جهت بزرگنمایی عکس کلیک نمایید
 
شماره 125
آخرین شماره ها
نشریات دیگر

روزهای گل‌درشت
کفاش مهدی

سوم خرداد: ولادت حضرت علی(ع)

شاید نشنیده باشید که:

حضرت علی(ع) بنابر مشهور، روز سیزدهم ماه رجب، سى سال بعد از عام‌الفیل و ده سال پیش از بعثت، در شهر مکه‌ی معظّمه، در میان کعبه‌ی الهى دیده به جهان گشود و با نور طلعتش، جهانى تاریک را روشنایى بخشید.

در اولین مرحله‌اى که حضرت رسول(ص)، قنداقه‌ی این نوزاد مبارک را از مادرش تحویل گرفت، نوزاد با زبان فصیح خواند:

«بِسْمِ اللهِ الرَّحْمنِ الرَّحیم، قَدْ اَفْلَحَ الْمُؤمِنُونَ الَّذینَ فى صَلوتِهِمْ خاشِعُونَ...» (مؤمنون/ آیه‌ی 1)؛ به نام خداوندى که بخشنده و مهربان است، همانا آن مؤمنینى که در هنگام به‌جا آوردن نماز، خاشع باشند، رستگار و سعادت‌مند خواهند بود.»

حضرت محمّد(ص) در مقابل، به او فرمود: «یا على! بدان که مؤمنین به وسیله‌ی تو رستگار خواهند شد.»

پدر: عمران عبد مناف، معروف به ابوطالب.

مادر: فاطمه بنت‌اسد، نوه‌ی هاشم، اولین زن هاشمیه‌اى که با مرد هاشمی، ابوطالب ازدواج کرد و چون در پرورش حضرت رسول دخالت داشت، حضرت، او را مادر خطاب می‌کردند.

نسبت امام على‌بن‌ابى‌طالب(ع)، با سى واسطه همانند رسول گرامى اسلام(ص)، به حضرت آدم صلوات الله‌علیهم مى‌رسد.

عجیب است که حتی طول عمر حضرت رسول(ص) و حضرت علی(ع) هر دو ۶۳ سال بوده است.

سوم خرداد: فتح خرمشهر

بعد از ظهر روز دوشنبه ۳۱ شهریور ۱۳۵۹ هیچ شور و اشتیاقی برای رفتن به مدرسه در بچه‌های خرمشهر نبود. صدای انفجار و لرزش مداوم خانه‌ها بر اثر گلوله‌های توپ و خمپاره که بر شهر می‌بارید خبر از سرنوشتی نامعلوم برای خرمشهر و بچه‌هایش می‌داد. فردایش مدارس باز نشد و از اول مهر ۱۳۵۹، مدارس خرمشهر به مدت ۵۷۸ روز بسته ماند. تا این‌که در روز سوم خرداد ۱۳۶۱ این شهر بعد از حدود ۱۹ ماه مقاومت در عملیاتی با نام بیت‌المقدس از ارتش اشغال‌گر عراق بازپس گرفته شد.

همه از رادیو شنیدند که: «خرمشهر؛ شهر خون آزاد شد.»

جالب است که اول مهر ۱۳۵۹ هم‌زمان با شروع سال تحصیلی، جنگ تحمیلی شروع شد و در سوم خردادماه ۱۳۶۱ هم‌زمان با پایان سال تحصیلی، خرمشهر آزاد شد. فکر کنم این سال تحصیلی ۱۹ ماهه برای بچه‌های خرمشهر طولانی‌ترین سال تحصیلی بوده است و عجیب‌ترین تعطیلات میان‌سال تحصیلی را تجربه کرده‌اند که نه به خاطر بارش برف بوده و نه گرمی و آلودگی هوا!

اگر مثل این روزها، رادیو می‌خواست خبر تعطیلی مدارس را اعلام کند می‌گفت: بنابر اطلاعیه‌ی آموزش و پرورش فردا اول مهرماه ۱۳۵۹ به دلیل بارش بی‌امان گلوله. موشک و بمب از آسمان، همه‌ی مدارس خرمشهر در همه‌ی مقاطع تحصیلی تا اطلاع ثانوی تعطیل است!

