ص) نقل گرديده كه مراد از (الصلوة الوسطى) نماز عصر است.7
در تفسير مجمع البيان نيز شش قول در تفسير (الصلوة الوسطى) نقل شده است كه بر حسب روايتى از حضرت على(ع) مراد از آن نماز عصر است.8
7. سوره بقره, آيه 261: (… مَثَلُ الَّذِينَ يُنْفِقُونَ أَمْوالَهُمْ فِى سَبِـيلِ اللّهِ كَمَثَلِ حَبَّةٍ أَنْبَتَتْ سَبْعَ سَنابِلَ… ): نمودار [زندگى] آنان كه همى دهند اموال خود را در راه خدا, همانند دانه اى است كه بروياند هفت خوشه را… .
ترجمه (مَثَل) به (نمودار), آن هم با قيد توضيحى واژه (زندگى) در ميان قلاب, معادلى زيبا و مناسب و توضيحى رسا و گويا به شمار مى رود و همين گونه است ترجمه آيه 265 از همين سوره.
8. سوره آل عمران, آيه 1 و 2: (اللّهُ لا إِلـهَ إِلاّ هُوَ الْحَيُّ الْقَـيُّومُ نَـزَّلَ عَلَيْكَ الكِتابَ بِالْحَقِّ… ): همان خدا, نيست خدايى مگر همان خداى بس زنده پاينده برپادار, همى فروفرستاد بر تو كتاب را به حق… .
ظرافت اين ترجمه, به ويژه معادل بجا و مناسب واژه مركب (پاينده برپادار) براى (قيوم), بر اهلش پوشيده نيست.
9. سوره آل عمران, آيه 25: (قُلِ اللّهُمَّ مالِكَ المُلْكِ تُـؤْتِى المُلْكَ مَنْ تَشأُ وَتَنْزِعُ المُلْكَ مِمَّنْ تَشأُ وَتُعِزُّ مَنْ تَشأُ وَتُذِلُّ مَنْ تَشأُ بِـيَدِكَ الخَيْرُ إِنَّكَ عَلى كُلِّ شَىءٍ قَدِيرُ): بگو: بار خدايا, اى دارنده دارايى! همى دهى دارايى را به هركه بخواهى و برگيرى دارايى را از هركه بخواهى و فَرَّهى دهى هر كه را بخواهى و زبون كنى هركه را بخواهى, به دست توست گُزيدگى; همانا تو بر هرچه بس توانايى.
ترجمه اين آيات را ـ از جهت انطباق كامل با متن و ارائه نثرى موزون و خوش آهنگ ـ مى توان زيباترين و ظريف ترين ترجمه دانست. ترجمه (مالك) به (دارنده), (خير) به (گزيدگى), (عز) به (فرَّهى) و (ذُل) به (زبونى) از ديگر ظرافت هاى اين ترجمه است.
10. سوره آل عمران, آيه 125: (… يُمْدِدْكُمْ رَبُّـكُمْ بِخَمْسَةِ آلافٍ مِنَ المَلائِكَةِ مُسَوِّمِـينَ): (پروردگارتان شما را با پنج هزار فرشته نشانگذار يارى مى كند.
در اين آيه, كلمه (مسوِّمين) كه به صيغه اسم فاعل آمده, به درستى به (نشانگذار), ترجمه شده است; ولى بسيارى از مترجمان آن را به (نشاندار) برگردانده اند كه غلط است; زيرا (نشاندار) معادل صيغه مفعولى آن است.
11. سوره قارعه, آيه 1 ـ 3: (القارِعَةُ ما القارِعَةُ وَما أدْراك َ ما القارِعَةُ): آن حادثه كوبنده, چيست آن حادثه كوبنده؟ و چه دانست ات كه چيست آن كوبنده؟) اكثر قريب به اتفاق مترجمان قرآن, كلمه (ما أدْراك َ) را به صورت (تو چه مى دانى) ترجمه كرده اند; يعنى فعل متعدى (اَدرى) را به صورت لازم تصور نموده اند; به عبارت ديگر (ما أدْراك َ) را در هيئت (ما تدرى) درآورده اند. اين كلمه جمعاً هفده بار در قرآن كريم به صورت هاى (أدْريك َ), (اَدريكُم), (يُدريك) ذكر شده است. از يازده موردى كه اين كلمه در جزء آخر قرآن آمده (يك مورد به صورت (يُدريك) و ده مورد به صورت (اَدريك)); مرحوم آيت اللّه طالقانى, نه مورد آن را به صورت متعدى و دو مورد ديگر را به صورت لازم ترجمه كرده اند. در توضيح واژه (ما يُدْريك َ) در سوره عبس, آيه سوم چنين مى گويد: (يُدرى از باب افعال, يعنى (چه تو را دانا كرده), از (دَرى): به چيزى دست يافت و علم به آن را فرا گرفت. ما يُدريك: با آنكه متعدى است, در خطاب استفهامى و اصطلاح به معناى لازم مى آيد: چه دانى تو؟).9
