جهت بزرگنمایی عکس کلیک نمایید
 
شماره 125
آخرین شماره ها
نشریات دیگر

سرمقاله
کفاش مهدی

نگران نیستم!...

حالا که این یادداشت را می‌نویسم، مطمئن نیستم که زمان انتشارش در چه وضعی هستیم. بعد از وزیدن نسیم انقلاب‌های بهار عربی که  کشورهای یمن، لیبی، مصر و... را در برگرفت، حالا به گردبادهای ویران‌گر تروریسم و افراطی‌گری در سوریه، عراق و سومالی رسیدیم. هنوز ویران‌گری‌های «جبهه‌ی‌ النصره» که از شعبه‌های گروه تروریستی القاعده است در سوریه، تمام نشده که خبر می‌رسد دو استان کشور همسایه‌ی‌مان عراق تحت تسلط گروه تروریستی داعش که از انشعابات القاعده است درآمده‌ است. زمان انتشار این شماره‌ی مهیار، مصادف با شروع جنگ تحمیلی هشت‌ساله علیه ایران در سال 1359 شمسی است؛ جنگی که با شعارهای افراطی حاکم وقت عراق، صدام شروع شد؛ شعارهایی برای ضمیمه‌کردن خوزستان به عراق و یک‌پارچگی عربی! حالا سرداران همان دیکتاتور متوهم معدوم عراق، همان ایده‌ی مضحک عربی را با ایده‌ی افراط‌گرایان مثلاً اسلامی! وهابی درآمیخته‌اند و درصدد راه‌اندازی «حکومت عراق و شام» هستند؛ حکومتی که به اختصار «داعش» نام گرفته‌است. سرانجام این خشونت و کشتار وسیع مردم عراق توسط داعش به کجا بینجامد در کوتاه‌مدت مشخص نیست؛ اما مثل جنگ هشت‌ساله آخرش، شکست و شرمندگی برای مدعیانش خواهد بود؛ اما با چه هزینه‌ای و از جیب کی؟

احوالِ این روزهای مردم عراق برای ما که در امنیت کامل هستیم شاید قابل درک نباشد. تصور کنید که فقط سه روز اگر قرار باشد برق خانه‌ی شما قطع باشد، تمام ذخیره‌ی غذایی شما شامل آشامیدنی، گوشت و سبزی‌ها شروع به فاسدشدن می‌کند و روز چهارم بوی تعفنش تمام خانه را پر می‌کند. حالا کودک سه‌ساله‌ای را تصور کنید که از مادرش غذا می‌خواهد! این بچه را چند روز با خشکبار، کنسرو و نان‌خشک می‌توان سالم نگه‌داشت؟ برق که نیست، یعنی تلویزیون و رادیو نیست، یعنی صدا نیست؛ نه صدایی به تو می‌رسد و نه مطمئنی صدایت به گوش کسی برسد. شهر هم آرام نیست؛ پشت سر هم صدای انفجار، و لرزیدن بی‌امان چفت و بست خانه که نزدیک است از هم بپاشد. هوا گرم است و کولر بی‌برق فقط یک جعبه‌ی بی‌صداست. آب هم نیست؛ چون پمپ‌هایی که باید آب را به همه جای شهر برسانند از کار افتاده‌اند. سوخت هم نیست؛ چون امکان کارکردن پمپ‌بنزین‌ها به خاطر نرسیدن تانکرهای بنزین نیست و اگر هم بنزین برسد، برقی نیست تا پمپ‌ها به کار بیفتند. به همه‌ی این‌ها جانوران موذی را اضافه کنید که از کانال‌های فاضلاب زیر پوست شهر راهی کوچه‌ها و خیابان‌ها شده‌اند؛ کوچه‌ها و خیابان‌هایی که این‌جا و آن‌جایش گاهی جسدهای متلاشی کشته‌شدگانی است که به خاطر گرمی هوا شروع به گندیدن کرده و تعفنش جانوران موذی را به سمت خود می‌کشاند...

اما نگران نیستم؛ چون مطمئنم خدا هست و همه چیز را می‌بیند و صدای کسانی را که او را می‌خوانند، می‌شنود...

 

دعا برای مرزداران

میم زندگی

در چند دهه‌ی اخیر، اخبار جنگ و خشونت، در میان اخبار و گزارش‌های منتشرشده در رسانه‌های مختلف دیداری و شنیداری، بسامد بسیار بالایی داشته است و برای کودکان نیز واژه‌ای آشنا و عادی شده است.