پنجم خرداد (پانزدهم رجب): وفات حضرت زینب(س)

زینب مسیر پرحادثه و دردناکی را که در پیش دارد، در همان زمان کودکی در آینه‌ی رؤیا می‌نگرد و برای جدش پیامبراکرم(ص) بازگو می‌کند. پیامبر خدا حوادثی را که در انتظار اوست تعبیر می‌کند تا او که دست‌پرورده‌ی علی و بزرگ‌شده‌ی دامان زهراست، خود را برای رویارویی با این حوادث مهیا کند. این رؤیا را در تاریخ چنین می‌خوانیم: ارتحال پیامبر خدا نزدیک بود. زینب نزد پیامبر آمد و با زبان کودکانه به پیامبر چنین گفت: «ای رسول‌خدا! دیشب در خواب دیدم که باد سختی وزید و بر اثر آن دنیا در ظلمت فرو رفت. من از شدت آن باد به این سو و آن سو می‌افتادم تا این‌که به درخت بزرگی پناه بردم. باد آن را ریشه‌کن کرد و من به زمین افتادم. دوباره به شاخه‌ی دیگری از آن درخت پناه بردم که آن هم دوام نیاورد. برای سومین مرتبه به شاخه‌ی دیگری روی آوردم، آن شاخه نیز از شدت باد در هم شکست. در آن هنگام، به دو شاخه‌ی به هم پیوسته‌ی دیگر پناه بردم که ناگاه آن دو شاخه نیز شکست و من از خواب بیدار شدم.»

پیامبر با شنیدن خواب زینب، بسیار گریست و فرمود:

«درختی که اولین بار به آن پناه بردی جدّ تو است که به زودی از دنیا می‌رود. دو شاخه‌ی بعد مادر و پدر تو هستند که آن‌ها هم از دنیا می‌روند و آن دو شاخه‌ی به هم پیوسته، دو برادرت حسن و حسین هستند که در مصیبت آنان دنیا تاریک می‌شود»(1).

چهاردهم خرداد: ارتحال امام خمینی(ره)

دنیاى بدون «خمینی»

خدا مى‌داند که در طول این ده سال، فکر چنین روزى، همیشه دل ما را لرزانده بود. نمى‌دانستیم دنیاى بدون «خمینى» چگونه قابل تحمّل است؛ به همین خاطر، چندین بار به ایشان عرض کردم: دعاى بزرگ من در پیشگاه خدا این است که من قبل از شما بمیرم.

در همان روزِ تلخ که حال امام مساعد نبود، من جمعى از اعضاى شوراى بازنگرى قانون اساسى را دعوت کردم و به آن‌ها گفتم که حال امام خوب نیست؛ کار بازنگرى را قدرى تسریع کنیم و مژده‌ی اتمام آن را به ایشان در بیمارستان بدهیم تا دل امام شاد شود. واقعاً از تصوّر آن چیزى که ممکن بود پیش آید، قلب من مى‌لرزید؛ صدایم شکست و نتوانستم حرفم را تمام کنم...(2)

پانزدهم خرداد (بیست‌و‌پنجم رجب): شهادت امام کاظم(ع)

امام کاظم(ع) پس از شهادت پدرشان امام جعفر صادق(ع) به دست خلیفه‌ی وقت در شوال سال ۱۴۸ ه. ق. و در زمان خلافت منصور عباسی، امامت خود بر شیعیان را اعلام کرد. امامت ایشان ۳۵ سال به درازا کشید.