اما مبناى ترجمه چنين فعل متعدى به لازم, در خطاب استفهامى و اصطلاح, شايد به خاطر قالب زبان فارسى باشد كه در اين گونه موارد, قالب لازم آن, مفهوم تر و گوياتر از قالب متعدى اش مى باشد; وگرنه معنى تحت اللفظى آن (چه دانايت كرد), (چه دانست ات) و (چه چيز فهماندت) مى باشد. در كلام عرب در مواردى باب افعال در معنى ثلاثى مجرد به كار رفته است; مثل (أَغَدَّ البَعيرُ); يعنى شتر غده درآورد; يا كلمه مفلح كه به معنى رستگار است. تا اينجا يازده نمونه از ترجمه آيات قرآن ـ به مصداق (مشت نمونه خروار) ـ از تفسير ارجمند (پرتوى از قرآن) كه گوياى دقت, ظرافت و استوارى اين اثر پربهاست, ذكر گرديد و اينك به بيان نمونه هايى از اين ترجمه مى پردازيم كه مى توان گفت در آنها (تَركِ اَولى اى) رخ داده است:

ترك اَولى هاى اين ترجمه

1. سوره حمد, آيه 6 ـ 7: (اِهْدِنَا الصِّراطَ المُستَقِـيمَ صِراطَ الَّذِينَ أَنْعَمتَ عَلَيهِمْ غَيْرِ المَغضُوبِ عَلَيهِم وَلاَ الضّآلِّين): ما را به راه راست هدايت فرما; راه چنان مردمى كه بر آنها نعمت ارزانى داشتى, نه كسانى كه مورد غضب شده اند و نه گمراهان.
كلمه (غَيرِ) مجرور است تا بَدَل از ضمير (هُم) در (عَلَيهم) باشد و مى تواند بدل از (الَّذين) باشد و حتى مى تواند وصف براى (الَّذين) باشد; بنابراين گروه (اَنعَمتَ عليِهم) نه مغضوب اند و نه ضالين; نه اينكه دو گروه (مغضوبين) و (ضالّين) در اصل, در عرضِ (انعمت عليهم) قرار گيرند كه ما مشمول گروه (انعمت عليهم) بشويم; ولى مشمول دو گروه بعدى نشويم, بلكه مراد آيه اين است كه ويژگى هاى گروه دوم و سوم در گروه اول كه (انعمت عليهم) باشد, وجود ندارد و اصولاً (مغضوبين) و (ضالين) داخل در (الصراط) نيستند كه نفى آنها خواسته شود; يعنى اين دو گروه تخصصاً از مفهوم (الصراط) خارج اند نه تخصيصاً; زيرا اگر جز اين مى بود, به جاى (غير) كلمه (لا) مى آمد كه نيامده است. با توجه به نكات فوق, ترجمه دقيق آيه چنين است: (ما را به راه راست هدايت كن; راه آنان كه نعمت شان دادى كه آنان نه مورد خشم قرار گرفته اند و نه گمراهند).
گفتنى است در ميان مترجمان پيش از انقلاب اسلامى, تنها مرحوم شيخ ابوالحسن شعرانى و سيدعلى نقى فيض الاسلام اين آيه را به صورت دقيق ترجمه كرده اند.
2. سوره بقره آيه 10: (… وَلَهُمْ عَذابُ أَلِـيمُ بِما كانُوا يَـكْذِبَونَ): و براى آنان عذاب دردناكى است به سبب آنكه همى تكذيب مى نمايند.
كلمه (يَكذِبُون) فعل لازم است نه متعدى كه (يُكَذِّبون) به تشديد حرف (ذ) مى باشد! بنابراين ترجمه صحيح آيه چنين است: (و براى آنان عذاب دردناكى است به سبب آنچه دروغ مى گفتند).
3. سوره بقره, آيه 42: (وَلا تَلْبِسُوا الحَقَّ بِالْباطِلِ وَتَكْتُمُوا الحَقَّ وَأَنتُمْ تَعْلَمُونَ): حق را به باطل نپوشيد, در حالى كه كتمان حق مى نماييد و آن را مى دانيد.
جمله (وَتَكْتُمُوا الحَقَّ) عطف به (لا تَلْبِسُوا الحَقَّ) است; زيرا (نون) (تكتموا) به جزمى افتاده است; چون (لا)ى نهى بر سر آن آمده است; بنابراين ترجمه صحيح آيه چنين است: (و حق را به باطل درمياميزيد و حق را با آنكه خود مى دانيد, كتمان مكنيد).
ضمناً فعل (تَلبِسُونَ) از مصدر (لَبس) (به فتح لام) از باب (فَعَلَ يَفعِلُ) به معنى (آميختن) است; اما (تَلبَسُونَ) از باب (فَعِلَ يَفعَلُ) از مصدر (لُبس) (به ضم لام) به معنى (پوشيدن) است.
