جهت بزرگنمایی عکس کلیک نمایید
شماره 319
آخرین شماره ها
نشریات دیگر

پاسخ خداوند به حيرت تاريخى بشر
کيخا عصمت

                                                                     قسمت اول
 
 چكيده
 اعراض انسان از هدايت‏هاى الهى و روگردانى از تذكر اسماى حق و مشاهده تجليات او، موجب قهر الهى و غيبت ولى الله مى‏گردد. در اين وضعيت، انسان‏ها در رنج و حيرت حيات طبيعى فرو مى‏روند تا جايى كه از شدت رنج و اضطراب، رو به آستانه حق تعالى آورده و متذكر نام او مى‏شوند. در نتيجه اين اضطرار و تمنا و تضرع، آمادگى براى ظهور پيدا شده و خداوند با صفات رحمت و لطف و بسط بر انسان تجلى مى‏كند كه به ظهور منجى و تحول حيات طبيعى به حيات طيبه مى‏انجامد.
 انسان امروز با دردمندى بسيار در رنج و حيرت حيات طبيعى را بسرمى‏برد، هم از اين رو در آستانة اين است كه به تمناى هدايت و طلب حق راه يافته و مانند غافل غريقى در گرداب بلا به دين و معنويت بازگشته و با مدد اولياى الهى متذكر نام خداوند شده است، پس اميد آن ميرود كه ظلمت اين دوران هرچه زودتر به سپيده دم ظهور، فرجام پذيرد.
 
 مقدمه
 انسان همواره در طلب و تمناى خواسته‏ها و نيازهايى است كه او را به حركت واداشته و براى برآوردن حاجات و رهايى از رنج نيازمندى به كوشش و تلاش و تفكر وامى‏دارد.
 وقتى آدمى فاقد مطلوبى است كه نسبت به آن احساس نياز مى‏كند، دچار رنج مى‏شود. هنگامى كه بداند به چه چيز نياز دارد؛ اما نداند، راه برطرف كردن نيازش كدام است، متحير مى‏شود و اگر افزون بر اين، نداند كه نيازش چيست، تا در سدد يافتن طريق رفع آن برآيد، به حيرت مضاعف مبتلا است.
 انسان امروز تاريخى را پشت سر گذاشته كه قرن‏هاى متمادى اصيل‏ترين نياز انسانى، يعنى هدايت به معنويت حقيقى را در شراره‏هاى فراموشى به خاكستر تبديل كرده و آن خاكستر را هم به باد سپرده است و امروز، نه تنها در رنج به سرمى‏برد و به علت بى‏خبرى از راه هدايت متحير است؛ بلكه فراتر از اين، همه به حيرت مضاعف گرفتار شده و نمى‏داند كه به چه چيز نيازمند است و منشأ اين رنج جانكاه، فقدان كدام مطلوبى است كه چنين تمام هستى‏اش را گداخته و زندگى‏اش را به تيرگى و ظلمت كشانده است.
 براى تحليل اين مسئله بنيادين، حيات و هستى انسان با رويكرد عرفانى به مطالعه و تفكر مى‏نشينيم.
 عارفان سراسر عالم را تجلى اسماى الهى مى‏دانند؛ چشم نوازى گل‏هاى زيبا، جلوة نام جميل پروردگار سبحان است و عظمت و جلال كوه، تجلى اسم عظيم و جليل حق تعالى است و همين طور آسمان و زمين و شب و روز و دريا و بيابان و هر چه در عالم آفرينش رو نمايانده، وجه تجلى و روى و نماى اوست. هيچ چيز در جهان نيست؛ مگر اينكه به گونه‏اى نامى از نام‏هاى ذات احدى و پرتوى از انوار عالم تابش را منعكس و متجلى كرده و تمام پديده‏ها ربطى با او داشته و بلكه عين ربط با حضرت احديت و فيض اقدس او هستند.