علامه سیدمحمدحسین طباطبایی در کتاب شیعه در اسلام، در این باره می‌نویسد: «منصور پس از آن‌که خبر شهادت امام ششم را دریافت کرد به والى مدینه نوشت که به‌عنوان تفقد بازماندگان، به خانه‌ی امام برود و وصیت‌نامه‌ی آن حضرت را بگیرد و بخواند و کسى را که وصى امام معرفى شده فی‌المجلس گردن بزند. البته مقصود منصور از جریان این دستور این بود که به مسئله‌ی امامت خاتمه دهد و زمزمه‌ی تشیع را به کلى خاموش کند؛ ولى برخلاف توطئه‌ی وى، وقتى که والى مدینه طبق دستور، وصیت‌نامه را خواند، دید امام پنج نفر را براى وصایت تعیین فرموده. خود خلیفه، والى مدینه، و عبدالله افطح فرزند بزرگ، موسى فرزند کوچک آن حضرت و حمیده؛ و به این ترتیب، تدبیر منصور نقش بر آب شد.»

امام موسی کاظم(ع)، در ۲۵ رجب ۱۸۳‌ه.ق، در سن ۵۵‌سالگی، با زهر در زندان سندی‌بن‌شاهک به دستور هارون‌الرشید به شهادت رسید.

هفدهم خرداد (بیست‌و‌هفتم رجب): مبعث

ﺑﻪ ﻋﻘﯿﺪه‌ی اﮐﺜﺮ ﻋﻠﻤﺎی ﺷﯿﻌﻪ، ﺑﻌﺜﺖ ﭘﯿﺎﻣﺒﺮ(ص) در روز 27 ﻣﺎه رﺟﺐ، ﭘﻨﺞ ﺳﺎل ﭘﺲ از ﺗﺠﺪﯾﺪ ﺑﻨﺎی ﮐﻌﺒﻪ، اﺗﻔﺎق اﻓﺘﺎد و ﭘﯿﺎﻣﺒﺮاﮐﺮم(ص) در این هنگام چهل ﺳﺎل داﺷﺘﻨﺪ.

ﭘﯿﺎﻣﺒﺮاﮐﺮم(ص)، طﺒﻖ رﺳﻢ ﺧﻮد، ﭼﻨﺪ روزی ﺑﻮد ﮐﻪ ﺑﺮای ﻋﺒﺎدت و ﺗﻔﮑﺮ ﺑﻪ ﻏﺎر ﺣﺮا آﻣﺪه ﺑﻮدﻧﺪ. در روز ﺑﯿﺴﺖ‌و‌هفتم ﻣﺎه رﺟﺐ ﺑﻮد ﮐﻪ ﺟﺒرییل (ﯾﮑﯽ از چهار ﻓﺮﺷﺘﻪ‌ی ﻣﻘﺮب الهی و ﻣﺄﻣﻮر اﺑﻼغ وﺣﯽ از ﺟﺎﻧﺐ ﭘﺮوردﮔﺎر ﺑﻪ ﭘﯿﺎﻣﺒﺮان) ﺑﻪ ﺳﻮی اﯾﺸﺎن ﻧﺎزل ﺷﺪ. او ﺑﺎزوی ﭘﯿﺎﻣﺒﺮ را ﮔﺮﻓﺖ و ﺗﮑﺎن داد و ﮔﻔﺖ: «ای ﻣﺤﻤﺪ! ﺑﺨﻮان.» ﭘﯿﺎﻣﺒﺮ ﻓﺮﻣﻮد: «ﭼﻪ ﺑﺨﻮاﻧﻢ؟» جبرییل آﯾﺎت آﻏﺎزﯾﻦ ﺳﻮره‌ی ﻋﻠﻖ را از ﺟﺎﻧﺐﺧﺪاوﻧﺪ ﻧﺎزل کرد:

«ﺑﺴﻢ‌اﷲ اﻟﺮﺣﻤﻦ اﻟﺮﺣﯿﻢ. اﻗﺮأ ﺑﺎﺳﻢ رﺑﮏ اﻟﺬی ﺧﻠﻖ. ﺧﻠﻖ اﻻﻧﺴﺎن ﻣﻦ ﻋﻠﻖ. اﻗﺮأ و رﺑﮏ اﻻﮐﺮم. اﻟﺬی ﻋﻠﻢ ﺑﺎﻟﻘﻠﻢ. ﻋﻠﻢ اﻻﻧﺴﺎن ﻣﺎ ﻟﻢ ﯾﻌﻠﻢ(3)؛ ﺑﻪ ﻧﺎم ﺧﺪاوﻧﺪ ﺑﺨﺸﻨﺪه‌ی مهرﺑﺎن. ﺑﺨﻮان ﺑﻪ ﻧﺎم ﭘﺮوردﮔﺎرت ﮐﻪ ﺑﯿﺎﻓﺮﯾﺪ. آدﻣﯽ را از ﻋﻠﻖ ﺑﯿﺎﻓﺮﯾﺪ. ﺑﺨﻮان و ﭘﺮوردﮔﺎر ﺗﻮ ارﺟﻤﻨﺪﺗﺮﯾﻦ اﺳﺖ. ﺧﺪاﯾﯽ ﮐﻪ به وﺳﯿﻠﻪ‌ی ﻗﻠﻢ آﻣﻮزش داد و ﺑﻪ آدﻣﯽ آﻧﭽﻪ را ﮐﻪ ﻧﻤﯽداﻧﺴﺖ، آﻣﻮﺧﺖ.»

همراه اوﻟﯿﻦ ﻧﺰول وﺣﯽ و در ﻟﺤﻈﻪ‌ی ﺑﻌﺜﺖ، ﺣﻮادﺛﯽ ﺑﺰرگ اﺗﻔﺎق اﻓﺘﺎد ﮐﻪ از آن ﺟﻤﻠﻪ ﻣﯽﺗﻮان ﺑﻪ ﺷﻨﯿﺪه ﺷﺪن ﺻﺪای ﻧﺎﻟﻪای اﺷﺎره کرد. ﺣﻀﺮت ﻋﻠﯽ(ع) در اﯾﻦ ﺑﺎره ﻣﯽﮔﻮﯾﺪ: «ﺻﺪای ﻧﺎﻟﻪ‌ی ﺷﯿﻄﺎن را در هنگام ﻧﺰول اوﻟﯿﻦ وﺣﯽﺑﻪ آن ﺣﻀﺮت ﺷﻨﯿﺪم. ﻋﺮﺿﻪ داﺷﺘﻢ: ﯾﺎ رﺳﻮل‌اﷲ اﯾﻦ ﻧﺎﻟﻪ ﭼﯿﺴﺖ؟» ﻓﺮﻣﻮد: «اﯾﻦ ﺷﯿﻄﺎن اﺳﺖ ﮐﻪ از اطﺎﻋﺖ ﺷﺪن ﻣﺄﯾﻮس و ﻧﺎاﻣﯿﺪ ﺷﺪه و ﭼﻨﯿﻦ ﺑﻪ ﻧﺎﻟﻪ درآﻣﺪه اﺳﺖ.» ﺳﭙﺲ رﺳﻮل‌اﮐﺮم(ص) اﺿﺎﻓﻪﻓﺮﻣﻮد: «ﺗﻮ ﻣﯽﺷﻨﻮی آﻧﭽﻪ را ﻣﻦ ﻣﯽﺷﻨﻮم و ﻣﯽﺑﯿﻨﯽ آﻧﭽﻪ را ﮐﻪ ﻣﻦ ﻣﯽﺑﯿﻨﻢ؛ اﻻ این‌که ﺗﻮﻣﻘﺎم ﻧﺒﻮت ﻧﺪاری و ﻓﻘﻂ وزﯾﺮ و ﮐﻤﮏ‌ﮐﺎر ﻣﻦ هستی و از راه ﺧﯿﺮ ﺟﺪا ﻧﻤﯽﺷﻮی.»

بیست‌و‌دوم خرداد (سوم شعبان): ولادت امام حسین(ع)

حضرت صادق(ع) می‌فرمایند: چون حضرت حسین m به دنیا آمد، خداوند به جبرییل دستور داد که با هزار ملک فرود آید تا از جانب خداوند و خودش به حضرت رسول(ص) تهنیت بگوید.