در آيات قرآن, هرجا سخن از لباس پوشيدن است, (يَلبَس) (به فتح باء) به كار رفته و هرجا سخن از (آميختن) و (مشتبه ساختن) است, (يَلبِسُ) (به كسر باء) استعمال شده است; بنابراين ترجمه آيه (يا أَهلَ الكتابِ لِمَ تَلبِسوُنَ الحقَّ بالباطِلِ) (آل عمران: 71): اى اهل كتاب چرا حق را به باطل مى پوشانيد10 اين گونه تصحيح مى شود: (اى اهل كتاب! چرا حق را به باطل درمى آميزيد؟)
4. سوره بقره, آيه 40: (… وَأَوْفُوا بِعَهْدِى أُوفِ بِعَهْدِكُمْ): و به عهد من وفا كنيد تا به عهد شما وفا كنم.
و نيز همين سوره آيه 152: (فَاذكُرُونى أَذكُركُم): (پس به ياد آريد مرا تا به ياد آرم شما را.
با توجه به اينكه در اين آيات و امثال آن كه مجزوم شدن فعل هاى مضارع (اوفِ) و (اَذْكُرْ) به وسيله شرط مقدّر است, كلمه (تا) در ترجمه اين گونه آيات بايد حذف شود; زيرا معنايى كه به وسيله آن القا مى شود, با تقدير شرط در آيه سازگار نيست; بنابراين ترجمه صحيح آيات چينن است: (و به عهد من وفا كنيد; من نيز به عهد شما وفا مى كنم); (پس به ياد من باشيد كه من نيز شما را ياد مى كنم).
همچنين است آيات 58 و 61 از سوره بقره و موارد ديگرى در سوره هاى حج: 27; قصص: 32 و 49; احزاب: 70 ـ 71; فاطر: 37; هود: 52 ; محمد: 31; غافر: 60 و نوح: 11 ـ 12.
5. سوره بقره, آيه 75: (أَفَتَطْمَعُونَ أَنْ يُؤْمِنُوا لَـكُمْ): آيا پس از اين, چشم داريد كه به سود شما ايمان آرند؟
تعبير (يُؤْمِنُوا لَـكُمْ) با (يُؤْمِنُوا بِكُمْ) فرق دارد; اولى به معنى اقرار و اعتراف است و دومى به معنى ايمان آوردن و گرويدن; بنابراين ترجمه صحيح آيه چنين است: (آيا به اين دل بسته ايد كه [يهودان] به سود شما اعتراف كنند؟)
6. سوره بقره, آيه 69: (… قالَ إِنَّهُ يَقُولُ إِنَّها بَقَرَةُ صَفْرأُ فاقِـعُ لَوْنُها تَسُرُّ النّاظِرِينَ): گفت: مى گويد: آن گاوى است زرد پررنگ كه رنگش بينندگان را شادان مى نمايد.
اشكال در تعبير (زرد پررنگ) است كه به عنوان معادل (صفرأُ فاقِع) آورده است; در صورتى كه (فاقع) صفت براى (صفراء) نيست; زيرا اگر چنين مى بود, به صورت (فاقعة) مى آمد; در حالى كه (لَون) فاعل براى (فاقع) و جمله (فاقع لونها) صفت سببى براى بقره است (صفت به حال متعلَّق موصوف), و واضح است كه ضمير مستتر در فعل (تَسُرُّ) به بقره برمى گردد.
ترجمه صحيح آيه چنين است: (گفت: مى گويد: آن گاوى است زرد ـ رنگش يكدست ـ بينندگان را شاد مى كند).
7. سوره بقره, آيه 102: (وَاتَّبَعُوا ما تَتْلُوا الشَّياطِـينُ عَلى مُلْكِ سُلَيْمانَ… ): و پيروى كردند از چيزهايى كه شياطين همى درباره ملك سليمان مى خواندند… .
(تلاوت) اگر با حرف جرّ (عَلى) بيايد, به معنى (تهمت زدن) و (دروغ بستن) است نه خواندن. در تفسيرالميزان نيز بدين نكته اشاره شده است;11 بنابراين ترجمه دقيق آيه چنين است: (و [يهودان] آنچه شيطان ها بر ضد فرمانروايى سليمان تهمت [ساحرى] مى زدند, پيروى كردند).
8. سوره بقره, آيه 273: (… تَعْرِفُهُمْ بِسِـيماهُمْ… ): آنها را به چهره هاشان مى شناسى.
بايد توجه داشت (سيما) به معنى (چهره) نيست, بلكه به معنى (علامت), (نشانه) و (حال و وضع) است; البته ممكن است گاهى حال و وضع و نشانه در چهره نمايان گردد; بنابراين نبايد مصداق را با مفهوم خلط نمود. اگر سيما به معنى چهره باشد, آيه (سيماهُم فى وُجوهِهِم مِن أَثَرِ السُجُود) (فتح: 29) را چگونه مى توان معنا كرد؟ آيا مى توان گفت: (چهره هاشان در صورت هاشان از اثر سجود نمايان است)؟! هرگز; بلكه بايد گفت: (بر اثر سجده, علامتشان در چهره هاشان نمايان است).