 در چهارچوب عرفان نظرى، هر پديده‏اى در ربط با اسماى الهى تحليل، مشاهده و تبيين شده و معلوم مى‏گردد كه با كدام يك از نام‏هاى الهى پيوند داشته و آن را نشان مى‏دهد.
 البته ممكن است، بعضى پديده‏هاى عالم مظهر چند نام از اسماى حق تعالى باشند؛ اما انسان مظهر همه نام‏ها و فراگيرنده تمام تجليات اسمايى است؛ يعنى همه مظاهر نام‏هاى الهى در استعداد انسان بوده و اين موجود برتر استعداد و توان تجلى همه اسما را دارد؛ اما چون در جهت فعليّت و ظهور با محدوديتهايى از طرف نفس خود و عوامل گمراهى رو به روست، آشكارى همه اين تجليات ميسر نبوده و همواره از جلوه يك نام به جلوه نام‏هاى ديگر دگرگون شده و ميان قبض و بسط در گردش است. تاريخ كه سرگذشت انسان را به تصوير مى‏كشد، در حقيقت اثر توالى تجليات الهى در زندگى انسان بوده واز چينش قبض‏ها و بسطها و جلوه‏هاى گوناگون اسماى حق پديد مى‏آيد.
 تحليل موقف تاريخى بشر اين روزگار و نسبت او با نامهايى كه غيبت ولى‏الله اعظم و ظهور منجى عالم را اقتضا مى‏كند، مسئله اساسى اين تحقيق بوده كه مبانى ويژه‏اى دارد. در اين پژوهش، پس از طرح اين مبانى در بخش اول، به تحليل شرايط تاريخى معاصر بر اساس مبانى در بخش دوم مى‏پردازيم.
 
 بخش يكم. انسان در حيات طبيعى و حيات طيبه انسان از منظر عرفان
 عارفان انديشمند جهان اسلام، عالم را سراسر عالم جلوه‏هاى آثار و اسماى حق تبارك و تعالى دانسته، باور دارند كه در دار هستى، غير ذات الهى و تجليات انوار و اسماى او هيچ نيست و هر چه هست، آينه و آيت خداوند يكتاست: »إِنّ الذات فى كسوة التعينات الاسمائيّة تتجلّى على الاعيان الثابتة، وفى كسوتها تتجلّى على الاعيان الخارجية«؛(1)
 ذات حق تعالى در لباس تعينات اسما [ در مقام علم الهى ] بر اعيان ثابته (يعنى حقايق اشيا) تجلى كرد و آنها را به پيدايى آورد و در لباس اعيان ثابته بر اعيان خارجى تجلى كرد [ و آنها را در عالم شهادت آشكار كرد.
 بنابراين همه مراتب عالم هستى ظهور تجليات حق تعالى است. حضرت امام دراين‏باره فرموده‏اند: »... فإن الرحمن مقام جمع بسط الوجود وظهوره من مكامن غيب الهوية الى الشهادة المطلقة فكلما يظهر فى العلم و العين فهو من تجليات الرحمة الرحمانية والرحيم مقام احديّة جمع قبض الوجود وارجاعه الى الغيب فكلما يدخل فى البطون و يصل الى باب اللَّه فهو من الرحمة الرحيمية....«(2)
 خداوند تعالى با رحمت عامه‏اش همه چيز را آفريد و بارقه‏هاى تجلى را بر خاك تابيد و باريد و در خاك تيره از روح خود وزيد و انسان را از تجلى مخصوصى بهره‏مند كرد كه علم كليه اسما را به او ارمغان كرد. خداى رحمان تمام نام‏ها را در اين نفخه روحانى بر انسان سرود و هر كه متذكر آنها گرديد، با گشايش باب اللَّه به مشاهده وجه رب رحيم توفيق يافته است. بنابراين، ايجاد و معاد، حيرت و ضلالت، رحمت و هدايت، فراق و وصال، قبض و بسط، تفكر و تذكر، همه و همه تجلى نام‏هاى پروردگار رحمان و رحيم است.