چون جبرییل نازل می‌شد، در جزیره‌ای به مَلَکی از حاملان عرش عبور کرد که نامش فُطرُس بود که خداوند به او دستوری داده که در اجرای آن سستی ورزیده پس بالش را در هم شکسته و در آن جزیره انداخته بود و فطرس هفتصد سال در آن‌جا به عبادت خداوند مشغول بود تا روزی که امام حسین(ع) متولد شد.

چون دید که جبرییل با ملائکه فرود می‌آیند از جبرییل پرسید: به کجا می‌روید؟ فرمود: خداوند نعمتی به حضرت محمد عطا فرموده، مرا برای تهنیت و مبارک‌باد فرستاده است. فطرس گفت: مرا نیز با خود ببر شاید پیامبراکرم(ص) برایم دعا کنند. جبرییل او را به همراه خود برد.

چون خدمت پیامبر(ص) رسید و از جانب خداوند و خود تهنیت گفت، شرح حال فطرس را به عرض رسانید. حضرت فرمود: به او بگو خود را به این مولود بمالد و به جای‌گاه خود برگردد.

فطرس خود را به حضرت حسین(ع) مالید و بالا رفت و در آن حال می‌گفت: «ای رسول‌خدا به زودی امت تو این مولود را شهید می‌کنند. چون آن بزرگوار بر من حق دارد، هر کس او را زیارت کند من زیارت او را به حضرتش می‌رسانم و هیچ مسلمانی به او سلام ندهد یا بر او صلوات نفرستد، مگر آن‌که به حضرتش می‌رسانم.»

به روایت مناقب؛ چون فطرس به آسمان بالا رفت می‌گفت: «کیست مثل من و حال آن‌که من آزاد شده‌ی حسین- فرزند علی و فاطمه e - هستم.(4).»

بیست‌و‌سوم خرداد: ولادت حضرت عباس(ع)

عجیب ولی واقعی!

تاریخ پر از اتفاق‌های عجیب است که گاهی هوش از سر آدم می‌برد. یکی از همین وقایع ازدواج علی(ع) با فاطمه‌ی کلابیه یا همان ام‌البنین(س) است. شاید ماجرای خواستگاری عقیل برادر حضرت علی(ع) از حزام را شنیده باشید؛ اما این همه‌ی داستان نیست. بخش عجیب ماجرا را دو زن از قبیله‌ی بنی‌کلاب برای لبابه همسر حضرت عباس(ع) تعریف می‌کنند:

هیچ مردی جرأت و جسارت خواستگاری از او را نداشت. به خواستگاران جسور و نام‌آور سایر قبایل هم جواب رد می‌داد. وقتی ما و خانواده‌اش از او می‌پرسیدیم که چرا ازدواج نمی‌کنی؟ می‌گفت: «مردی نمی‌بینم. اگر مردی به خواستگاری‌ام بیاید، ازدواج می‌کنم.»

من که انگار افسانه‌ای شیرین می‌شنیدم، گویی یک‌باره از یاد بردم که این، بخش ناشنیده‌ای است از زندگی مادر همسرم؛ لذا با بی‌تابی پرسیدم: خوب، بگویید آخر چه شد؟

وقتی عقیل به نمایندگی از طرف برادرش امیرالمؤمنین علی‌- که رحمت و درود خدا بر او‌- به خواستگاری فاطمه آمد، او از فرط شادمانی و رضایت، گریست و گفت: «خدا را سپاس، من به «مرد» راضی بودم؛ ولی او «مرد مردان» را نصیب من کرد.»

زن دیگر با خنده میان حرف دوستش پرید: «چرا جریان خواستگاری معاویه را نمی‌گویی؟»

- آخ آخ راست می‌گویی... اما این یکی را حتماً خودش شنیده...

با تعجب و حیرت گفتم: «خواستگاری معاویه؟ از ام‌البنین؟ شوخی می‌کنید؟»

- یعنی نشنیده‌ای؟ تو چه عروسی هستی دختر؟ لااقل حکایت «میسون» را که می‌دانی...

- «میسون؟» نه... چه حکایتی است؟

- پس از اول برایش تعریف کن خواهر، گرچه می‌ترسم اگر باد به گوش ام‌البنین برساند که ما قصه‌ی زندگی‌اش را برای عروس چشم و گوش بسته‌اش تعریف کرده‌ایم، پوست از سرمان بکند.