همچنين آيه (يُعرَفُ المُجرمونَ بسيماهم) (رحمان: 41), يعنى (بزهكاران به علامتشان شناخته مى شوند) و نيز (وَعَلَى الاعرافِ رجال, يَعرِفُونَ كُلاً بِسيماهُم) (اعراف: 46), يعنى (بر آن بلندى ها مردانى اند كه همه را به علامتشان مى شناسند).
9. سوره بقره, آيه 185: (… وَلِتُكْمِلُوا العِدَّةَ وَلِتُكَبرُوا اللّهَ عَلى ما هَديـكُمْ): و بايد شماره روزه ها را به پايان رسانيد و بايد خداى را به آنچه شما را هدايت كرده, به بزرگى ياد كنيد.
در اين ترجمه, كلمه (وَلِتُكمِلُوا) و (لِتُكَبِّرُوا) به صورت فعل امر ترجمه شده اند و در تفسير آيه هم مى گويد: (چون امر وَلِتُكمِلُوا, بعد از امر به روزه ماه رمضان است, كمال ظاهرى آن به معناى اتمام مى باشد… ); در صورتى كه اگر اين دو كلمه فعل امر مى بودند, حرف (لام) با آمدن حرف واو بر سر آن ساكن مى شد; در حالى كه لام مسكور در اينجا لام علت است; بنابراين ترجمه صحيح آيه, چنين است: (تا اينكه شماره [مقرر] را كامل كنيد و خدا را به پاس آنكه هدايت تان كرده است, به بزرگى ياد كنيد).
10. سوره بقره, آيه 198: (وَاذْكُرُوهُ كَما هَديـكُمْ وَ إِنْ كُنْتُمْ مِنْ قَبْلِهِ لَمِنَ الضّالِّينَ): و ياد آوريد او را آنچنان كه رهبرى نموده شما را و گرچه پيش از اين از گمراهان بوديد).
همچنين سوره بقره, آيه 143: (… وَ إِنْ كانَتْ لَـكَبِـيرَةً إِلاّ عَلَى الَّذِينَ هَدَى اللّهُ… ): گرچه اين بس گران است مگر بر كسانى كه خداوند آنها را هدايت كرده است.
سوره آل عمران, آيه 164 نيز چنين است.
بايد توجه داشت (إن) در اين دو آيه, مخففه از مثقله است, نه وصليه و نه شرطيه; پس ترجمه صحيح اين دو آيه چنين است: (او را ياد كنيد همچنان كه شما را هدايت كرده است و به راستى كه پيش از آن از گمراهان بوديد); (به راستى كه [اين كار] جز بر كسانى كه خدا هدايت شان كرده است, سخت گران بود).
11. سوره بقره, آيه 256: … (فَقَدِ اسْتَمْسَكَ بِالعُرْوَةِ الوُثْقى … ): … همانا درآويخته به دست آويز استوار… .
(وُثقى) مؤنث (اَوثَق) و صيغه تفضيل است كه معادل آن در فارسى با لفظ (تر) و (ترين) مى آيد; بنابراين ترجمه دقيق آيه چنين است: (به راستى كه به استوارترين دستاويز درآويخته است).
12. سوره بقره, آيه 155: (وَلَنَبْلُوَنَّـكُمْ بِشَىءٍ مِنَ الخَوْفِ وَالْجُوعِ وَنَقْصٍ مِنَ الأَمْوالِ وَالأَنْفُسِ وَالَّثمَراتِ وَبَشِّرِ الصّابِرِينَ): و به يقين مى آزماييم شما را به چيزى از ترس و گرسنگى و كاهش از مال ها و جان ها و بهره ها; و نويد ده صابران را.
كلمه (اَنفُس) در اين آيه با توجه به اينكه عطف بر (نَقصٍ مَنَ الاَموال) است, نمى تواند به معنى (جان ها) باشد, بلكه به معنى (كسان) و (اشخاص) است; همچنين در آيه (كُلُّ نَفْسٍ ذائِقَةُ المَوْتِ) (آل عمران: 185) نمى توان گفت: (هر جانى چشنده مرگ است); چون اساساً جان ها نه مى ميرند و نه ناقص مى شوند, بلكه جاويدان اند; بنابراين كم و كاستى در جان, مفهوم و معناى معقولى ندارد.
پس ترجمه دقيق آيه چنين است: (و شما را به اندك چيزى از ترس و گرسنگى و كاستى در مال ها و كسان و محصولات مى آزماييم و مژده ده شكيبايان را).