عجیب این است که بیش‌تر این جنگ‌ها و خشونت‌ها، در کشورها یا مناطق مسلمان‌نشین رخ داده است. در نیم قرن گذشته، جنگ تحمیلی علیه ایران، بحران بوسنی، جنایات صهیونیست‌ها در فلسطین، جهاد طالبانی در افعانستان و پاکستان، خشونت‌های منطقه‌ای در بخش‌هایی از کشور چین، روسیه، قاره‌ی آفریقا و... را به خاطر بیاورید.

اکنون تکفیری‌ها که خود را مسلمان می‌نامند و شعار الله‌اکبر سر می‌دهند، با نام‌های مختلف بلای جان مسلمانان و دولت‌های اسلامی یا غیراسلامی شده است. در این میان، شیعیان مظلومیت مضاعف دارند؛ زیرا معارف و باورهای آن‌ها، درست درک و بیان نمی‌شود و حتی طوری مطرح می‌گردد که جنگ و خشونت توجیه شود، و نیز آن‌ها بیش‌تر از دیگران با جنگ و خسارت‌های جانی و مالی آن روبه‌رو بوده‌اند.

در مکتب شیعه، با تشخیص امام معصوم که محور و اساس این مذهب است، همواره دستور به دانش و فهم عمیق اسلام ناب محمّدی، مکارم اخلاقی و گره‌گشایی از مسلمانان و جامعه‌ی اسلامی در سایه‌ی صلح و آرامش بوده است؛ از این رو، خود ایشان، آغازگر جنگ نبودند، و با وجود غصب حکومت از سوی طاغوت، تن به تبعید، زندان و شکنجه و ولایت‌عهدی می‌دانند تا اصل اسلام و فرهنگ غنی شیعی را حفظ کنند و دیگران و حتی اعضای نزدیک و درجه‌ی یک خانواده‌ی خود را نیز از قیام و کشتن انسان‌ها پرهیز می‌دادند؛ هرچند برخی از اطرافیان آن‌ها به این فرمان گوش ندادند که در تاریخ می‌خوانید.

و وقتی شرایط برای حضور علمی و حداقلی امام معصوم نیز آماده نبود، به حکم و حکمت الهی، غیبت او آغاز شد و کسانی که برای حضور او وقت تعیین می‌کنند یا برای قیام او عجله دارند، محکوم هستند و فقط کسانی که منتظرند و به قضای الهی تسلیم‌اند، نجات می‌یابند (الکافی، ج1، ص 368).

البته وقتی جنگ‌هایی رخ می‌دهد که امروز پشتیبانی مشرکان و دشمنان اسلام را هم در آن‌ها می‌بینیم، همه‌ی مسلمانان وظیفه دارند، اگر می‌توانند دفاع کنند؛ دفاع نظامی در فضاهای جنگی و دفاع غیرنظامی در فضاهای رسانه‌ای، علمی و... و اگر نمی‌توانند دفاع کنند، وظیفه‌ی دعا دارند.

در الگوی امام معصوم، می‌بینیم امام سجاد(ع) در زمان بنی‌امیه که برخی از سرداران و سربازان نظامی از سپاه بنی‌امیه بودند، برای مرزداران که از سرزمین‌های اسلامی و خود اسلام حقیقی، دفاع و مرزبانی می‌کردند، دعا می‌کنند و از خداوند می‌خواهند مشرکان را سرگرم یک‌دیگر کند و از دست‌اندازی به مسلمانان منصرف‌شان کند.

 