 هر پديده‏اى به فراخور گنجايش محدود خود، جلوه‏اى از وجه سبحانى را به پيدايى آورده است؛ اما انسان تجلى گاه مطلق نام‏هاى نيكوى حق تعالى است.
 »أن الانسان لما كانت نشأته عامة لجميع شئون الاسمائى و الاعيانى حاصرة للحقائق الهيّة و الكونية مرآةً لشهود الحقائق كلها«؛(3) از آنجا كه انسان، جهانى فراگير همه جلوه‏هاى اسما و اعيان است كه تمام حقايق الهى و خلقى را در بر دارد، آينه‏اى براى شهود همة حقايق است.
 انسان در حقيقت ذاتش دانا به همه اسماى خداوند وتجليات خلقى آنها و شاهد و مشتاق كمال مطلق است. و به مقام خليفة الهى شرافت يافته، همه عالم فيض تجلى اسما و انوار حق تعالى را از مقام كمال انسانى مى‏گيرند، زيرا خداى تبارك و تعالى، هر آنچه آشكار شدنى و ناميدنى بود، بر انسان فاش كرد و اسرار خود را بر گوش جان او خواند، آن گاه كه فرمود:
 »نفختُ فيه من روحى«(4)
 »و عَلَّمَ الآدم اسماء كلها«(5)
 »علّم القرآن خلق الانسان«(6)
 »علّم الانسان ما لم‏يعلم«(7)
 همه افراد بشر، از جهت استعداد، مظهر كلى اسماى الهى‏اند؛ اما شكوفايى و فعليت اين استعداد در گرو درك و عمل است؛ يعنى اينكه انسان اين اسما را درك كند و بر اساس آن عمل كند؛ به گونه‏اى كه اگر كسى او را ديد، تجلى اسماى الهى را در او مشاهده كند. در اين مراحل، موانعى پيش روى رشد و آراستگى به انوار و اسما الهى سر بر مى‏كشد.
 شيطان مانع بزرگ اين راه است كه اگر نفسانيت انسان از درون مددرسان او شود، در شكوفايى استعداد انسان دخالت كرده و مى‏تواند نهايت تباهى را براى او رقم زند و انسان را دچار حيرت كرده، مانع هدايت و شكوفايى او گردد: »كالذى استهوَته الشياطين فى الارض حيران«؛(8) مثل كسى كه شيطان‏ها او را فريفته‏اند و در زمين حيران و سرگردان است.
 اگر ظرفيت آگاهى با معرفت اسماى حق پر شود و التزام عملى به آنها تحقق يابد، مسير آراستگى به اسماى الهى گشوده شده و انسان در حيات طيبه به سر مى‏برد؛ اما اگر آگاهى با اوهام اشغال شود و رفتار انسان به انحراف و كژى گرايد، حيرت و ضلالت زندگى را تيره و تار كرده، حيات بشر را به تباهى مى‏كشد.
 
 آواى الهى
 تفكر، در فلسفه و روانشناسى، تعريف‏هاى گوناگونى دارد؛ اما به طور كلى شكوفايى ظرفيت آگاهى انسان با كشف و درك امور نامحدود است كه گاهى به صورت مفاهيم كلى و مطلق و قابل صدق بر مصاديق نامحدود، به كار مى‏آيد و گاهى تا كشف حقايق نامتناهى اسماء الهى عروج مى‏كند.
 تفكر همواره در اختيار ما نيست؛ گاهى مى‏توانيم بينديشيم و گاه نمى‏توانيم. بنابراين تفكر از ما آغاز نمى‏شود، بلكه ما مى‏توانيم آن را بپذيريم و دريافت كنيم. تجلى خداوند بر انسان، در ظرفيت عقل و انديشه، تفكر را پديد مى‏آورد ؛ هم چنان كه در ظرفيت عمل و اراده انگيزه را در قصد الهى شكوفا مى‏سازد.