- به چشم، می‌گویم! راستش قبل از آن‌که عقیل به نیابت از امیرمؤمنان علی(ع) به خواستگاری فاطمه بیاید، معاویه هم کسی را به خواستگاری فرستاده بود. لابد می‌دانی که معاویه پس از ارتحال پیامبر و آغاز حکمرانی خلفا، والی شام شد و با حیف و میل بیت‌المال و خرج کردن از کیسه‌ی مردم، رفته رفته برای خود امپراتوری خودمختار ایجاد کرد.

نه فقط الآن خود را امیر‌المؤمنین و خلیفه‌ی مسلمین می‌داند، بلکه از همان آغاز ولایت بر شام، سعی داشت بهترین‌ها را برای خود دست‌چین کند؛ بهترین لباس‌ها، لذیذترین خوراکی‌ها، زیباترین غلامان و کنیزها، باشکوه‌ترین تجملات و تجهیزات و لابد بهترین زنان. آوازه‌ی زیبایی و شجاعت فاطمه‌ی کلابیه، باعث شد که معاویه یکی از نزدیکان مغرورش را با مبالغی چشم‌گیر از جواهرآلات، البسه و سایر هدایا به خواستگاری او بفرستد.

فرستاده‌ی معاویه بعد از آن‌که با تبختر و فخرفروشی، طبق‌های هدایا را پیش فاطمه و خانواده‌اش به چشم کشید، با حالتی تحقیرآمیز و غیرمؤدبانه، کنار هدایا یله داد و از گشاده‌دستی و بنده‌نوازی اربابش گفت و چنان‌که گویی از پاسخ مثبت فاطمه و خانواده‌اش خبر داشت، فرمان داد که: «دختر تا فردا صبح آراسته و آماده حرکت به شام باشد، تعجیل کنید.»

فاطمه با حجب و حیایی دخترانه به آرامی از پدرش پرسید: «پدرجان! آیا اجازه می‌دهید چند کلمه‌ای با فرستاده‌ی ارجمند والی بزرگ شام سخن بگویم؟»

پدر که آتش پنهان در زیر این لحن را می‌شناخت و از بی‌ادبی فرستاده نیز به شدت خشمگین بود، ظاهراً از فرستاده کسب اجازه کرد. فرستاده با تفرعن سری جنباند که یعنی بگوید.

«حزام» به آتش‌فشان اجازه‌ی فوران داد: «بگو دخترم!»

فاطمه گفت: «جناب فرستاده! آیا من از هم‌اکنون می‌توانم مطمئن باشم که همسر والی مقتدر شام، امیر معاویةبن‌ابوسفیان هستم؟»

فرستاده که تقریباً پشت به فاطمه و خانواده‌اش دراز کشیده بود، سر چرخاند و چنان‌که گویی بر آنان منت می‌گذارد، گفت: «بله، هستی.»

لحن آرام و شرم‌آگین فاطمه به یک‌باره تغییر کرد و با لحنی قاطع، بر سر مرد فریاد زد: «پس درست بنشین مردک!»

فرستاده همچون کسی که به رعد و برق دچار شده باشد، به یک‌باره از جا جست و با چشمان گشاده از حیرت، مؤدب و دوزانو نشست.

فاطمه ادامه داد: «آیا اربابت به تو حد و ادب میهمان و حق و حرمت میزبان را نیاموخته؟ چگونه والی مقتدری است معاویه که به نوکرانش اجازه می‌دهد با خانواده‌ی همسرش جسور و بی‌ادب باشند؟ به خدا قسم اگر شومی خون میهمان و بیم غیرت‌ورزی عشیره نبود، این بی‌ادبی‌ات بی‌پاسخ نمی‌ماند.»

فرستاده‌ی معاویه که از ترس جان، در همان حالت نشسته، عقب‌عقب رفته بود، تقریباً به آستانه‌ی در رسیده بود و با دست کشیدن بر زمین، کفش‌هایش را می‌جست.