سوت خمپاره‌شصت

حامد جلالی

جنگ با خودش ادبیات جدیدی آورد؛ چه ادبیات گفتاری و چه ادبیات نوشتاری‌- یعنی همه جای دنیا این‌طور است-. همین که اسمش از «جنگ» رسید به «جنگ تحمیلی» و بعدها گفتیمش «دفاع مقدس»؛ چون ما نجنگیده بودیم، بلکه مورد جنگ واقع شدیم و مجبور به دفاع. یادتان باشد «خرم‌شهر» هم مدتی شد «خونین‌شهر»! یا الفاظی مثل: «برادر» و «حاجی» و... وارد ادبیات شفاهی ما شدند؛ اما جالب‌تر از این‌ها استعاره‌های گفتاری بود که توی کلام ما راه پیدا کرد. یادم می‌آید دوستی داشتیم که خیلی بی‌خیال بود و در بدترین شرایط هم بی‌خیال سوت می‌زد و کار خودش را می‌کرد. بعد از شروع جنگ و کم‌کم با شناخت وسایل و لوازم جنگی، اسم قشنگی روی او گذاشتیم: «خمپاره‌شصت»؛ چون دقیقاً سوت‌زنان و بی‌خیال می‌آمد روی سرمان، زیر و رومان می‌کرد و هست و نیست‌مان را از ما می‌گرفت؛ البته «خمپاره‌شصت» واقعی را می‌گویم، دوست ما این‌قدرها هم خشن نبود؛ اما خدایی این اسم به او خیلی می‌چسبید و خودش هم دیگر قبول کرده بود. از این دست اصطلاحات زیاد بود و فکر می‌کنم یک روز باید محله به محله راه بروم و ادبیات شفاهی این‌چنینی جنگ را بنویسم؛ البته اگر اسمش را استفاده‌ی ابزاری از جنگ نگذارند! راستی «خمپاره‌شصت» اتفاقاً توی عملیات والفجر 8 شهید شد. بچه‌ها می‌گفتند سوت خمپاره‌شصت ما، از سوت خمپاره‌شصت عراقی‌ها بلند‌تر بود؛ اما انگار بی‌خیالی‌اش هم بیش‌تر بود؛ مخصوصاً بی‌خیالی‌اش به دنیا. یادش به‌خیر و روحش شاد!

 

در همسایگی جنگ به مدرسه می‌رفتیم

مهدی مرادی

در فصل سنگربندی مدرسه به جنگ رسیدیم. به مدرسه می‌رفتیم هراسان و از مدرسه برمی‌گشتیم هراسان‌تر. اهواز، سراسر التهاب بود. کلاس‌های دبستان ِ«فروغی» را سنگربندی کرده بودند. گونی چیده بودند و پنجره‌ها را پوشانده بودند. کوچک‌سال بودم و راهی به سنگرهای واقعی نداشتم. بزرگ‌ترهای محله به جبهه می‌رفتند و من تماشای‌شان می‌کردم، که می‌رفتند و شهید برمی‌گشتند تا نام کوچه‌های محله از آن‌ها رنگ بگیرد. یکی از سرگرمی‌های بچه‌های کوچه‌ی ما یافتن ترکش از پشت‌بام بود. بچه‌ها پُز«خرج‌«های‌شان را می‌دادند. در کودکی، گردآورنده‌ی پوکه‌ها و ترکش‌ها بودیم. در خانه، چند تا جعبه‌ی خالی مهمّات داشتیم. اسباب‌بازی‌هایم را توی یکی از این جعبه‌ها نگه‌داری می‌کردم. گاهی با بچه‌ها شب‌ها دور هم جمع می‌شدیم و خرج آتش می‌زدیم. آتش ِخرج، شب کوچه را روشن می‌کرد؛ اما کافی نبود. یک بار وقتی از مدرسه برمی‌گشتم، دانستم که شلوغی کوچه به خاطر ترکش‌های گلوله‌ای است که به خانه‌ی همسایه راه پیدا کرده و مادر و دختری را شهید کرده‌ است. ما در همسایگی جنگ به مدرسه می‌رفتیم؛ در پایتخت اما مدرسه‌ها را تعطیل کرده بودند. در تلویزیون برای بچه‌های تهران برنامه‌های آموزشی ساخته بودند تا از درس عقب نمانند. این برنامه‌ها را ما هم می‌توانستیم ببینیم. از مدرسه برمی‌گشتیم و آن‌ها را تماشا می‌کردیم. وسط این برنامه‌ها برای این‌که بچه‌ها خسته نشوند، کارتون پخش می‌کردند. من مشتریِ دائم این کارتون‌ها بودم. یک آقای شعبده‌بازی هم بود به نام ِبهروز پریستو. گاهی در تلویزیون شعبده می‌کرد تا سرمان بیش‌تر گرم شود. گاهی وسط تماشا، هواپیماها می‌آمدند و عیش‌مان را به هم می‌زدند. وقتی جنگ تمام شد، خوش‌حال شدیم؛ اما چیزی در دوردست‌ها باقی مانده بود. بعدها دانستم باقی‌مانده‌ی پاره‌ای چیزها هرگز زدوده نمی‌شوند. اثر ِبعضی از یادها تا پایان عمر با آدمی می‌ماند. یادبود‌ها زنده‌اند. نام شهید بر سردرِ کوچه و خیابان می‌تواند نشانیِ خوبی باشد.

 

فهرست عناوین
فونت درشتر
فونت ریزتر
نسخه متنی
نسخه چاپی
ارسال به دوستان