 تفكر نداى حق است، آن گاه كه حق تعالى خود را مى‏نامد، طنين آن در روح انسان مى‏تابد و جان با پرتو نام حق روشن شده و به تكاپو مى‏آيد. پس تفكر يك حركت معرفتى است و محرك آن خداست.(9) شايد اين سخن حضرت على(ع) به اين معنا نزديك باشد كه فرمودند: »... ما بَرِحَ للَّهِ  عزّ آلائه  فى البرهة بعد البرهة وفى ازمان الفترات عبادٌ ناجاهم فى فكرهم وكَلَّمَهُم فى ذات عقولهم...«؛(10) ... همانا خداوند كه عطايايش گرانمايه است  در دوران‏هاى پى‏درپى تاريخ، حتى در روزگاران فترت، همواره بندگانى دارد كه در ژرفاى انديشه‏ها و در عمق خردهايشان، با آنان زمزمه مى‏كند...
 صورت هندسى قابل فرض براى تفكر، دايره‏اى است كه از دو كمان عمودى تشكيل شده، رأس بالاى دو كمان خداوند و رأس پايين آن دو انسان است. كمان نزولى، نداى حق به سوى انسان و كمان صعودى تفكر و تكاپوى انسان به سوى خداوند است.
 در اين سير، وقتى انسان به حق تعالى رسيد، درمى‏يابد كه تفكر او عين نداى حق بوده و اساساً وجود او غير از نور و جلوه الهى نبوده است، و تقسيم اين دايره به دو كمان وهمى است.
 اين به كسانى مربوط است كه نداى حق را بى‏حجاب اوهام و هوس‏ها مى‏شنوند؛ اما كسانى كه در بند اوهام و اهوا گرفتارند، در طنين نداى حق، شنواى آواى شيطان اند، زيرا خداوند به شيطان فرمود: »وَ استَفزِز مَنِ استَطَعتَ مِنهُم بِصَوتِكَ...«؛(11) هر كس را كه مى‏توانى با بانگ خود از جاى بركن و از راه راست دور كن.
 از همان راهى كه صالحان و پاكان هدايت مى‏يابند؛ يعنى وحى، ناپاكان گمراه مى‏شوند و آنچه براى مومنان شفا و رحمت است، براى ظالمان و ظلمت زدگان جز زيان و خسران نمى‏افزايد.(12) در اين وضعيت آگاهى انسان از توهم سرشار مى‏شود و حيرت روزنه‏اى براى هدايت پذيرى باقى نمى‏گذارد؛ مگر اينكه توبه و تضرع حجاب‏ها را كنار زند و خداوند با غفران و رحمت بر بندگان تجلى كند.
 تفكر دو اثر و كاركرد مهم دارد: نخست اينكه مورد انديشه را چنان روشن و واضح مى‏كند كه ايمان به آن تا عمق جان انسان نفوذ مى‏كند. از اين‏رو، امام على(ع) در وصف اهل ايمان فرمودند: »المؤمن... مغمورٌ بفكرته«(13)  و »المومن... كثير الفكر«.(14)
 دومين فايده تفكر، عمل و اقدام است كه از اميرمؤمنان نقل شده: »التفكُّر يدعوا الى البرّ والعمل به«.(15)
 اين دو كاركرد تفكر، اركان حيات طيبه‏اى است كه اسلام به سوى آن فرا مى‏خواند: »يا ايها الذين آمنوا استجيبوالله وللرسول اذا دعاكم لما يحييكم...«.(16)
 
 اساس حيات طيبه
 حيات طيبه زندگى پاكى است كه از لوث اوهام و اهوا پيراسته و به تجلى اسما و انوار الهى آراسته است. اين زندگى بهره كسانى است كه نداى حق را در شفافيت نفس خود دريافته و انسانيت خود را كشف كرده و نسبتى شايسته با خداى متعال و عزيز برقرار كرده‏اند. نسبتى كه هم با اوصاف و عظمت حق متعارض نيست و هم درخور ظرفيت نامحدود وجود انسان است.