ام‌البنین دوباره غرید: «و اما این هدایا و جواهرات؛ اگر فقط هدیه و پیش‌کش است، هدیه‌ای است بی‌دلیل، مشکوک و اسراف‌آمیز؛ اما اگر قیمت و بهای من است، به اربابت بگو که مرا بسیار ارزان پنداشته...‌ های! کجا می‌گریزی؟ بیا خر مهره‌هایت را هم ببر و حمایل شتر صاحبت کن!»

اما فرستاده‌ی معاویه این جملات را نشنید؛ چون لحظاتی پیش از آن، پابرهنه از بیم جان گریخته بود و ساعتی بعد یکی از همسایگان، طبق‌های هدیه را به او رساند.

معاویه هم البته از پا ننشست. برای آن‌که ثابت کند می‌تواند از بنی‌کلاب زن بگیرد، این بار فرستاده‌اش را به خواستگاری «میسون» دختر «بجدل» فرستاد و او را به زنی گرفت. «میسون» سوگلی معاویه شد و «یزید» را برای او به دنیا آورد.

اما معاویه دست‌بردار نبود. یکی‌- دو سال بعد از آن ماجرا، یکی از صحابه‌ی معتبر پیامبر را واسطه‌ی خواستگاری از فاطمه کرد. فرستاده‌ی معاویه مشغول طرح مقدمات خواستگاری بود که عقیل از راه رسید. بعد از آن‌که عقیل، هدف از آمدنش را گفت و از فاطمه برای برادرش خواستگاری کرد، صحابی پیامبر که فرستاده‌ی معاویه بود نیز با شکفتگی و خوش‌حالی، خانواده‌ی حزام را به پذیرش خواست عقیل، تشویق و ترغیب کرد و وجوه افتراق و امتیاز پیشوای‌مان علی را به تفصیل برشمرد.

معاویه نیز پس از شنیدن این ماجرا، کاردش می‌زدی خونش نمی‌آمد. خلاصه این‌که حسرت ازدواج با فاطمه‌ی ام‌البنین بر دل معاویه ماند.(5)

بیست‌و‌چهارم خرداد: ولادت امام سجاد(ع)

علی‌بن‌الحسین ملقب به زین‌العابدین(ع)؛ چهارمین امام شیعیان بنا به روایتی در سال ۳۸‌ه.ق از مادری ایرانی به نام شهربانو؛ دختر یزدگرد سوم ساسانی زاده شد. ایشان در واقعه‌ی کربلا 23‌ساله بودند.

جالب است بدانید که حضرت سجاد(ع)، دو سال در دوران امامت پدربزرگ‌شان علی(ع)، ۱۰ سال در دوران امامت عموی‌شان امام حسن(ع) (امام دوم شیعیان) و یازده سال در دوران امامت پدرشان امام حسین(ع) زیست.

در زمان امامت حضرت سجاد(ع) مردم بیش‌تر پیرو ارزش‌های خلافت بودند و شرایط مناسبی برای ایشان فراهم نبود، با این حال ایشان با تکیه بر احادیث نبوی و سیره، فقه شیعه را پی‌ریزی کرد و شرایط را برای بیان جزییات برای امامان بعدی حضرت محمد باقر(ع) و حضرت جعفر صادق(ع) فراهم آورد.

 

پی‌نوشت‌ها:

1. ریاحین الشریعه، ج 3، ص 50 (برداشتی آزاد از روایت).

2. سخنرانى مقام معظم رهبری در مراسم فرماندهان و اعضاى سپاه پاسداران انقلاب اسلامى، 17/03/1368؛ برگرفته از: www.Khamenei.ir .

3. قرآن کریم، سوره‌ی علق.

4. سحاب رحمت، تألیف عباس اسماعیلی‌یزدی.

5. برداشتی آزاد از کتاب «ماه به روایت آه» نوشته‌ی ابوالفضل زرویی نصرآباد.

فهرست عناوین
فونت درشتر
فونت ریزتر
نسخه متنی
نسخه چاپی
ارسال به دوستان