ناگفته نماند در مواردى چند, كلمه (أنفُس) و (نَفس) در قرآن به معنى (روح = جان و روان) نيز به كار رفته است; مانند: (وَتَزْهَقَ أَنْفُسُـهُمْ وَهُمْ كافِرُونَ) (توبه: 85), (وَنَفْسٍ وَما سَوّاها) (شمس: 7), (يا أَيتُها النَّفْسُ المُطْمَئِنَّةُ) (فجر: 27), (وَلا أُقْسِمُ بِالنَّفْسِ اللَّـوّامَةِ) (قيامت: 2). ولى در باقى موارد ـ چنان كه از استعمال آن برمى آيد ـ به معنى (خود), (كس) و (شخص) مى آيد, نه جان و روح و روان.
در آيه (إِنَّ اللّهَ اشْتَرى مِنَ المُـؤْمِنِـينَ أَنْفُسَـهُمْ وَأَمْوالَهُمْ بِأَن لَهُمُ الجَنَّـةَ) (توبه: 111) ترجمه صحيح آيه چنين است: (بى گمان خداوند از مؤمنان, خودشان و مال هاشان را خريده است; به اينكه بهشت براى آنان باشد).
اساساً گاه انسان با مال و ثروتش در راه خدا جهاد مى كند و يك وقت هم تنها خود به جنگ مى رود و گاهى هم هر دو را به كار مى گيرد; هم مال و هم تمام قوا و نيروى خود را. در اينجاست كه بذل النفس و اموال ـ يعنى به كارگيرى نيروى شخصى و مالى در راه خدا ـ تحقق پيدا مى كند; چه در اين راه كشته شود و يا بعد از پيكار زنده بماند; بنابراين (بذل النفس) در اين آيه, تنها شامل (شهيدان) نمى شود, بلكه كليه (جانبازان) و حتى (كسانى كه بعد از پيكار, به سلامت تمام از جبهه جنگ برگشته اند) نيز شامل مى شود و اين طور نيست كه واژه (انفس) ـ آن گونه كه بيشتر مترجمان و غير آنها پنداشته اند ـ در اين آيه و امثال آن به معنى (جان ها) باشد و در نتيجه تنها شامل حال شهيدان شود نه ديگر مجاهدان مجروح و يا سالم و زنده راه حق!
13. سوره بقره, آيه 280: (… وَأَنْ تَصَدَّقُوا خَيْرُ لَـكُمْ إِنْ كُنْتُمْ تَعْلَمُونَ): و اگر بخشايش كنيد, بهتر است براى شما اگر چنانچه بايد بدانيد.
در اين ترجمه, (أَن) ناصبه به صورت (إن) شرطيه تصور شده است كه صحيح نيست; در صورتى كه (أن) با فعل مضارعِ (تَصَدَّقُوا) به تأويل مصدر مى رود و به صور (تَصَدُّقُكُم) درمى آيد.
بنابراين ترجمه صحيح آيه چنين است: (و صدقه دادن شما, برايتان بهتر است; اگر بدانيد); يا: (و بخشيدن [مطالبات] براى شما بهتر است, اگر بدانيد). ترجمه دوم با توجه به سياق و محتواى تمام آيه است.12
ييا: (و اينكه ببخشيد برايتان بهتر است, اگر خود بدانيد).13 در اين صورت از تأويل بردن خوددارى شده است, ولى أَن ناصبه در ترجمه لحاظ شده است.
يا: (و صدقه دادن, براى شما بهتر است, اگر مى دانستيد).
بسيارى از مترجمان (أَن) ناصبه را در اين آيه به صورت (اِن) شرطيه ترجمه كرده اند! و حتى اين لغزش به بعضى از ترجمه هاى منظوم نيز سرايت كرده است:
(اگر تنگدست است آن بينوا
بر او گر ببخشيد, باشد روا14
كه صحيح آن بدين گونه است:
(اگر تنگدست است آن بينوا
تصدّق بر او هست خير شما)
14. سوره آل عمران, آيه 37: (… وَكَفَّلَها زَكَرِيّا… ): و به كفالت گرفت او را زكريا.
اين ترجمه در صورتى مى تواند درست باشد كه (كَفَلَ) را بدون تشديد (فاء) قرائت كنيم; در حالى كه (كَفَّلَ) با تشديد (فاء) دو مفعولى است. (هاء) مفعول به اول و (زكريا) مفعول به ثانى است و ضمير مستتر در كَفَّلَ كلمه (اللّه) است; بنابراين ترجمه صحيح آيه چنين است: (و سرپرستى وى را به عهده زكريا نهاد); يا: (و زكريا را سرپرست وى ساخت).
گفتنى است قرآن كريم را نبايد بر اساس قرائت هاى شاذّ ترجمه كرد.
15. سوره آل عمران, آيه 75 ـ 76: (قالُوا لَيْسَ عَلَيْنا فِى الأُمِّـيِّينَ سَبِـيلُ وَيَقُولُونَ عَلى اللّهِ الكَذِبَ وَهُمْ يَعْلَمُونَ بَلى مَنْ أَوْفى بِعَهْدِهِ وَاتَّقى فَإِنَّ اللّهَ يُحِبُّ المُتَّقِـينَ): مى گويند در برابر امى ها بر عهده ما راهى (تعهدى) نيست, و مى گويند (مى بندند) بر خدا چنان دروغى و حال آنكه مى دانند. آرى, هركس به عهد خدا وفا كند و پروا گيرد, پس راستى خدا دوست مى دارد پروا گيرندگان را.