 آگاهى انسانى كه در حيات طيبه به سرمى‏برد، سرشار از نور و علم الهى است، چنان‏كه قدرت و اراده‏اش جز قدرت و اراده او نيست. هم از اين رو، حياتش تجلى نام حىّ سبحان است.
 اين زندگى در قرآن مجيد چنين معرفى شده است: »من عَمِل عَمَل صالحاً مِن ذَكَرٍ اَو اُنثى وَ هُو مُؤمن فَلَنُحيِيَنَّهُ حَياةً طيبةً«؛(17) هر مرد و زنى كه عمل صالح انجام دهد، در حالى كه ايمان دارد، پس قطعاً او را به حيات طيبه زنده مى‏داريم.
 در اين آيه، ايمان و عمل صالح، اركان حيات طيبه معرفى شدهاند؛ حياتى كه از جانب خدا افاضه مى‏شود و علل و اسباب مادى در آن دخالتى ندارند. هم از اين‏رو، اين زندگى در ولايت الهى تحقق مى‏يابد. آن گاه كه ولايت الهى در ظاهر و باطن انسان تجلى يافته، ايمان و آگاهى و عمل و زندگى او، از نام و نور حضرت سبحان سرشار مى‏گردد.
 اين توفيق خاص انسانى، هر چند كه در فرد تحقق مى‏يابد اما چنين فردى كه »وَ جَعَلنا لَهُ نوراً يَمشِى بِه فِى النّاس«(18) است، در جامعه تأثير مى‏گذارد و جامعه نيز در درك چنين حياتى، بر فرد فرد افراد تأثير دارد، زيرا افراد با حضور در جامعه، جزئى از يك كل مى‏شوند كه هم بر آن كل تأثير مى‏گذارند و هم از آن اثر مى‏پذيرند.
 جامعه مركّب حقيقى است از نوع مركبات طبيعى؛ ولى تركيب روح‏ها، انديشه‏ها، عاطفه‏ها، خواست‏ها و اراده‏ها و بالاخره تركيب فرهنگى... . افراد انسان كه هر يك با سرمايه‏اى فطرى و سرمايه‏اى اكتسابى از طبيعت وارد زندگى اجتماعى مى‏شود، روحاً در يك‏ديگر ادغام مى‏شوند و هويت روحى جديدى كه از آن به »روح جمعى« تعبير مى‏شود مى‏يابند؛(19) هر چند كه بعضى اين نظريه را نمى‏پذيرند؛(20) ولى اصل جامعه‏پذيرى انسان كه زندگى و فرهنگ و صور ذهنى و خواسته‏ها و نيازهاى او را رقم مى‏زند، مورد اعتراف همة انديشمندان اجتماعى است؛ ولى اين به معناى محكوميت و محو مطلق انسان در جامعه و شرايط اجتماعى نيست، بلكه تنها به اين معناست كه حيات معنوى فرد در جامعه اثر مى‏گذارد و جامعة معنوى نيز در حيات فرد فرد مردم آثارى بر جاى مى‏نهد و البته تهى بودن از معنويت نيز از اين قاعده پيروى مى‏كند، و برحيات متحيرانه فرد در جامعه تاثير مى‏گذارد و حيرت جامعه در فرد. هم از اين‏رو، خداوند متعال همراه با تفكر، انبيا و اوليا را نيز مى‏فرستد تا جامعه را هدايت كنند و نظام حيات را در تجليات رحمت الهى سامان دهند.