بايد توجه داشت كلمه (بَلى) حرف جواب و مخصوص جمله منفى است و دلالت بر ابطال نفى مى كند و در اين گونه موارد, معادل فارسى آن كلمه (چرا) است نه (آرى)! و در سوره بقره آيات 81, 112 و 260; آل عمران: 125 و انشقاق: 15 نيز چنين است و همين گونه است در موارد ديگر از سوره ها (در اين باره به كتاب مغنى اللبيب ابن هشام, باب اول, حرف الباء مراجعه شود).
16. سوره آل عمران, آيه 115: (وَما يَفْعَلُوا مِنْ خَيْرٍ فَلَنْ يُكْفَرُوهُ وَاللّهُ عَلِـيمُ بِالمُتَّقِـينَ): و آنچه از خير انجام مى دهند, هرگز از آن پوشيده نگردند (ناسپاس نگردند آن را) و خدا بس داناست به منش پرواپيشگان.
(ما) در (ما يَفعَلُوا) همان گونه كه در خود اين تفسير تصريح شده, شرطى و ابهامى است نه موصول; بنابراين ترجمه دقيق آيه چنين است: (و هر كار خيرى انجام دهند, هرگز در مورد آن ناسپاسى نمى بينند و خدا به [حال] پرواپيشگان داناست).
17. سوره آل عمران, آيه 151: (… وَبِئْسَ مَثْوى الظّالِمِـينَ): و چه بد است جايگاه ابدى ستمگران.
(بِئسَ) از افعال ذم است نه تعجب! بنابراين كلمه (چه) زايد است و بايد حذف شود; و همين گونه است ديگر آياتى كه اين كلمه در آنها به كار رفته است; از جمله: بقره: 90, 93, 102, 126 و 206, و آل عمران: 12, 162, 187 و 197.
18. سوره آل عمران, آيه 166 ـ 167: (… وَلِـيَعْلَمَ المُـؤْمِنِـينَ وَلِـيَعْلَمَ الَّذِينَ نافَقُوا… ): و بايد مؤمنين را بداند (و بشناسد), و بايد كسانى را كه دورويى كردند, بشناسد.
بايد توجه داشت كلمه (وَلِيَعلَمَ) كه دو بار ذكر شده, فعل مضارع است نه فعل امر! زيرا اگر فعل امر مى بود, با آمدن حرف (واو) بر سر آن, (لام) مجزوم مى شد; در حالى كه در اينجا حرف لام آن مكسور است و علت را مى رساند. ترجمه صحيح آيه چنين است: (تا گرويدگان را بازشناسد; و بازشناسد آنان را كه دورويى كردند). 15 توضيح: در مقام تفسير روشن است كه در اينجا مراد از (بازشناس), همان (بازشناساندن) يا (معلوم داشتن) است.
19. سوره آل عمران, آيه 170 ـ 171: (… وَيَسْتَبْشِرُونَ بِالَّذِينَ لَمْ يَلْحَقُوا بِهِمْ مِنْ خَلْفِهِمْ… يَسْتَبْشِرُونَ بِنِعْمَةٍ مِنَ اللّه…): … و مى خواهند مژده دهند به كسانى كه تا كنون از پشت سرشان بدانان نپيوسته اند… . مى خواهند مژده دهند به نعمتى از خدا… .
بايد توجه داشت فعل (يَستَبشِرُون) از مصدر (اَستِبشار), لازم است نه متعدى; بنابراين ترجمه صحيح آيه چنين است: (… و به حال كسانى كه از پى آنان به آنان نپيوسته اند, شادمانند… به نعمتى از خدا شادمانند).
20. سوره آل عمران, آيه 175: (إِنما ذ لِكُمُ الشَّيْطانُ يُخَوِّفُ أَوْلِيأَهُ فَلا تَخافُوهُمْ وَخافُونِ إِنْ كُنْتُمْ مُـؤْمِنِـينَ): اين تنها همان شيطان است كه دوستانش را به ترسيدن برمى انگيزد; پس شما از آنها نترسيد و از من بيم داشته باشيد, اگر مؤمن هستيد.
در ترجمه اين آيه, بيشتر مترجمان لغزيده اند; زيرا توجه نكرده اند كه فعل (يُخَوِّفُ) در اينجا دو مفعولى است; يعنى (يُخَوِّفكُم أَوليأَهُ) كه (كُم) مفعول اول آن در تقدير است, مثل: (اَعطَيتُ الاَموالَ) يعنى (اَعطَيتُ القَومَ الاموالَ). بعضى هم گفته اند: تقدير همراه با باء جارّه است; يعنى به صورت (يُخَوِفُكُم بِأوليأِهِ) بوده است; بنابراين ترجمه صحيح آيه چنين است: (فقط اين شيطان است كه [شما را] از دوستان خود مى ترساند, پس از آنان نترسيد و از من بترسيد).