 
 حيات طبيعى در تجلى قهر و سخط
 اگر نداى حق به شايستگى دريافت نشده، مورد تفكر قرار نگيرد و بشر از تذكر انبيا و اوليا اعراض كند، خداى رحمان با تجلى صفات قهر و غضب، انسان را از شنيدن نام و سخن خويش محروم مى‏سازد: »لايُكَلِّمُهُم وَلايَهدِيهِم سَبيلاً«؛(21)نه با ايشان سخن ميگويد و نه به راهى هدايت ميكند.
 و اين آغاز فرو بستگى باب الله است. وقتى خدا خود را بر جامعه انسانى نامد، فرقى ميان صالحان و فاسدان نيست. همه از اين جهت دچار مشكل مى‏شوند و از ارتباط جمعى با او محروم مى‏گردند و تنها رابطة فردى و شخصى ميان خداوند و اوليايش باقى مى‏ماند.
 در اين فروبستگى، اولياى خدا دامن عزلت بر مى‏كشند و نداى حق تعالى به گوش جان‏ها نمى‏رسد و اوهام و اهوا، بر جان و جامعه بشرى هجوم مى‏آورد و حيات طبيعى پديدار مى‏گردد.
 در حيات طبيعى، ظرفيت نامحدود آگاهى انسان كه مجلاى علم نامحدود خدا و مخصوص معرفت اوست، با پندارپردازى بر تصور نامحدود امور محدود اشغال مى‏شود و خواست انسان به تصاحب و تملك آنها تعلق مى‏گيرد. بعضى بزرگان گمان كرده‏اند كه حيات طبيعى انسان، همانند حيات حيوان است، به اين دليل نوشته‏اند: »اين نوع حيات در همه جانداران خشكى و دريا وجود دارد«.(22)
 اما توجه به حقيقت انسان، از منظر عرفان، روشن مى‏كند كه حيات طبيعى در حوزه انسانى، بسيار مهيب و خطرناك‏تر از حيات طبيعى در حوزه حيوانى است.
 انسان پندارزده در حيات طبيعى، اراده نامحدودش را در امور محدود هزينه كرده، هم از اين‏رو به‏طور سيرى‏ناپذير و به هر طريق، مى‏كوشد تا براى ارضاى خواست نامحدودش، با اوهام و هواهاى بى پايان، همه چيز را به سلطه و تصاحب خود درآورد. در اين روند، نه تنها طبيعت و اشياى مادى، حتى تن و روان انسان‏ها را نيز به سلطه پذيرى فرا مى‏خواند.
 در حيات طبيعى با تدبيرات شيطانى يا برخوردارى از امكانات قدرت عده‏اى اندك بر ديگران مسلّط مى‏شوند. بنابراين، حيات طبيعى اساساً به دو صورت مكملى، سلطه‏گرانه و سلطه‏پذيرانه تحقق مى‏يابد. سلطه‏گرانى را كه در طلب برترى هستند، طبقه مستكبر و سايرين را كه به ضعف و ذلت كشيده مى‏شوند، طبقه مستضعف مى‏توان ناميد.
 براى حيات طبيعى پنج شاخص اصلى قابل بررسى است:
 1. سقوط انسانيت.
 2. تباهى آگاهى.
 3. غلبه نيروى استكبارى.
 4. ستم پذيرى توده‏اى.
 5. شدت رنج و حيرت.
 در بخش دوم اين پنج شاخص در حيات طبيعى معاصر بررسى خواهد شد.
 
 فتوح باب الله
 در دوران فروبستگى باب اللَّه كه اثرى از حيات طيبه نيست، ظلم و ضلالت رو به افزايش مى‏رود و همواره رنج و بلا شدت مى‏يابد. مردم از سويى بار رنج زندگى را مى‏كشند و از ديگر سو، درد تسويلات نفس و فريب سلطهگران و مستكبران را مى‏چشند و در حيرت به سرمى‏برند.