ضمناً بايد توجه داشت جمله (فَلا تَخافُوهُم) خود بهترين قرينه است كه ضمير (كُم) به عنوان مفعول اول, در تقدير است; زيرا (از آنها نترسيد) وقتى جا دارد كه شيطان, مؤمنان را از اوليائش, يعنى دوستان و يارانش بترساند; وگرنه به جاى ضمير (هُم) ضمير مفرد (هُ) مى آمد. نكته ديگر آنكه: شيطان نه تنها دوستان و يارانش را نمى ترساند, بلكه آنها را بر ضد مؤمنان تقويت و دلير مى گرداند.16
21. سوره آل عمران, آيه 183: (الَّذِينَ قالُوا إِنَّ اللّهَ عَهِدَ إِلَيْنا… ) آنان كه گفتند: بى گمان خدا عهد كرد به ما… .
گفتنى است ماده (عهد) اگر با حرف (الى) به كار رود, به معنى (وصيت و سفارش) است و اگر بدون آن باشد, به معنى (پيمان)است; بنابراين ترجمه صحيح آيه چنين است: (آنان كه گفتند: بى گمان خدا به ما سفارش كرده است… ).
و همين گونه است آيه (أَلـَمْ أَعْهَدْ إِلَيْكُمْ يا بَنِـى آدَمَ أَنْ لا تَعْـبُدُوا الشَّـيْطانَ… ) (يس: 60): اى فرزندان آدم! آيا به شما سفارش نكردم كه شيطان را نپرستيد؟17
22. سوره آل عمران, آيه 185: (كُلُّ نَفْسٍ ذائِقَةُ المَوْتِ): هر جانى چشنده مرگ است. ترجمه صحيح آيه چنين است: (هركسى چشنده مرگ است).

پايان سخن

نگارنده در پايان اين مقاله, بيان چند نكته درباره تفسير (پرتوى از قرآن) را ضرورى مى داند:
1. اين تفسير همراه با ترجمه و توضيح مفردات, در عين روانى نثر فارسى آن, كم حجم ترين و سنجيده ترين تفسير پرمحتواى فارسى است كه با اشارات لطيف, به تحليل معقول و جامعى از آيات پرداخته است و به جرئت تمام مى توان گفت اين اثر از جهت سبك و شيوه تفسيرى, مصداق عينى تفسير به معناى اصطلاحى آن است; هرچند مؤلّف ارجمندش از عنوان (تفسير) در نامگذارى آن اجتناب ورزيده است.
2. برداشت هاى علمى با صبغه توصيفى ـ هنرى و مشى عرفانى با لحن فلسفه صدرايى, در كليات اين اثر, توجه نازك انديشان و باريك بينان اهل معرفت را به سوى خود جلب مى كند.
3. (پرتوى از قرآن), به گونه اى نگارش يافته كه سودرسانى تفسيرى اش براى خواص ـ به ويژه دارندگان مشرب ادبى, هنرى و فلسفى ـ به مراتب بيش از عامه مردم است.
4. اين اثر نيكو با همه شهرت مؤلف و نويسنده اش, آن گونه كه بايد و شايد به جامعه فرهنگى و قرآنى شناسانده نشده است. شايد جهات سياسى در اين باره بى تأثير نبوده است.
5. كيفيت بسيار پايين حروفچينى, صفحه آرايى و حتى صحافى اين اثر, طى چاپ هاى متعدد, سهم زيادى در بى رغبتى و عدم توجه به اين كتاب ايفا نموده است.
6. اين اثر, نيازمند ويرايش و پيرايشى اساسى در بُعد (شكلى) و (محتوايى) است.
7. حروفچينى جديد اين تفسير و شماره گذارى آيات آن, مطابق قرآن با خط عثمان طه و اقدام به تجديد چاپ همه مجلدات آن به صورت يكنواخت بر اساس استاندارهاى جديد چاپ ـ به وسيله ناشرى آگاه و كارشناس ـ امرى لازم و ضرورى است.

منابع

1. قرآن كريم.
2. آذرتاش, آذرنوش; تاريخ ترجمه قرآن به فارسى; تهران: سروش, 1375.
3. ابن هشام, عبداللّه جمال الدين انصارى; مغنى اللبيب; تحقيق محمد محيى الدين عبدالحميد; قاهره: مطبعة المدنى (افست كتابخانه مرعشى نجفى, قم, 1404 ق).
4. ابن منظور, جمال الدين ابى الفضل; لسان العرب; بيروت: داراحياء التراث العربى, 1416 ق.
5. امامى, ابوالقاسم; ترجمه قرآن كريم; تهران: اسوه, 1377.
6. ابوالفتوح رازى, حسين بن على; روض الجنان و روح الجنان فى تفسير القرآن; به كوشش دكتر محمدجعفر ياحقى و دكتر محمدمهدى ناصح; مشهد: آستان قدس رضوى, 1377.
7. عتيق نيشابورى, ابوبكر; تفسير سورآبادى; با تصحيح سعيدى سيرجانى; تهران: فرهنگ نشر نو, 1381.
8. دهلوى, ولى اللّه; ترجمه قرآن كريم: تهران, نشر احسان, 1384 ش.
9. رازى, فريده; فرهنگ واژه هاى فارسى سره; چ 4, تهران: مركز, 1366.
10. رازى, فخرالدين محمد بن عمر; التفسير الكبير (مفاتيح الغيب); بيروت: داراحياء التراث العربى, 1422 ق.
11. راغب اصفهانى; مفردات الفاظ قرآن كريم; تحقيق صفوان عدنان داوودى; دمشق: دارالعلم, 1425 ق.
12. زمخشرى, محمود بن عمر; تفسير الكشاف; بيروت: دارالمعرفة, 1423 ق.
13. شاهفور بن طاهر اسفراينى; تاج التراجم فى تفسير القرآن للاعاجم; تصحيح نجيب مايل هروى و على اكبر الهى خراسانى; تهران: ميراث مكتوب, 1375.
14. شعرانى, ابوالحسن; نثر طوبى; تهران: اسلاميه, 1380.
15. صالحى نجف آبادى, نعمت اللّه; ترجمه قرآن كريم; مخطوط, با ويرايش محمدعلى كوشا, [بى تا].
16. صفوى, سيدمحمدرضا; ترجمه قرآن بر اساس الميزان; همراه با توضيحات; قم: فقه, 1378 ش.
17. طالقانى, سيدمحمود; پرتوى از قرآن; چاپ 5, تهران: شركت سهامى انتشار, 1381.
18. طباطبايى, سيدمحمدحسين; الميزان فى تفسير القرآن; قم: جامعه مدرسين, [بى تا].
19. طبرسى, فضل بن حسن; مجمع البيان فى تفسير القرآن; بيروت: مؤسسه اعلمى, 1415 ق.
20. طبرى, محمدبن جرير; تفسير الطبرى (جامع البيان عن تأويل آى القرآن); ضبط و تعليق محمود شاكر و تصحيح على عاشور; بيروت: داراحياء التراث العربى, [بى تا].
21. كوشا, محمدعلى; ترجمه هاى ممتاز قرآن در ترازوى نقد; رشت: كتاب مبين, 1386.
22. موسوى گرمارودى, سيدعلى; ترجمه قرآن كريم; تهران: قديانى, 1384.
23. الدرويش, محيى الدين; اعراب القرآن الكريم وبيانه; دمشق: دار ابن كثير, 1408 ق.
24. صافى, محمود; الجدول فى اعراب القرآن وصرفه وبيانه; قم: مدين, 1412 ق, (افست چاپ نهضت قم).
25. معرفت, محمدهادى; التمهيد فى علوم القرآن; قم: النشر الاسلامى لجماعة المدرسين, 1425 ق.
26. ميبدى, امام احمد; تفسير كشف الاسرار; تلخيص حبيب اللّه آموزگار; تهران: اقبال, 1380.
27. الحصن المنصورى, مصطفى; المقتطف من عيون التفاسير; حققه وخرج احاديثه محمدعلى الصابونى; قاهره: دارالسلام للطباعة والنشر, 1417 ق.
28. مجله ترجمان وحى.
29. مجله بينات.

پی نوشت ها:
1. ر. ك به: تفسير مفاتيح الغيب; ج 1, ص 395.
2. پرتوى از قرآن; ج 1, ص 117.
3. تفسير كيوان قزوينى; ج 1, ص 330.
4. پرتوى از قرآن; ج 2, ص 133 ـ 135.
5. همان, ص 163 ـ 164.
6. تفسير طبرى; ج 2, ص 663 ـ 685.
7. همان, ص 664 ـ 671.
8. مجمع البيان; ج 2, ص 127 ـ 128.
9. پرتوى از قرآن; ج 5, ص 121.
10. همان, ج 3, ص 183.
11. الميزان; ج 1, ص 235.
12. ر. ك به: قرآن كريم; ترجمه آيت اللّه صالحى نجف آبادى; آيه 280 سوره بقره.
13. قرآن كريم; ترجمه دكتر ابوالقاسم امامى; آيه 280 سوره بقره.
14. ر. ك به: قرآن كريم; ترجمه منظوم اميد مجد; آيه 280 سوره بقره.
15. ر. ك به: قرآن كريم; ترجمه دكتر ابوالقاسم امامى; آيه 166 ـ 167 سوره آل عمران.
16. براى توضيح بيشتر, ر. ك به: تفسير مفاتيح الغيب فخررازى; ج 3, ص 435 ـ 437.
17. در اين باره ر. ك به: مفردات راغب; ص 591, ذيل ماده (عهد). نيز به: تفسير الميزان; ج 17, ص 102 و ج 4, ص 83.