 در اين گرداب بلا كه به علت قطع اميد از همة اسباب، مردم آمادگى تضرع و توجه و تفكر به حق تبارك و تعالى را پيدا مى‏كنند، خدا با تجلى رحمت خود، نام‏هاى مغيث و مستعان و ساير نامهاى نيكو را مى‏خواند. اين خوانش هم مقدمه حيرت زدايى از انسان‏ها و هم پيام قيام براى اولياى خداست. هنگامى كه اولياى خدا، مردم را به راه هدايت و نجات فرا مى‏خوانند23 تا در طنين نداى او به تفكر بنشينند، ايمانشان قوت يابد و بر ظلمها و ظلمت‏ها بخروشند، ستمگران به غضب آمده، بى پروا ستم مى‏ورزند.
 بدينسان، ظلم و جور همه جا را فرا مى‏گيرد و اين اصلى‏ترين عامل قيام و استقامت ستمديدگان (مستضعفان) و زوال ستمگران (مستكبران) است. حيات طبيعى بر اساس وضعيت دو گروه اقليت مستكبر و اكثريت مستضعف تحقق دارد و اگر هر يك از اين دو، از وضعيت خود خارج شود، حيات طبيعى فرو مى‏ريزد. بنابراين، با شدت ستم مستكبران، مستضعفان به مجاهدان تبديل شده، خالصانه به حق رو آورده، آماده شنيدن نداى حق و ديدن جلوه نام‏ها و نور او در عالم مى‏شوند.
 اين دگرديسى اجتماعى معنوى، تنها كليد فرج و گشايش باب‏الله و ظهور ولىّ‏الله اعظم(ع) است كه حركت و تحول از حيات طبيعى به حيات طيبه را به سر منزل مقصود مى‏رساند؛ حركتى كه معمولاً پيش از ظهور انبيا و اوليا، به وسيله صالحان و مصلحان آغاز مى‏گردد.
 
 پى نوشت‏ها:
 1. امام خمينى، مصباح الهداية الى الخلافة و الولاية، مؤسسه تنظيم و نشر آثار امام خمينى، 1372، چ اول، ص 85 و 95.
 2. آيةاللَّه العظمى الامام الخمينى، تعليق على فصوص الحكم لابن عربى، بيروت، دارالمحجة البيضاء 1422، چ اول، ص 12.
 3. همان، ص 42.
 4. سوره حجر، آيه29.
 5. سوره بقره، آيه 30.
 6. سوره الرحمن، آيه2 و 3.
 7. سوره علق، آيه 5.
 8. سوره انعام، آيه71.
 9. عبدالله جوادى آملى، مراحل اخلاق در قرآن، مركز نشر اسراء، 1378، چ 2، ص 272.
 10. نهج البلاغه، خطبه 213.
 11. سوره اسراء، آيه 56.
 12. سوره اسراء، آيه 82.
 13. ميزان الحكمه، ج 1، باب ايمان، ح 1407.
 14. همان، ح 1428.
 15. همان، ج 10، باب تفكر، ح 16193.
 16. سوره انفال، آيه24.
 17. سوره نحل، آيه 97.
 18. سوره انعام، آيه 122.
 19. مرتضى مطهرى، مجموع آثار، انتشارات صدرا بى‏تا، ج 2، ص 337.
 20. محمدتقى مصباح يزدى، جامعه و تاريخ از ديدگاه قرآن، چاپ و نشر بين المللى سازمان تبليغات اسلامى،
 3781، چ 1، بخش دوم.
 21. سوره اعرف، آيه 148.
 22. محمدتقى جعفرى، ترجمه و تفسير نهج البلاغه، جلد 4، دفتر نشر فرهنگ اسلامى، 7513، چ 3، ص 62.
 23. (و ما أرْسلْنا فى قريةٍ من نبىّ اِلاّ اَخَذْنا اهلَها بالباس‏آء و الضرّاء لَعَلَّهُم يَضَّرَّعون(، سوره اعراف، آيه 94.

فهرست عناوین
فونت درشتر
فونت ریزتر
نسخه متنی
نسخه چاپی
ارسال به دوستان